بخش سوم - هستى‏شناسى

درس بيست و يكم - مقدمه هستى‏شناسى

شامل: مقدمه درس هشدارى در باره مفاهيم هشدارى درباره الفاظ بداهت مفهوم وجود نسبت بين وجود و ادراك

مقدمه درس

در بخش اول نخست مرورى بر سير تفكر فلسفى داشتيم و سپس به بيان اصطلاحات علم و فلسفه و روابط فلسفه با علوم و با عرفان پرداختيم و در پايان اهميت و ضرورت پژوهش در مسائل فلسفى را توضيح داديم .

در بخش دوم اقسام شناخت را مورد بررسى قرار داديم و نقش عقل و حس را در تصورات و تصديقات روشن ساختيم و سرانجام مسئله اساسى شناخت‏شناسى يعنى ارزش شناخت را بيان كرديم و توان عقل را بر حل مسائل فلسفى و متافيزيكى ثابت نموديم .

اينك نوبت آن فرا رسيده كه به كمك اين نيروى عظيم خدادادى كه يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى براى انسان است به بررسى مسائل هستى شناسى و متافيزيك بپردازيم كه از سويى مادر علوم به شمار مى‏رود و از سوى ديگر كليد حل مهمترين مسائل بنيادى در زندگى انسان مى‏باشد مسائلى كه اساسى‏ترين نقش را در سرنوشت بشر و سعادت و خوشبختى ابدى يا شقاوت و بدبختى جاودانى وى ايفاء مى‏نمايند .

در اين بخش حقيقت هستى و انواع و جلوه‏هاى آن و روابط كلى موجودات با يكديگر مورد بحث و كاوش قرار مى‏گيرد اما پيش از پرداختن به اين مباحث لازم است توضيحى پيرامون مفاهيم و روابط آنها با مصاديق عينى و نيز توضيحى پيرامون الفاظ و روابط آنها با معانى بدهيم و به برخى از لغزشگاههايى كه در اين زمينه‏ها وجود دارد اشاره كنيم تا در ضمن بحثهاى آينده دچار لغزش و مغالطه نشويم آنچنانكه بسيارى از انديشمندان دچار شده‏اند

هشدارى درباره مفاهيم

واضح است كه سر و كار عقل همواره با مفاهيم است و هر جا فكر و انديشه‏اى تحقق يابد يا تعقل و استدلالى انجام گيرد مفاهيم ذهنى نقش ابزارهاى ضرورى و جانشين ناپذير را ايفاء مى‏كنند حتى علوم حضورى هنگامى مى‏توانند در فكر و استدلال مورد بهره بردارى قرار گيرند كه مفاهيم ذهنى از آنها گرفته شود و حتى هنگامى كه به وجود عينى و خارجى اشاره مى‏كنيم و توجه ذهن را به ماوراى خودش معطوف مى‏داريم باز هم از مفاهيم عينى و خارجى استفاده مى‏كنيم مفاهيمى كه نقش آينه و مرآت يا سمبول و علامت را براى حقايق عينى بازى مى‏كنند .

ولى به كار گرفتن مفاهيم در افكار و استدلالها هميشه و در همه علوم عقلى يكسان نيست و اختلاف استفاده از مفاهيم از سويى به تفاوت ذاتى خود مفاهيم بر مى‏گردد مانند اختلافى كه بين مفاهيم ماهوى و فلسفى و منطقى وجود دارد و ويژگى هر دسته از آنها موجب اختصاص به شاخه معينى از علوم مى‏شود و از سوى ديگر به كيفيت به كار گرفتن مفاهيم و چگونگى التفات و توجه ذهن به آنها مربوط مى‏گردد مثلا مفهوم كلى را نمى‏توان مرآت و نشانه‏اى براى امور خارجى و عينى قرار داد زيرا اشياء و اشخاص خارجى هميشه به صورت شخصى موجود مى‏شوند و ممكن نيست‏يك موجود خارجى با وصف كليت تحقق يابد و اين همان مطلبى است كه فلاسفه مى‏گويند وجود مساوق با تشخص است پس عدم استفاده از مفهوم كلى به عنوان مرآت و علامتى براى امور خارجى مربوط به ويژگى ذاتى خود اين مفهوم است كه مانند ساير معقولات منطقى فقط درباره مفاهيم ذهنى ديگر مى‏تواند به كار رود بر خلاف مفاهيم ماهوى و فلسفى كه به شكلى مى‏توانند از امور خارجى حكايت كنند .

اين مفاهيم چنانكه در مبحث‏شناخت‏شناسى دانستيم به دو دسته كلى و جزئى تقسيم مى‏شوند مفاهيم جزئى همواره آينه‏اى براى اشياء و اشخاص خاصى هستند و توان حكايت از غير از مصاديق مشخص خودشان را ندارند بر عكس مفاهيم كلى كه مى‏توانند مرآت براى اشياء بى‏شمارى واقع شوند و اين دو ويژگى مربوط به حيثيت مرآتيت و مفهوميت آنها است ولى همين مفاهيم كلى داراى حيثيت ديگرى هستند و آن عبارت است از حيثيت وجود آنها در ذهن و از اين نظر مانند وجود مفاهيم جزئى و مانند وجودهاى خارج از ذهن امورى شخصى به شمار مى‏روند چنانكه در درس چهاردهم گفته شد .

آن دسته از مفاهيم كلى كه مصداق خارجى دارند و به اصطلاح اتصافشان خارجى است نيز بر دو دسته تقسيم مى‏شوند يك دسته مفاهيمى كه به منزله قالبهايى براى امور يكسانى هستند و حدود ماهوى آنها را مشخص مى‏سازند مفاهيم ماهوى و ديگرى مفاهيمى كه از اصل هستى و روابط وجودى و نيز از نقص و امور عدمى حكايت مى‏كنند و نمايشگر ماهيت‏خاصى نيستند مفاهيم فلسفى دسته اول طبعا ماهيت مشترك بين افراد و به عبارت ديگر حدود يكسان موجوداتى را نشان مى‏دهند اما دسته دوم چنين شانى را ندارند و چون انتزاع آنها مرهون ديدگاه عقلى خاصى است و به اصطلاح عروضشان ذهنى است صدق آنها بر موارد متعدد نشانه وحدت ديدگاهى است كه عقل درباره آنها دارد هر چند از نظر ماهيت و حدود وجودى مختلف باشند مانند مفهوم علت كه هم بر امور مادى صدق مى‏كند و هم بر امور مجرد كه اختلاف ماهوى با آنها دارند .

البته انتزاع مفهوم علت از امور مختلف الحقيقه گزاف و بى حساب نيست اما نمى‏تواند وحدت مفهومى آن دليل وحدت حقيقت مصاديق باشد و كافى است كه همه آنها در اين جهت‏شريك باشند كه موجود ديگرى بر آنها توقف دارد جهتى كه با التفات عقل تعين مى‏يابد و براى اينكه اينگونه جهات عقلى با جهات خارجى و حدود وجودى اشتباه نشوند بهتر اين است كه اصطلاح انحاء و شؤون وجودى را به جاى حدود وجودى درباره آنها به كار ببريم و مثلا بگويم وحدت مفهوم علت نشانه اشتراك نحوه وجود يا اشتراك چند موجود در شان واحدى است‏يعنى همه آنها در اين جهت‏شريك‏اند كه در موجود ديگرى تاثير مى‏كنند يا وجود ديگرى وابسته به آنها است .

همچنين كثرت و مفاهيم فلسفى يا تعدد مفاهيم ماهوى و فلسفى در موردى دليل كثرت جهات و حيثيات خارجى آن نمى‏شود و چنانكه در مورد وجدانيات و علوم حضورى دانستيم با اينكه معلوم ما امر واحد و بسيطى است ذهن مفاهيم متعددى از آن مى‏گيرد و آن را به صورت قضيه‏اى مركب از چند مفهوم منعكس مى‏سازد .

نيز صدق يك مفهوم فلسفى مانند مفهوم علت بر مورد خاصى دليل نفى مقابل آن نيست بر خلاف مفاهيم ماهوى مثلا اگر مفهوم سفيد بر جسمى صادق بود ديگر مفهوم سياه در همان حال و بر همان نقطه صادق نخواهد بود به خلاف اينكه شى‏ء واحدى در عين حال كه متصف به علت براى موجودى مى‏شود متصف به معلول براى موجود ديگرى مى‏گردد به عبارت اصطلاحى براى تحقق تقابل در مفاهيم فلسفى بايد وحدت جهت و اضافه را نيز در نظر گرفت .

حاصل آنكه در مقام به كار گرفتن مفاهيم بايد به دو نكته مهم توجه داشته باشيم يكى آنكه ويژگى خاص هر نوع از مفاهيم را در نظر داشته باشيم كه مبادا بى جهت‏حكم نوع خاصى از مفاهيم را به انواع ديگر تعميم ندهيم و مخصوصا به ويژگيهاى هر يك از مفاهيم ماهوى و فلسفى و منطقى توجه داشته باشيم زيرا بسيارى از مشكلات فلسفى در اثر خلط بين اين مفاهيم پديد آمده است و ديگرى آنكه ويژگى مفاهيم را به مصاديق و بالعكس ويژگى مصاديق را به مفاهيم سرايت ندهيم تا در دام مغالطه و اشتباه مفهوم با مصداق نيفتيم

هشدارى درباره الفاظ

دانستيم كه ابزار اصلى انديشيدن و استدلال كردن مفاهيم و معقولات است ولى نقل و انتقال انديشه‏ها و تفهيم و تفهم همواره به وسيله الفاظ صورت مى‏گيرد و همانگونه كه مفاهيم نقش مرآت و آينه را براى امور خارجى ايفاء مى‏كنند الفاظ نيز همين نقش را نسبت به مفاهيم بازى مى‏كنند و ميان الفاظ و مفاهيم آن چنان رابطه مستحكمى بوجود مى‏آيد كه غالبا هنگام فكر كردن الفاظ حاكى از مفاهيم به ذهن مى‏آيد و بر اين اساس الفاظ را وجود لفظى اشياء ناميده‏اند چنانكه مفاهيم را وجود ذهنى آنها تلقى كرده‏اند و بعضى چندان مبالغه كرده‏اند كه اساسا فكر كردن را سخن گفتن ذهنى دانسته‏اند و طرفداران مكتب تحليل زبانى لينگويستيك پنداشته‏اند كه مفاهيم فلسفى واقعيتى وراى الفاظ ندارند و بازگشت بحثهاى فلسفى به شاخه‏اى از مباحث زبان شناختى است پندارى كه بى‏مايگى آن تا حدودى در حث‏شناخت‏شناسى آشكار شده است .

رابطه لفظ و معنى گاهى چنين توهمى را پديد مى‏آورد كه صفات الفاظ به مفاهيم هم سرايت مى‏كند و مثلا وحدت لفظ و اشتراك لفظى از نوعى وحدت معنى و مفهوم حكايت مى‏كند چنانكه بر عكس گاهى مشترك معنوى از قبيل مشترك لفظى پنداشته مى‏شود يا اينكه كليد حل مشكلات فلسفى از تبيين شؤون الفاظ و حقيقت و مجاز و استعاره و مانند آنها جستجو مى‏گردد يا اينكه مفاهيمى كه در لفظ و اصطلاح واحدى شريك هستند در اثر قرابت به جاى يكديگر گرفته مى‏شوند و مغالطه‏اى از باب اشتراك لفظى رخ مى‏دهد چنانكه در درس چهارم اشاره شد از اين روى بايد دقت كرد كه مسائل لفظى با مسائل معنوى درنياميزند و همچنين احكام الفاظ به معانى سرايت داده نشود و نيز در هر مبحثى معناى مورد نظر كاملا مشخص شود تا مغالطه‏اى از جهت اشتراك در لفظ پيش نيايد

بداهت مفهوم وجود

در بخش اول دانستيم كه قبل از شروع در مسائل هر علم بايد نخست موضوع آن را بشناسيم و تصور صحيحى از آن داشته باشيم و نيز در هر علم حقيقى غير قراردادى بايد از وجود حقيقى موضوع آن آگاه باشيم تا مباحثى كه بر محور آن دور مى‏زند بى‏پايه و بى‏اساس نباشد و در صورتى كه وجود موضوع بديهى نباشد بايد به عنوان يكى از مبادى تصديقى علم اثبات شود كه معمولا اين كار در علم ديگرى انجام مى‏گيرد و نيازمند به بحثهاى فلسفى است .

اكنون ببينيم موضوع خود فلسفه از نظر تصور و تصديق چگونه است .

بر اساس تعريفى كه از فلسفه اولى يا متافيزيك شده موضوع اين علم موجود مطلق يا موجود بما هو موجود است اما مفهوم موجود از بديهى‏ترين مفاهيم است كه ذهن از همه موجودات انتزاع مى‏كند و نه نيازى به تعريف دارد و نه اساسا چنين كارى ممكن است زيرا همچنان كه در مفهوم علم گفته شد كه مفهومى روشنتر از آن يافت نمى‏شود كه بتوان آنرا مبين معناى علم قرار داد در اينجا هم امر به همين منوال است .

يكى از شواهد روشن بر بداهت مفهوم وجود اين است همانگونه كه در مبحث‏شناخت‏شناسى دانستيم هنگامى كه يك معلوم حضورى در ذهن منعكس مى‏شود به صورت قضيه هليه بسيطه درمى‏آيد كه محمول آن موجود است و اين كارى است كه ذهن نسبت به ساده‏ترين و ابتدائى‏ترين يافته‏هاى حضورى و شهودى انجام مى‏دهد و اگر مفهوم روشنى از وجود و موجود نمى‏داشت چنين كارى ممكن نمى‏بود .

با اين وصف شبهاتى پيرامون مفهوم وجود و موجود القاء شده و بحثهايى را در فلسفه‏هاى غربى و اسلامى برانگيخته است كه با اختصار به آنها اشاره مى‏شود

نسبت بين وجود و ادراك

از جمله بحثهايى كه پيرامون مفهوم وجود مطرح شده اين است كه باركلى‏ادعا كرده است كه معناى وجود چيزى جز درك كردن يا درك شدن نيست ولى فلاسفه آن را به معناى ديگرى گرفته‏اند و به دنبال آن بحثهاى بى‏حاصلى را مطرح ساخته‏اند كه منشا آن همان سوء استعمال اين واژه مى‏باشد وى بر اين ادعا پاى مى‏فشرد و آنرا يكى از اصول نظريه فلسفى خودش قلمداد مى‏كند .

حقيقت اين است كه خود باركلى‏به اين اتهام سزاوارتر است زيرا معناى اين واژه و معادلهايش در همه زبانها مانند هستى در زبان فارسى جاى هيچگونه ابهامى ندارد و ابدا معناى درك شدن يا درك كردن را نمى‏فهماند و اگر در بعضى از زبانها واژه معادل وجود يا واژه معادل ادراك ريشه مشترك داشته باشد نبايد آن را در معناى معروف اين كلمه دخالت داد .

از جمله شواهد بطلان اين ادعا آن است كه وجود بيش از يك معنى ندارد در صورتى كه درك كردن و درك شدن دو معناى مختلف‏اند نيز معناى وجود يك مفهوم نفسى است كه در آن نسبتى به فاعل يا مفعول لحاظ نمى‏شود و به همين جهت بر وجود خداى متعال هم كه جاى توهم نسبت فاعلى و مفعولى ندارد اطلاق مى‏گردد به خلاف معناى ادراك كه متضمن نسبت به فاعل و مفعول است .

در واقع اين سخن باركلى يكى از موارد اشتباه مفهوم به مصداق است آن هم اشتباهى مضاعف زيرا وى مقام ثبوت و اثبات را با هم خلط كرده است و لازمه اثبات وجود براى موجودات را كه درك كردن يا درك شدن مى‏باشد به ثبوت نفس الامرى آنها نسبت داده است .

حاصل آنكه مفهوم وجود و مفهوم ادراك دو مفهوم متباين هستند و مفهوم هيچكدام از تحليل مفهوم ديگرى به دست نمى‏آيد و تنها چيزى كه مى‏توان گفت اين است كه بعد از اثبات وجود خدا و احاطه علمى او بر همه موجودات مى‏توان گفت هر موجودى يا درك كننده است‏يا درك شونده زيرا اگر موجودى درك كننده هم نباشد دست كم متعلق علم الهى مى‏باشد اما اين تساوى در مصداق كه نيازمند به براهينى مى‏باشد ربطى به تساوى مفهوم وجود با مفهوم ادراك ندارد

خلاصه

1- سر و كار عقل همواره با مفاهيم ذهنى است و حتى استفاده از علوم حضورى در فكر و استدلال متوقف بر گرفتن مفاهيم ذهنى از آنها است .

2- استفاده از مفاهيم به صورتهاى مختلفى انجام مى‏گيرد و اين اختلاف يا مربوط به اختلاف ذاتى خود مفاهيم است مانند تفاوتى كه بين مفاهيم ماهوى و فلسفى و منطقى وجود دارد و يا مربوط به اختلاف جهات و حيثياتى است كه براى آنها در نظر گرفته مى‏شود مانند حيثيت مفهومى و حيثيت وجودى .

3- وحدت مفاهيم ماهوى نشانه حدود وجودى مشترك و يكسان بين مصاديق خارجى است ولى وحدت مفهوم فلسفى نشانه وحدت ديدگاه عقل در انتزاع آن مى‏باشد و مى‏توان از آن به وحدت نحوه يا شان وجود تعبير كرد .

4- كثرت مفاهيم فلسفى يا تعدد معقولات اولى و ثانيه‏اى كه از يك مورد انتزاع مى‏شوند نشانه تعدد حيثيات عينى و خارجى آن نيست .

5- در تقابل مفاهيم فلسفى بايد وحدت جهت و اضافه را نيز در نظر گرفت .

6- در مقام فكر و استدلال بايد ويژگيهاى مفاهيم را مورد توجه قرار داد و مخصوصا از خلط احكام مفاهيم با مصاديق احتراز كرد كه مغالطه‏اى از باب اشتباه مفهوم به مصداق رخ ندهد .

7- رابطه حكايت و نمايشگرى كه بين الفاظ و معانى وجود دارد ممكن است منشا خلط احكام لفظ با احكام معنى شود چنانكه ممكن است در مشتركات لفظى معنايى به جاى معناى ديگر گرفته شود و مغالطه‏اى از باب اشتراك لفظ رخ دهد.

8- موجود كه موضوع فلسفه اولى است از نظر مفهوم بديهى و بى‏نياز از تعريف است و يكى از شواهد آن انعكاس معلومات حضورى به صورت هليات بسيطه در ذهن است كه در آنها از مفهوم موجود استفاده مى‏شود .

9- باركلى مفهوم وجود را مساوى با درك كردن و درك شدن پنداشته و فلاسفه را به سوء استعمال اين واژه متهم ساخته است .

10- ولى خود او به اين اتهام سزاوارتر است زيرا تباين مفهوم وجود و مفهوم درك روشن است و از شواهد آن وحدت مفهوم وجود و خالى بودن آن از نسبت فاعل و مفعول مى‏باشد و اما تساوى مصداق كه نيازمند به برهان است ربطى به اتحاد مفهومى ندارد

درس بيست و دوم - مفهوم وجود

شامل: وحدت مفهوم وجود مفهوم اسمى و مفهوم حرفى وجود وجود و موجود

وحدت مفهوم وجود

يكى ديگر از مباحثى كه پيرامون مفهوم وجود مطرح شده اين است كه آيا وجود به معناى واحدى بر همه موجودات حمل مى‏شود و به اصطلاح مشترك معنوى است‏يا اينكه داراى معانى متعددى مى‏باشد و از قبيل مشتركات لفظى است .

منشا اين بحث از آن جا است كه گروهى از متكلمين پنداشته‏اند كه وجود را به معنايى كه به مخلوقات نسبت داده مى‏شود نمى‏توان به خداى متعال نسبت داد از اين روى بعضى گفته‏اند كه وجود به هر چيزى نسبت داده شود معناى همان چيز را خواهد داشت مثلا در مورد انسان معناى انسان را دارد و در مورد درخت معناى درخت را و بعضى ديگر براى آن دو معنى قائل شده‏اند يكى مخصوص خداى متعال و ديگرى مشترك بين همه مخلوقات .

خاستگاه اين شبهه خلط بين ويژگيهاى مفهوم و مصداق است‏يعنى آنچه در مورد خداى متعال قابل مقايسه با مخلوقات نيست مصداق وجود است نه مفهوم آن و اختلاف در مصاديق موجب اختلاف در مفهوم نمى‏شود .

و مى‏توان خاستگاه آنرا خلط بين مفاهيم ماهوى و فلسفى دانست به اين تقرير هنگامى وحدت مفهوم نشانه ماهيت مشترك بين مصاديق است كه از قبيل مفاهيم ماهوى باشد ولى مفهوم وجود از قبيل مفاهيم فلسفى است و وحدت آن فقط نشانه وحدت حيثيتى است كه عقل براى انتزاع آن در نظر مى‏گيرد و آن عبارت است از حيثيت طرد عدم .

فلاسفه اسلامى در مقام رد قول اول بياناتى ايراد كرده‏اند از جمله آنكه اگر وجود بر هر چيزى كه حمل مى‏شد معناى همان موضوع را مى‏داشت لازمه‏اش اين بود كه حمل در هليات بسيطه كه از قبيل حمل شايع است به حمل اولى و بديهى برگردد و نيز شناخت موضوع و محمول آنها يكسان باشد به طورى كه اگر كسى معناى موضوع را ندانست معناى محمول را هم نفهمد .

و براى رد قول دوم بيانى دارند كه حاصلش اين است اگر معناى وجود در مورد خداى متعال غير از معناى آن در مورد ممكنات مى‏بود لازمه‏اش اين بود كه نقيض معناى هر يك بر ديگرى منطبق گردد زيرا هيچ چيزى نيست كه يكى از نقيضين بر آن صدق نكند مثلا هر چيزى يا انسان است و يا لا انسان و نقيض معناى وجود در ممكنات عدم است‏حال اگر وجود به همين معناى مقابل عدم به خدا نسبت داده نشود بايد نقيض آن عدم به آفريدگار نسبت داده شود و وجودى كه به او نسبت داده مى‏شود در واقع از مصاديق عدم باشد .

به هر حال كسى كه ذهنش با چنان شبهه‏اى مشوب نشده باشد ترديدى نخواهد داشت كه واژه وجود و هستى در همه موارد به يك معنى به كار مى‏رود و لازمه وحدت مفهوم وجود اين نيست كه همه موجودات داراى ماهيت مشتركى باشند

مفهوم اسمى و مفهوم حرفى وجود

سومين بحثى كه پيرامون مفهوم وجود مطرح شده درباره اشتراك واژه وجود بين معناى اسمى و مستقل و معناى حرفى و ربطى است .

توضيح آنكه در قضيه منطقى علاوه بر دو مفهوم اسمى و مستقل موضوع و محمول مفهوم ديگرى لحاظ مى‏شود كه رابط بين آنها است و در زبان فارسى با لفظ است به آن اشاره مى‏شود ولى در زبان عربى معادلى ندارد و هيئت تركيبى جمله را مى‏توان حاكى از آن به شمار آورد اين مفهوم از قبيل معانى حرفى است و مانند معانى حروف اضافه استقلالا قابل تصور نيست بلكه بايد آن را در ضمن جمله درك كرد منطقيين اين معناى حرفى را وجود ربطى يا وجود رابط مى‏نامند در برابر معناى اسمى آن كه مى‏تواند محمول واقع شود و از اين روى آن را وجود محمولى مى‏خوانند .

صدرالمتالهين در اسفار تصريح كرده است كه استعمال واژه وجود در چنين معناى حرفى به اصطلاح خاصى غير از معناى معروف و مصطلح آن است كه معنايى اسمى و مستقل مى‏باشد و بنابراين بايد كاربرد كلمه وجود را در اين دو معنى به صورت مشترك لفظى دانست .

ولى بعضى ديگر به اين نكته توجه نكرده‏اند و مفهوم وجود را مطلقا مشترك معنوى دانسته‏اند بلكه پا را فراتر نهاده خواسته‏اند از راه چنين مفهومى وجود عينى رابط را نيز اثبات كنند به اين بيان كه وقتى مثلا مى‏گوييم على دانشمند است واژه على حكايت از شخص خاصى مى‏كند و در ازاء واژه دانشمند هم دانش وى وجود دارد كه آن هم در خارج موجود است پس مفهوم رابط قضيه هم كه با لفظ است نشان داده مى‏شود حكايت از نسبت‏خارجى بين دانش و على مى‏نمايد بنا بر اين در متن خارج هم نوعى وجود ربطى اثبات مى‏شود .

ولى در اينجا هم بين مفاهيم و احكام منطقى با مفاهيم و احكام فلسفى خلطى صورت گرفته و احكام قضيه را كه مربوط به مفاهيم ذهنى است به مصاديق خارجى سرايت داده‏اند و بر اين اساس وجود نسبت در هليات بسيطه را انكار كرده‏اند به اين جهت كه نمى‏توان بين خود شى‏ء و وجود آن نسبتى تصور كرد در صورتى كه وجود نسبت در قضيه‏اى كه حاكى از يك امر بسيط است مستلزم وجود خارجى نسبت در مصداق آن نيست بلكه اساسا هيچگاه نمى‏توان نسبت را از امور عينى و خارجى به حساب آورد و نهايت چيزى كه مى‏توان گفت اين است كه نسبت در هليات بسيطه نشانه وحدت مصداق موضوع و محمول و در هليات مركبه نشانه اتحاد عينى آنها است .

عجيب اين است كه بعضى از فلاسفه مغرب زمين اصلا معناى اسمى وجود وجود محمولى را انكار كرده‏اند و مفهوم وجود را منحصر در معناى حرفى و رابط بين موضوع و محمول پنداشته‏اند و بدين ترتيب هليات بسيطه را شبه قضيه شمرده‏اند نه قضيه حقيقى زيرا اينگونه قضايا به گمان ايشان در واقع محمولى ندارند .

حقيقت اين است كه اينگونه سخنان از ضعف قدرت ذهن بر تحليلات فلسفى نشات مى‏گيرد و گرنه مفهوم اسمى و استقلالى وجود چيزى نيست كه قابل انكار باشد بلكه معناى حرفى آن است كه بايد با زحمت اثبات شود مخصوصا براى كسانى كه در زبان ايشان معادل خاصى براى آن يافت نمى‏شود .

و شايد منشا انكار معناى اسمى وجود اين باشد كه در زبان انكار كنندگان معادل معناى اسمى و حرفى وجود يكى است بر خلاف زبان فارسى كه در ازاء معناى اسمى آن واژه هستى به كار مى‏رود و در ازاء معناى حرفى آن واژه است و از اينجا چنين توهمى براى ايشان پيش آمده كه معناى وجود مطلقا از قبيل معانى حرفى است .

بارى مجددا تاكيد مى‏كنيم كه در مباحث فلسفى نبايد روى بحثهاى لفظى تكيه شود و احكام دستورى و زبان شناختى نبايد مبناى حل مشكلات فلسفى قرار گيرد و همواره بايد مواظب باشيم كه ويژگيهاى الفاظ ما را در راه شناخت دقيق مفاهيم گمراه نسازد و نيز ويژگيهاى مفاهيم ما را در شناختن احكام موجودات عينى به اشتباه نيندازد

وجود و موجود

نكته ديگرى كه درباره واژه وجود و مفهوم آن قابل تذكر است اين است كه لفظ وجود از آن جهت كه مبدا اشتقاق موجود به حساب مى‏آيد مصدر و متضمن معناى حدث و نسبت آن به فاعل يا مفعول است و معادل آن در فارسى واژه بودن مى‏باشد چنانكه واژه موجود از نظر ادبى اسم مفعول و متضمن معناى وقوع فعل بر ذات است و گاهى از كلمه موجود مصدر جعلى به صورت موجوديت گرفته مى‏شود و مساوى با وجود به كار مى‏رود .

الفاظى كه در زبان عربى به صورت مصدر استعمال مى‏شوند گاهى از معناى نسبت به فاعل يا مفعول تجريد شده به صورت اسم مصدر به كار مى‏روند كه دلالت بر اصل حدث دارد بنابراين براى وجود هم مى‏توان چنين معناى اسم مصدرى را در نظر گرفت .

از سوى ديگر معانى حدثى كه دلالت بر حركت و دست كم دلالت بر حالت و كيفيتى دارند مستقيما قابل حمل بر ذوات نيستند مثلا نمى‏توان رفتن را كه مصدر است‏يا رفتار را كه اسم مصدر است بر شى‏ء يا شخصى حمل كرد بلكه يا بايد مشتقى از آن گرفت و مثلا كلمه رونده را محمول قرار داد و يا كلمه ديگرى را كه متضمن معناى مشتق باشد به آن اضافه كرد و مثلا گفت صاحب رفتار قسم اول را اصطلاحا حمل هو هو و قسم دوم را حمل ذو هو مى‏نامند از باب نمونه حمل حيوان را بر انسان حمل هو هو و حمل حيات را بر او حمل ذو هو مى‏خوانند .

اين مباحث چنانكه ملاحظه مى‏شود در اصل مربوط به دستور زبان است كه قواعد آن قراردادى است و در زبانهاى مختلف تفاوت مى‏كند و بعضى از زبانها از نظر وسعت لغات و قواعد دستورى غنى‏تر و بعضى ديگر محدودتر هستند ولى از آنجا كه ممكن است رابطه لفظ و معنى موجب اشتباهاتى در بحثهاى فلسفى گردد لازم است تذكر دهيم كه در كاربرد واژه‏هاى وجود و موجود در مباحث فلسفى نه تنها اين ويژگيهاى زبان شناختى مورد توجه قرار نمى‏گيرد بلكه اساسا توجه به آنها ذهن را از دريافتن معانى منظور منحرف مى‏سازد .

فلاسفه نه هنگامى كه واژه وجود را به كار مى‏برند معناى مصدرى و حدثى را در نظر مى‏گيرند و نه هنگامى كه واژه موجود را به كار مى‏گيرند معناى مشتق و اسم مفعولى را مثلا هنگامى كه درباره خداى متعال مى‏گويند وجود محض است آيا در اين تعبير جايى براى معناى حدث و نسبت به فاعل و مفعول يا معنايى كيفيت و حالت و نسبت آن به ذات مى‏توان يافت و آيا مى‏توان بر ايشان خرده گرفت كه چگونه لفظ وجود را بر خداى متعال اطلاق مى‏كنيد در حالى كه حمل مصدر بر ذات صحيح نيست و يا هنگامى كه تعبير موجود را درباره همه واقعيات به كار مى‏برند و آنها را شامل واجب الوجود و ممكن الوجود مى‏دانند آيا مى‏توان معناى اسم مفعولى را از آن فهميد و آيا مى‏توان بر اين اساس استدلال كرد كه اقتضاى اسم مفعول آن است كه فاعلى داشته باشد پس خدا هم فاعلى لازم دارد و يا بر عكس چون كلمه موجود چنين دلالتى دارد استعمال آن در مورد واجب الوجود صحيح نيست و نمى‏توان گفت‏خدا موجود است .

بديهى است كه اينگونه بحثهاى زبان شناسانه جايى در فلسفه نخواهد داشت و پرداختن به آنها نه تنها مشكلى از مشكلات فلسفه را حل نمى‏كند بلكه بر مشكلات آن مى‏افزايد و نتيجه‏اى جز كژ انديشى و انحراف فكرى به بار نخواهد آورد و براى احتراز از سوء فهم و مغالطه بايد به معانى اصطلاحى واژه‏ها دقيقا توجه كرد و در مواردى كه با معانى لغوى و عرفى يا اصطلاحات ساير علوم وفق نمى‏دهد تفاوت آنها را كاملا در نظر گرفت تا خلط و اشتباهى رخ ندهد .

حاصل آنكه: مفهوم فلسفى وجود مساوى است با مطلق واقعيت و در نقطه مقابل عدم قرار دارد و باصطلاح نقيض آن است و از ذات مقدس الهى گرفته تا واقعيتهاى مجرد و مادى و همچنين از جواهر تا اعراض و از ذوات تا حالات هم را در بر مى‏گيرد و همين واقعيتهاى عينى هنگامى كه در ذهن به صورت قضيه منعكس مى‏گردند دست كم دو مفهوم اسمى از آنها گرفته مى‏شود كه يكى در طرف موضوع قرار مى‏گيرد و معمولا از مفاهيم ماهوى است و ديگرى كه مفهوم موجود باشد در طرف محمول قرار مى‏گيرد كه از مفاهيم فلسفى است و مشتق بودن آن مقتضاى محمول بودن آن است

خلاصه

1- گروهى از متكلمين پنداشته‏اند كه واژه وجود را با يك معنى نمى‏توان هم به خدا نسبت داد و هم به مخلوقات از اين روى بعضى از ايشان گفته‏اند كه وجود به هر چيزى نسبت داده شود معناى همان چيز را خواهد داشت و بعضى ديگر براى آن دو معنى قائل شده‏اند يكى مخصوص خدا و ديگرى مشترك بين همه مخلوقات .

2- منشا شبهه ايشان خلط بين مفهوم و مصداق است‏يعنى مصداق وجود است كه در خدا و مخلوقات فرق مى‏كند نه مفهوم آن و مى‏توان منشا آنرا خلط بين مفاهيم ماهوى و فلسفى دانست‏يعنى اشتراك يك مفهوم فلسفى دليل وحدت ماهوى موارد آن نيست .

3- لازمه قول اول اين است كه هليات بسيطه از قبيل حمل اولى و بديهى باشند و نيز شناخت موضوع و محمول آنها يكسان باشد .

4- لازمه قول دوم اين است كه وجودى كه به خداى متعال نسبت داده مى‏شود از مصاديق نقيض وجودى باشد كه به ممكنات نسبت داده مى‏شود يعنى از مصاديق عدم باشد .

5- منطقيين رابطه قضايا را كه مفهومى حرفى است وجود رابط ناميده‏اند و اشتراك وجود بين اين معناى حرفى و معناى اسمى معروفش از قبيل اشتراك لفظى است .

6- وجود رابط در قضايا دليل وجود رابط عينى نمى‏شود و چنانكه قبلا گفته شد احكام فلسفى را نمى‏توان از احكام منطقى استنتاج كرد .

7- بعضى از فلاسفه غربى مفهوم اسمى وجود را انكار كرده‏اند و بر اساس آن هليه بسيطه را قضيه حقيقى نشمرده‏اند .

8- شايد منشا اين توهم اين باشد كه در زبان ايشان واژه‏اى كه حاكى از رابط قضايا است عينا همان واژه‏اى باشد كه از مفهوم اسمى حكايت مى‏كند .

9- درباره الفاظ وجود و موجود بحثهايى انجام گرفته كه ربطى به فلسفه ندارد مانند مصدر يا اسم مصدر بودن وجود و اسم مفعول بودن موجود و لوازمى كه بر آنها مترتب مى‏شود .

10- وجود در اصطلاح فلسفى مساوى با واقعيت است و هم شامل ذوات مى‏شود و هم احداث و حالات و هنگامى كه واقعيت‏خارجى به صورت قضيه‏اى در ذهن منعكس مى‏شود مفهوم موجود محمول آن قرار مى‏گيرد كه در آن هم جهات ادبى لحاظ نمى‏شود

درس بيست و سوم - واقعيت عينى

شامل: بداهت واقعيت عينى گونه‏هاى انكار واقعيت راز بداهت واقعيت عينى منشا اعتقاد به واقعيت مادى

بداهت واقعيت عينى

نظر به اينكه موضوع فلسفه موجود است در دو درس گذشته توضيحى پيرامون مفهوم آن داديم و اينك به بيان بديهى بودن اعتقاد به حقيقت عينى آن مى‏پردازيم .

حقيقت اين است كه وجود هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقق خارجى مانند علم است و همچنانكه مفهوم آن نيازى به تعريف ندارد تحقق عينى آن هم بديهى و بى‏نياز از اثبات است و هيچ انسانى عاقلى چنين توهمى هم نمى‏كند كه جهان هستى هيچ در هيچ است و نه انسانى وجود دارد و نه موجود ديگرى و حتى سوفيستهايى كه مقياس همه چيز را انسان مى‏دانند دست كم وجود خود انسان را قبول دارند تنها يك جمله از گرگياس كه افراطى‏ترين سوفيستها به شمار مى‏رود نقل شده كه ظاهر آن انكار مطلق هر وجودى است چنانكه در حث‏شناخت‏شناسى گذشت ولى گمان نمى‏رود كه مراد وى به فرض صحت نقل همين ظاهر كلام باشد به طورى كه شامل وجود خودش و سخن خودش هم بشود مگر اينكه به بيمارى روانى سختى مبتلى شده بوده يا در اظهار اين كلام غرضى داشته باشد .

در درس دوازدهم درباره شبهه نفى علم گفتيم كه خود آن متضمن چندين علم است در اينجا اضافه مى‏كنيم كه همان شبهه مستلزم پذيرفتن موجوداتى است كه متعلق علمهاى ياد شده مى‏باشند اما اگر كسى وجود خودش و وجود انكارش را هم انكار كند مانند كسى است كه در مساله گذشته وجود شكش را هم انكار نمايد و بايد او را عملا وادار به پذيرفتن واقعيت كرد .

به هر حال انسان عاقلى كه ذهنش با شبهات سوفيستها و شكاكان و ايده‏آليستها آلوده نشده باشد نه تنها وجود خودش و وجود قواى ادراكى و صورتها و مفاهيم ذهنى و افعال و انفعالات روانى خودش را مى‏پذيرد بلكه به وجود انسانهاى ديگر و جهان خارجى هم اعتقاد يقينى دارد و از اين روى هنگامى كه گرسنه مى‏شود به خوردن غذاى خارجى مى‏پردازد و وقتى احساس گرما يا سرما مى‏كند در مقام استفاده از اشياء خارجى برمى‏آيد و موقعى كه با دشمنى روبرو شود يا خطر ديگرى را احساس كند به فكر دفاع و چاره‏جويى مى‏افتد و اگر بتواند به مبارزه برمى‏خيزد و گرنه فرار را بر قرار ترجيح مى‏دهد و نيز هنگامى كه احساس دوستى مى‏كند در صدد انس گرفتن با دوست‏خارجى برمى‏آيد و با او روابط دوستانه برقرار مى‏نمايد و همچنين در ساير امور زندگى و گمان نمى‏رود كه سوفيستها و ايده‏آليستها هم جز اين رفتارى داشته بودند و گرنه زندگى آنان ديرى نمى‏پاييد و يا از گرسنگى و تشنگى مى‏مردند و يا دچار آفت و سانحه ديگرى مى‏شدند .

از اين روى گفته مى‏شود كه اعتقاد به وجود عينى بديهى و فطرى است ولى اين سخن نياز به بسط و تفصيلى دارد كه در حدود گنجايش اين مبحث به آن مى‏پردازيم اما قبل از پرداختن به اين مطلب خوب است گونه‏هاى مختلف انكار واقعيت را برشمريم تا در برابر هر يك از آنها موضع مناسبى اتخاذ نماييم

گونه‏هاى انكار واقعيت

انكار واقعيت عينى به شكلهاى مختلفى ظاهر مى‏شود كه مى‏توان آنها را در پنج گروه دسته‏بندى كرد .

1- انكار مطلق هستى به طورى كه براى مفهوم موجود كه موضوع فلسفه است هيچ مصداقى باقى نماند چنانكه ظاهر كلامى كه از گرگياس نقل شده اقتضاء دارد واضح است كه با چنين فرضى نه تنها جايى براى بحثهاى فلسفى و علمى باقى نمى‏ماند بلكه بايد باب گفت و شنود را هم مطلقا بست و در برابر چنين ادعائى پاسخ منطقى كارآيى ندارد و بايد به وسايل عملى دست زد .

2- انكار هستى خارج از من درك كننده به طورى كه تنها براى مفهوم موجود يك مصداق باقى بماند اين ادعاء گرچه به سخافت ادعاى قبلى نيست ولى بر اساس آن ادعا كننده حق بحث و گفتگو ندارد زيرا وجود شخص ديگرى را نمى‏پذيرد تا با او به بحث و مناظره بپردازد و اگر چنين كسى در مقام مباحثه برآيد بايد نخست او را به نقض ادعاى خودش محكوم كرد و پذيرفتن اين نقض مستلزم خروج از اين فرض است .

3- انكار هستى ماوراء انسان چنانكه از بعضى از سوفيستها نقل شده است و بر اساس آن مصداق موجود منحصر در انسانها خواهد بود اين ادعاء كه نسبه معتدلتر است باب بحث و گفتگو را باز مى‏كند و جا دارد كه از ادعا كننده دليل پذيرفتن وجود خودش و انسانهاى ديگر را سؤال كرد و وى را به پذيرفتن بديهيات ملزم نمود و سپس بر اساس بديهيات مسائل نظرى را هم برايش اثبات كرد .

4- انكار هستى موجودات مادى چنانكه از سخنان باركلى برمى‏آيد زيرا وى موجود را مساوى با درك كننده و درك شونده مى‏شمارد و درك كننده را شامل خدا و موجودات غير مادى مى‏داند سپس در صدد برمى‏آيد كه درك شونده‏ها را منحصر در صورتهاى ادراكى معلومات بالذات نمايد كه در خود درك كننده‏ها تحقق مى‏يابند نه خارج از ايشان و بدين ترتيب جايى براى وجود خارجى اشياء مادى باقى نمى‏ماند .

ساير ايده‏آليستهايى كه مانند هگل جهان را به صورت انديشه‏هايى براى روح مطلق تصور مى‏كنند و آنها را محكوم قوانين منطقى نه قوانين على و معلولى مى‏دانند نيز به اين گروه ملحق مى‏شوند .

5- جا دارد كه در برابر ايده‏آليستها كه بخشى از واقعيت‏يعنى واقعيت مادى را انكار مى‏كنند ماترياليستها را نيز از منكرين واقعيت به شمار آورد زيرا ايشان در حقيقت بخش عظيمترى از واقعيت را انكار مى‏كنند افزون بر اين سخن ايده‏آليستها منطقى‏تر از ايشان است زيرا تكيه‏گاه آنان علوم حضورى و تجارب درونى است كه داراى ارزش مطلق مى‏باشند هر چند در استنتاجاتشان به خطا مى‏روند ولى تكيه‏گاه ماترياليستها داده‏هاى حسى است كه خاستگاه بيشترين خطاها در ادراك مى‏باشند .

با توجه به گونه‏هاى مختلف انكار واقعيت به اين نتيجه مى‏رسيم كه تنها فرض اول به معناى انكار مطلق واقعيت است و فرضهاى ديگر هر كدام به معناى انكار بخشى از واقعيت و محدود كردن دايره آن مى‏باشد .

از سوى ديگر در برابر هر يك از فرضهاى پنجگانه فرض ديگرى وجود دارد كه به صورت شك در مطلق واقعيت‏يا در واقعيتهاى خاص ظاهر مى‏شود اين شكها اگر توام با ادعاى نفى امكان علم باشد يعنى اگر گوينده علاوه بر اينكه خودش اظهار شك مى‏كند ادعا داشته باشد كه منطقا هيچ كس نمى‏تواند علم پيدا كند چنين ادعائى در واقع مربوط به شناخت‏شناسى مى‏شود و پاسخ آن در جاى خودش داده شده است اما اگر اظهار شك توام با نفى امكان علم نباشد مى‏تواند پاسخ خود را در مباحث هستى شناسى بيابد و اصولا تبيين مسائل فلسفى براى رفع و دفع اينگونه شكها و شبهه‏ها است

راز بداهت واقعيت عينى

چنانكه در آغاز اين درس اشاره كرديم انكار مطلق واقعيت و هيچ‏انگارى جهان سخنى نيست كه هيچ عاقلى آگاهانه و بى غرضانه بر زبان بياورد همانگونه كه انكار مطلق علم و اظهار شك در همه چيز حتى در وجود خود شك و شك كننده چنين است و به فرض اينكه كسى چنين اظهارى كند نمى‏توان او را با استدلال منطقى محكوم كرد بلكه بايد به او پاسخ عملى داد .

از سوى ديگر وجود همه واقعيتهاى خاص هم بديهى نيست و اثبات بسيارى از آنها نياز به دليل و برهان دارد و چنانكه اشاره شد يكى از بزرگترين وظايف فلسفه اثبات انواع واقعيتهاى خاص است .

اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه راز بداهت اصل واقعيت چيست .

ممكن است پاسخ داده شود كه تصديق به وجود واقعيت عينى بطور اجمال و سربسته و تصديق به واقعيت مادى بطور متعين و مشخص مقتضاى فطرت عقل است و شاهد آن وجود چنين اعتقادهايى در همه انسانها است چنانكه رفتار عملى ايشان نيز آنرا تاييد مى‏كند و بدين ترتيب چهار گونه از گونه‏هاى انكار واقعيت غير از گونه پنجم ابطال مى‏شود .

ولى اين سخن از ارزش منطقى كافى برخوردار نيست زيرا همانگونه كه در درس هفدهم و نوزدهم گفته شد چنين مطلبى نمى‏تواند صحت اين اعتقادها را تضمين كند و جاى اين سؤال باقى مى‏ماند كه از كجا اگر عقل ما طور ديگرى آفريده شده بود به گونه ديگرى درك نمى‏كرد افزون بر اين استناد به نظر و رفتار انسانها در واقع استدلال به استقراء ناقص است كه ارزش منطقى صد در صد ندارد .

ممكن است گفته شود كه اين تصديقات از بديهيات اوليه كه صرف تصور موضوع و محمول آنها براى تصديق كفايت مى‏كند .

ولى اين ادعا هم نادرست است زيرا اگر قضيه را به صورت حمل اولى فرض كنيم روشن است كه مفاد آن چيزى جز وحدت مفهومى موضوع و محمول نخواهد بود و اگر آن را به صورت حمل شايع فرض كنيم و موضوع آن را ناظر به مصاديق خارجى بگيريم و به اصطلاح منطقى از قبيل ضروريات ذاتيه به حساب آوريم صدق چنين قضايايى مشروط به وجود خارجى موضوع است در صورتى كه منظور اين است كه وجود خارجى آن با همين قضيه اثبات شود و به ديگر سخن قضاياى حقيقيه در حكم قضاياى شرطيه‏اند و مفاد آنها اين است كه هر گاه مصداق موضوع در خارج تحقق يافت محمول قضيه براى آن ثابت‏خواهد بود مثلا قضيه بديهى معروف هر كلى از جزء خودش بزرگتر است نمى‏تواند وجود كل و جزء را در خارج اثبات كند بلكه معنايش اين است كه هرگاه كل‏ى در خارج تحقق يافت از جزء خودش بزرگتر خواهد بود .

بطلان اين ادعا نسبت به واقعيتهاى مادى روشنتر است زيرا فرض نفى وجود از جهان مادى امتناعى ندارد و اگر اراده الهى تعلق نگرفته بود چنين جهانى به وجود نمى‏آمد چنانكه بعد از آفريدن آن هم هر وقت اراده كند آنرا نابود خواهد كرد .

حقيقت اين است كه بداهت واقعيت نخست در مورد وجدانيات و امورى كه با علم حضورى خطا ناپذير درك مى‏شوند شكل مى‏گيرد و سپس با انتزاع مفهوم موجود و واقعيت از موضوعات آنها به صورت قضيه مهمله كه دلالت بر اصل واقعيت دارد درمى‏آيد و بدين ترتيب اصل واقعيت عينى بطور اجمال و سربسته به صورت يك قضيه بديهى نمودار مى‏گردد

منشا اعتقاد به واقعيت مادى

نتيجه‏اى كه از بحث گذشته به دست آمد اين بود كه منشا اعتقاد به اصل واقعيت عينى همان علم حضورى به واقعيتهاى وجدانى است و بنابراين نمى‏توان علم به ساير واقعيتها و از جمله واقعيتهاى مادى را بديهى به حساب آورد زيرا همانگونه كه در درس هيجدهم گفته شد آنچه را واقعا مى‏توان بديهى و مستغنى از هر گونه استدلالى دانست وجدانيات و بديهيات اوليه است و وجود واقعيتهاى مادى جزء هيچكدام از اين دو دسته نيست از اين روى اين سؤال مطرح مى‏شود كه منشا اعتقاد جزمى به وجود واقعيتهاى مادى چيست و چگونه است كه هر انسانى خود بخود وجود آنها را مى‏پذيرد و رفتار همه انسانها بر همين اساس استوار است .

پاسخ اين سؤال اين است كه اعتقاد انسان به واقعيت مادى از يك استدلال ارتكازى و نيمه آگاهانه سرچشمه مى‏گيرد و در واقع از قضاياى قريب به بداهت است كه گاهى به نام فطريات نيز ناميده مى‏شود .

توضيح آنكه در بسيارى از موارد عقل انسان بر اساس آگاهيهايى كه به دست آورده با سرعت و تقريبا به صورت خودكار نتيجه‏هايى مى‏گيرد بدون آنكه اين سير و استنتاج انعكاس روشنى در ذهن بيابد و مخصوصا در دوران كودكى كه هنوز خود آگاهى انسان رشد نيافته اين سير ذهنى توام با ابهام بيشترى است و به ناآگاهى نزديكتر مى‏باشد و از اين روى چنين پنداشته مى‏شود كه علم به نتيجه بدون سير فكرى از مقدمات حاصل شده و به ديگر سخن خود بخودى و فطرى است ولى هر قدر خود آگاهى انسان رشد يابد و از فعاليتهاى درون ذهنى خودش بيشتر آگاه گردد از ابهام آن كاسته مى‏شود و تدريجا به صورت استدلال منطقى آگاهانه ظاهر مى‏شود .

قضايايى را كه منطقيين به نام فطريات نامگذارى كرده‏اند و آنها را به اين صورت تعريف نموده‏اند قضايايى كه توام با قياس هستند القضايا التى قياساتها معها يا حد وسط آنها هميشه در ذهن حاضر است در واقع از قبيل همين قضاياى ارتكازى هستند كه استدلال براى آنها با سرعت و نيمه آگاهانه انجام مى‏گيرد .

علم به واقعيات مادى هم در واقع از همين استنتاجات ارتكازى حاصل مى‏شود كه مخصوصا در دوران كودكى از مرتبه آگاهى دورتر است و هنگامى كه بخواهيم آنرا به صورت استدلال دقيق منطقى بيان كنيم به اين شكل درمى‏آيد.

اين پديده ادراكى مثلا سوزش دست هنگام تماس با آتش معلول علتى است و علت آن يا خود نفس (ل‏من درك كننده) است و يا چيزى خارج از آن اما من خودم آن را به وجود نياورده‏ام زيرا هرگز نمى‏خواستم دستم بسوزد پس علت آن چيزى خارج از وجود من خواهد بود .

البته براى اينكه اعتقاد ما نسبت به اشياء مادى به وصف ماديت مضاعف شود و احتمال تاثير مستقيم يك امر غير مادى ديگرى نفى شود نياز به ضميمه كردن استدلالهاى ديگرى دارد كه مبتنى بر شناخت ويژگيهاى موجودات مادى و غير مادى مى‏باشد ولى خداى متعال چنين توانى را به ذهن انسان داده است كه قبل از آنكه ملكه استدلالات دقيق فلسفى را پيدا كند بتواند نتايج آنها را به صورت ارتكازى و با استدلال نيمه آگاهانه به دست بياورد و بدين وسيله نياز زندگى خود را تامين كند

خلاصه

1- اصل واقعيت عينى همانند اصل علم بديهى و غير قابل انكار است .

2- وجود موجودات عينى ديگر غير از من درك كننده نيز قطعى است و رفتار همه انسانها بر اساس پذيرفتن آنها استوار است .

3- انكار واقعيت عينى را مى‏توان بر پنج گونه تقسيم كرد كه يكى انكار مطلق واقعيت است و بقيه انكار واقعيتهاى خاص مانند قول به انحصار وجود در من درك كننده يا انحصار آن به انسانها يا قول به انكار وجود مادى يا قول به انكار وجود غير مادى .

4- بعضى اعتقاد به واقعيت عينى را بطور اجمال و به واقعيت مادى را به صورت خاص مقتضاى فطرت عقل دانسته‏اند ولى چنانكه قبلا اشاره شد چنين سخنى علاوه بر اينكه قابل منع است نمى‏تواند صحت اين اعتقاد را تضمين نمايد .

5- همچنين اعتقاد به واقعيات عينى را نمى‏توان از بديهيات اوليه شمرد زيرا مفاد حمل اولى چيزى جز وحدت مفهومى موضوع و محمول نيست و صدق حمل شايع هم مشروط به تحقق موضوع است .

6- راز بديهى بودن اعتقاد به واقعيت عينى علم حضورى به امور وجدانى است كه از آنها قضيه مهمله‏اى گرفته مى‏شود كه مفاد آن وجود واقعيت فى الجمله است .

7- اعتقاد به واقعيت مادى در حقيقت از قضاياى قريب به بداهت است كه ابتداء انسان آن را به صورت ارتكازى و بر اساس استدلالى نيمه آگاهانه درك مى‏كند و سپس با استدلال دقيق فلسفى علم آگاهانه و مضاعف به آن پيدا مى‏كند .

8- شكل استدلال براى واقعيتهاى مادى اين است اين پديده ادراكى معلول علتى است علت آن يا من هستم يا موجودى خارج از من ولى من علت آن نيستم پس علت آن در خارج موجود است

درس بيست و چهارم - وجود و ماهيت

شامل: ارتباط مسائل وجود و ماهيت كيفيت آشنايى ذهن با مفهوم وجود كيفيت آشنايى ذهن با ماهيات

ارتباط مسائل وجود و ماهيت

در ضمن درسهاى گذشته بارها اشاره شد كه واقعيت عينى هنگامى كه در ذهن ظرف علم حصولى انعكاس مى‏يابد به صورت قضيه هليه بسيطه منعكس مى‏شود كه دست كم از دو مفهوم اسمى و مستقل تشكيل مى‏يابد و يكى از آنها كه معمولا در طرف موضوع قرار مى‏گيرد مفهومى ماهوى است كه مى‏توان آن را به عنوان قالبى مفهومى براى حدود موجود عينى در نظر گرفت و ديگرى كه در طرف محمول واقع مى‏شود مفهوم موجود است كه از معقولات ثانيه فلسفى به شمار مى‏رود و دلالت بر تحقق مصداق آن ماهيت دارد و بدين ترتيب دو مفهوم مختلف از يك حقيقت بسيط گرفته مى‏شود كه هر كدام داراى احكام و ويژگيهايى است .

درباره مفهوم موجود و وجود فلاسفه به همين اندازه اكتفاء كرده‏اند كه از مفاهيم عقلى بديهى است و ديگر متعرض كيفيت دستيابى ذهن به اين مفهوم نشده‏اند و تنها در عصر اخير مرحوم استاد علامه طباطبائى رضوان الله عليه در صدد بيان كيفيت انتزاع آن برآمده‏اند .

و اما درباره پيدايش مفاهيم ماهوى نظرهاى گوناگونى داده شده كه در مبحث‏شناخت‏شناسى با آنها آشنا شديم و نظريه مورد قبول اين بود كه نيروى ذهنى خاصى به نام عقل اين مفاهيم را به طور خودكار از مدركات خاص مى‏گيرد و ويژگى اين انعكاسات عقلى همان كليت و قابليت انطباق آنها بر مصاديق بى‏شمار است .

ولى بسيارى از فلاسفه مخصوصا مشائين كيفيت به دست آوردن مفاهيم ماهوى را به گونه‏اى بيان كرده‏اند كه منشا بحثها و كشمكشهاى زيادى در طول تاريخ فلسفه شده و در اغلب مباحث فلسفى آثار خاصى را به جاى نهاده است .

حاصل بيان ايشان اين است هنگامى كه ما چند فرد انسان را مثلا با هم مقايسه مى‏كنيم مى‏بينيم كه اين افراد على رغم اختلافاتى كه در طول و عرض و رنگ پوست و ديگر اوصاف خاص دارند همگى در يك حقيقت مشتركند كه منشا آثار مشتركى در ايشان مى‏شود و صفات خاص هر فرد در واقع مشخصات خاص آن فرد است كه او را از ديگر افراد متمايز مى‏سازد پس ذهن به وسيله حذف مشخصات فردى به ادراك مفهوم كلى انسان دست مى‏يابد كه ماهيت افراد انسانى ناميده مى‏شود .

از اين روى براى دستيابى مستقيم به هر ماهيتى ادراك چند فرد از آن را لازم مى‏دانند تا ذهن با توجه به خصوصيات عرضى فردى و حذف آنها بتواند جهت ذاتى مشترك را از عوارض مشخصه تجريد كرده ماهيت كلى را انتزاع نمايد مگر اينكه ماهيتى از راه تجزيه و تركيب ماهيات ديگرى شناخته شود كه در اين صورت نيازى به شناخت قبلى افراد خودش نخواهد داشت .

بنابراين ماهيت هر چيزى همواره در خارج مخلوط با ويژگيهايى است كه موجب تشخص آن مى‏شود و تنها عقل است كه مى‏تواند ماهيت را از جميع عوارض مشخصه تجريد كند و ماهيت صرف و خالص و تجريد شده از خصوصيات را بيابد پس آنچه را بعد از تجريد مى‏يابد همان امرى است كه در خارج همراه با خصوصيات فردى و عوارض مشخصه موجود است و با كثرت عوارض تعدد و تكثر مى‏يابد ولى هنگامى كه عقل آن را تجريد كرد ديگر قابل تعدد نيست و از اين روى گفته‏اند كه ماهيت صرف قابل تكرار نيست صرف الشى‏ء لا يتثنى و لا يتكرر .

و چون ماهيت با همان وصف وحدت ماهوى قابل انطباق بر افراد بى‏شمار است آنرا كلى طبيعى ناميده‏اند كه البته وصف كليت تنها در ذهن عارض آن مى‏شود و گرنه همانگونه كه گفته شد در خارج هميشه مخلوط با عوارض مشخصه مى‏باشد و به صورت افراد و جزئيات تحقق مى‏يابد .

به دنبال آن مسئله ديگرى مطرح شده كه آيا خود كلى طبيعى هم در خارج وجود دارد يا آنچه در خارج هست همان افرادند و كلى طبيعى تنها در ذهن تحقق مى‏يابد و بر سر آن بحثها و مناقشات فراوانى انجام يافته و بالاخره نظر محققين بر اين قرار گرفته كه كلى طبيعى خود بخود در خارج موجود نمى‏شود بلكه وجود آن به وجود افرادش مى‏باشد و افراد نقش واسطه را در تحقق كلى طبيعى ايفاء مى‏كنند .

ولى در اينجا سؤال دقيق ديگرى مطرح مى‏شود كه آيا وساطت افراد براى تحقق كلى طبيعى به عنوان وساطت در ثبوت است‏يا وساطت در عروض به ديگر سخن آيا وساطت افراد موجب اين مى‏شود كه كلى طبيعى حقيقه با وجود ديگرى غير از وجود افراد تحقق يابد و صفت موجوديت را به عنوان صفت‏حقيقى براى خودش واجد شود يا اينكه وساطت افراد موجب اتصاف عرضى و مجازى آن به موجوديت مى‏گردد .

از سوى ديگر اشكالى از طرف فلاسفه اسلامى بر نظريه تشخص كلى به وسيله عوارض مشخصه شده مبنى بر اينكه هر يك از عوارض هم در واقع داراى ماهيتى هستند كه در ذهن متصف به كليت مى‏شود و از اين روى در نياز به تشخص با ماهيت معروض شريكند و اين سؤال درباره خود آنها تكرار مى‏شود كه تشخص بخش آنها چيست و چگونه انضمام ماهيات كليه‏اى موجب تشخص ماهيت كليه معروض مى‏گردد .

سرانجام فارابى اين راه حل را ارائه داد كه تشخص لازمه ذاتى وجود عينى است و هر ماهيتى در واقع با وجود تشخص مى‏يابد و اما عوارض مشخصه را كه تشخص هر يك از آنها در گرو وجود خودش مى‏باشد تنها به عنوان نشانه‏هايى از تشخص ماهيت معروض مى‏توان به حساب آورد نه اينكه حقيقه موجب تشخص آن بشوند .

به نظر مى‏رسد كه اين سخن فارابى نخستين جوانه قول به اصالت وجود است كه تدريجا رشد يافت تا اينكه در زمان صدر المتالهين به صورت يك مسئله مستقل و بنيادى در حكمت متعاليه در آمد .

با اين توضيح مختصرى كه داديم و ضمنا به مسائل متعددى اشاره كرديم روشن شد كه مسئله اصالت وجود مسئله‏اى نيست كه به طور ابتداء به ساكن طرح و مورد پژوهش قرار گرفته باشد و از اينجا مى‏توان حدس زد كه چرا طرح كردن آن به عنوان نخستين مسئله فلسفى موجب ابهام و سردرگمى دانشجويان مى‏شود به طورى كه بعد از صرف وقت زياد در بحث پيرامون آن باز هم به درستى درنمى‏يابند كه انگيزه طرح اين مسئله چه بوده و چه مشكل فلسفى را مى‏تواند حل كند .

پس براى اينكه مسئله اصالت وجود جاى شايسته خود را بيابد و بتوان آن را به صورت روشنى تبيين كرد بايد قبلا به مسائل ديگرى كه زمينه طرح و همچنين زمينه تبيين آن را فراهم مى‏كنند اشاره كنيم و درباره هر يك موضع صحيح و مشخصى را اتخاذ نماييم سپس به توضيح اصطلاحات و مفاهيم مورد نياز در اين مبحث بپردازيم و آنگاه اصل مسئله را مورد بحث قرار دهيم و در آن صورت است كه هم به شكل روشنى حل مى‏شود و هم تاثير شايان آن در حل ديگر مسائل مهم فلسفى آشكار مى‏گردد

كيفيت آشنايى ذهن با مفهوم وجود

چنانكه اشاره كرديم از فلاسفه پيشين بيانى درباره كيفيت انتزاع اين مفهوم به دست ما نرسيده و در ميان فلاسفه اسلامى نخستين بار مرحوم استاد رضوان الله عليه به اين مطلب پرداخته‏اند ايشان در اصول فلسفه و همچنين در نهايه الحكمه بيانى دارند كه حاصلش اين است:

انسان ابتداء وجود رابط در قضايا را كه در واقع فعل نفس است‏حضورا مى‏يابد و ذهن از آن مفهومى حرفى مى‏گيرد كه در زبان فارسى با كلمه است از آن حكايت مى‏شود سپس آن را به صورت استقلالى مى‏نگرد و مفهوم اسمى وجود را با قيد اضافه وجود مضاف انتزاع مى‏كند و بعد قيد آنرا حذف كرده به صورت مطلق درك مى‏كند مثلا در جمله على دانشمند است نخست معناى است را از حكم نفس به ثبوت دانش براى على مى‏گيرد كه معنايى است‏حرفى و تصور آن جز در ضمن جمله ميسر نيست‏سپس آن را به صورت مستقل لحاظ مى‏كند چنانكه معناى حرفى از را مستقلا لحاظ كرده آن را به ابتداء تفسير مى‏نمايد و مى‏گويد كلمه از دلالت بر ابتداء مى‏كند و بدين ترتيب معناى ثبوت دانش براى على را كه يك مفهوم اضافى و متضمن معناى نسبت است به دست مى‏آورد آنگاه حيثيت اضافه و نسبت آنرا حذف كرده به معناى مستقل و مطلق وجود نائل مى‏شود .

ولى شايد بتوان بيان ساده‏ترى براى آشنايى ذهن با مفهوم وجود و ساير مفاهيم فلسفى ارائه داد كه نمونه آن را در اينجا ذكر مى‏كنيم و در موارد ديگر هم به آن اشاره خواهيم كرد و آن اين است:

هنگامى كه نفس يك كيفيت نفسانى مثلا ترس را در خودش مشاهده كرد و بعد از بر طرف شدن آن دو حالت‏خود را در حال ترس و در حال فقدان ترس با يكديگر مقايسه نمود ذهن مستعد مى‏شود كه از حالت اول مفهوم وجود ترس و از حالت دوم مفهوم عدم ترس را انتزاع كند و پس از تجريد آنها از قيد اضافه و نسبت مفهومهاى مطلق وجود و عدم را به دست بياورد .

اين شيوه‏اى است كه در انتزاع ساير مفاهيم فلسفى هم به كار مى‏رود و از مقايسه دو موجود از ديدگاه خاصى دو مفهوم متقابل انتزاع مى‏شود و از اينجا راز جفت بودن اين مفاهيم آشكار مى‏گردد مانند مفهوم علت و معلول خارجى و ذهنى بالقوه و بالفعل ثابت و متغير و در درس پانزدهم بيان كرديم كه يكى از فرقهاى مفاهيم ماهوى با مفاهيم فلسفى اين است كه دسته اول به طور اتوماتيك در ذهن انعكاس مى‏يابد ولى دسته دوم نياز به فعاليت درون ذهنى و مقايسه و تحليل دارد و در اينجا هم ديديم كه چگونه ذهن به وسيله مقايسه دو حالت نفسانى استعداد انتزاع دو مفهوم متقابل وجود و عدم را پيدا مى‏كند

كيفيت آشنايى ذهن با ماهيات

صرف نظر از قول افلاطونيان كه ادراك ماهيات را به مشاهده حقايق مجرد يا يادآورى مشاهده قبلى آنها تفسير مى‏كنند و بعضى از اقوال ديگر مشهور بين فلاسفه اين است كه ادراك ماهيات از راه تجريد مدركات خاص از عوارض مشخصه صورت مى‏پذيرد و بر اين اساس تقدم ادراك چند مورد جزئى و مشخص را لازم مى‏دانند ولى اولا جاى اين سؤال باقى مى‏ماند كه در مورد انواع منحصر در فرد چگونه اين تجريد انجام مى‏گيرد و ثانيا در مورد خود عوارض كه به قول خودشان داراى ماهياتى هستند چه بايد گفت زيرا در مورد هر امر عرضى نمى‏توان گفت كه داراى عوارض مشخصه‏اى است كه با تجريد و تقشير آنها ماهيت كلى به دست مى‏آيد .

از اين روى بعضى از بزرگان فرموده‏اند كه اين بيان فلاسفه بيانى تمثيلى و براى تقريب مطلب به ذهن نوآموزان فلسفه است .

حقيقت اين است كه مفهوم ماهوى يك ادراك انفعالى است كه براى عقل حاصل مى‏شود و تنها تقدم يك ادراك شخصى براى حصول آن كفايت مى‏كند همانگونه كه ادراك خيالى ادراك انفعالى خاصى است كه به دنبال ادراك حسى واحدى در قوه خيال تحقق مى‏يابد .

مثلا هنگامى كه چشم ما رنگ سفيدى را ديد صورت خيالى آن در قوه خيال و مفهوم كلى آن در عقل انعكاس مى‏يابد كه از آن به ماهيت‏سفيدى تعبير مى‏شود و همچنين در مورد ساير مدركات حسى و شخصى ديگر .

آنچه موجب پيدايش چنين نظريه‏اى شده كه درك ماهيت كلى از راه تجريد و تقشير عوارض حاصل مى‏شود اين است كه در موجودات مركب مانند انسان كه اجزاء و اوصاف آنها با حواس مختلف و حتى با كمك ابزارهاى علمى و تجزيه و تحليلها و استنتاجات ذهنى شناخته مى‏شود و طبعا مفاهيم عقلى گوناگونى از آنها انتزاع مى‏گردد چگونه مى‏توان ماهيت واحدى را به آنها نسبت داد كه جامع ذاتيات آنها باشد .

در اين موارد چنين انديشيده‏اند كه نخست بايد جهات عارضى آنها را شناخت جهاتى كه تبديل و تبدل و زوال آنها موجب از بين رفتن اصل آن موجود نمى‏شود مثلا اگر رنگ پوست انسان از سفيدى به سياهى گراييد انسانيت او زايل نمى‏شود و همچنين تغييراتى كه در طول و عرض و ساير صفات بدنى و حالات روانى وى پديد مى‏آيد پس همه اين جهات و اوصاف نسبت به انسان عارضى هستند و براى شناختن ماهيت وى بايد آنها را حذف كرد و يكى از بهترين راهها براى شناختن اوصاف غير ذاتى اين است كه ببينيم در افراد مختلف تفاوت مى‏كند پس بايد چند فرد انسان را در نظر بگيريم كه داراى صفات و عوارض مختلف هستند و از راه اختلاف آنها پى ببريم كه هيچكدام از آنها ذاتى انسان نيست تا برسيم به مفاهيمى كه اگر از انسان سلب شود ديگر انسانيت او باقى نخواهد ماند و آنها همان مفاهيم ذاتى و مشترك بين همه افراد و تشكيل دهنده ماهيت وى خواهند بود و بدين ترتيب ماهيات مركب را داراى اجناس و فصولى دانسته‏اند كه هر كدام از آنها از حيثيت ذاتى خاصى در ماهيت مركب حكايت مى‏كند چنانكه در منطق كلاسيك بيان شده است .

اما اين مطالب مبتنى بر اصول موضوعه‏اى است كه بايد در فلسفه مورد بررسى قرار گيرد از جمله اينكه آيا هر يك از موجودات مركب داراى وجود واحد و حدود وجودى واحدى هستند كه به صورت ماهيت واحدى در ذهن منعكس شود و ملاك وحدت حقيقى آنها چيست و چگونه كثرت اجزاء به وحدت مزبور زيانى نمى‏رساند و رابطه بين اجزاء با يكديگر و رابطه مجموع آنها با كل به چه شكلى است آيا همه اجزاء در ضمن كل به وصف فعليت موجوداند يا وجود همه يا بعضى از آنها در ضمن كل بالقوه است و يا اينكه آنچه به نام اجزاء و مقومات موجود مركب ناميده مى‏شوند در واقع زمينه‏ساز پيدايش وجود بسيط ديگرى هستند كه حقيقت آن موجود را تشكيل مى‏دهند و از روى مسامحه مجموع آنها موجود واحدى ناميده مى‏شود .

به فرض اينكه اين مسائل و جز آنها به صورتى حل گردد كه با تئورى منطقى جنس و فصل كاملا سازگار باشد تازه در مورد ماهيات مركب صادق خواهد بود و ادراك ماهيات بسيط را نمى‏توان به اين صورت توجيه نمود و بالاخره هر ماهيت مركبى از چند ماهيت بسيط تشكيل مى‏يابد و سؤال درباره معرفت بسايط بجاى خود باقى خواهد ماند

خلاصه

1- مفهوم ماهوى و مفهوم وجود از انعكاس واقعيات خارجى در ذهن به دست مى‏آيند .

2- فلاسفه در مورد مفهوم وجود به همين اندازه اكتفاء كرده‏اند كه از مفاهيم عام بديهى است .

3- در مورد مفهوم ماهوى گفته‏اند كه از تجريد عوارض مشخصه به دست مى‏آيد و چون قابل صدق بر افراد بى شمار است آنرا كلى طبيعى ناميده‏اند كه در خارج به صورت مخلوط با عوارض تحقق مى‏يابد و وصف كليت آن مخصوص به مفهوم ذهنى آن است كه عارى و خالص از عوارض مى‏باشد .

4- درباره وجود كلى طبيعى در خارج نظرهاى مختلفى ابراز شده و نظر محققين اين است كه با وساطت وجود افراد موجود مى‏شود .

5- درباره اين نظر سؤال دقيقى مطرح مى‏شود كه آيا وساطت افراد از قبيل وساطت در ثبوت است‏يا وساطت در عروض .

6- فلاسفه پيشين تشخص ماهيت را به وسيله عوارض مشخصه توجيه مى‏كردند ولى اين اشكال بر ايشان وارد بود كه عوارض هم به عنوان ماهيات كليه نمى‏توانند موجب تشخص ماهيت معروض گردند تا اينكه فارابى ثابت كرد كه تشخص لازمه ذاتى وجود است و هر ماهيتى در سايه وجود تشخص مى‏يابد .

7- اين نظريه فارابى جوانه قول به اصالت وجود بود كه تدريجا رشد كرد تا اينكه مرحوم صدر المتالهين مسئله اصالت وجود را به عنوان يكى از اصول بنيادى حكمت متعاليه مطرح ساخت و مى‏توان گفت كه قبل از وى اكثر مسائل فلسفى آهنگ اصالت ماهيت داشت .

8- براى اينكه مبحث اصالت وجود جايگاه خودش را در ميان مسائل فلسفى بيابد و به صورت روشنى تبيين گردد مى‏بايست نخست به مسائلى كه زمينه طرح يا تبيين آن را فراهم مى‏كنند اشاره شود .

9- مرحوم علامه طباطبائى رضوان الله عليه براى نخستين بار در صدد بيان كيفيت آشنايى ذهن با مفهوم وجود بر آمدند و آن را به اين صورت تصوير كرده‏اند كه ذهن انسان نخست با مفهوم وجود رابط در قضايا است آشنا مى‏شود و سپس با نگرش استقلالى به آن و حذف قيد نسبت و اضافه به درك مفهوم اسمى و مطلق وجود نائل مى‏گردد .

10- بيان ساده‏ترى كه مى‏توان ارائه داد اين است كه ذهن با توجه به پديد آمدن و از بين رفتن حالات نفسانى مفهوم وجود و عدم را انتزاع مى‏كند نظير اين بيان را در باره ساير مفاهيم مزدوج فلسفى نيز مى‏توان جارى دانست .

11- آشنايى ذهن با ماهيات بسيط به وسيله انعكاس مفهوم آنها در عقل حاصل مى‏شود و جنبه انفعالى دارد چنانكه در مورد صورتهاى خيالى نيز چنين است و اما بيان كيفيت‏شناختن ماهيات مركب نياز به اصولى دارد كه بايد بعدا مورد بررسى قرار گيرد .

12- مشهور ميان فلاسفه و منطقيين اين است كه ماهيات با تحليليهاى ذهنى و تشخيص جهات ذاتى از جهات عرضى و به دست آوردن اجناس و فصولى شناخته مى‏شوند ولى به فرض اينكه اين بيان در مورد ماهيات مركب تمام باشد نمى‏توان آن را در مورد ماهيات بسيط جارى دانست.