شامل:
نگاهى به تاريخچه مسئله توضيح واژهها توضيح محل نزاع فايده اين بحث
همانگونه
كه قبلا اشاره شد پيش از فارابى تقريبا همه مباحث فلسفى بر محور ماهيت دور مىزد و
دست كم به صورت ناخودآگاه مبتنى بر اصالت ماهيت مىشد و در سخنانى كه از فلاسفه
يونان نقل شده نشانه روشنى بر گرايش به اصالت وجود به چشم نمىخورد ولى در ميان
فلاسفه اسلامى مانند فارابى ابن سينا بهمنيار و ميرداماد چنين گرايشى مشاهده
مىشود بلكه تصريحاتى نيز يافت مىگردد .
از
سوى ديگر شيخ اشراق كه عنايتخاصى به بازشناسى اعتبارات عقلى مبذول مىداشت در
برابر گرايش اصالت وجودى نيز موضع مىگرفت و مىكوشيد با اثبات اعتبارى بودن مفهوم
وجود آن گرايش را ابطال كند هر چند در سخنان خود او نيز مطالبى يافت مىشود كه با
اصالت وجود سازگار است و با قول به اصالت ماهيت توجيه صحيحى ندارد .
به
هر حال صدرالمتالهين نخستين كسى بود كه اين موضوع را در صدر مباحث هستى شناسى مطرح
ساخت و آنرا پايهاى براى حل ديگر مسائل قرار داد 294 وى مىگويد من خودم نخست
قائل به اصالت ماهيت بودم و سخت از آن دفاع مىكردم تا اينكه به توفيق الهى به
حقيقت امر پى بردم (1) .
او
قول به اصالت وجود را به مشائين و قول به اصالت ماهيت را به اشراقيين نسبت مىدهد
ولى با توجه به اينكه موضوع اصالت وجود قبلا به صورت مسئله مستقلى مطرح نبوده و
مفهوم آن كاملا بيان نشده بوده است به آسانى نمىتوان فلاسفه را نسبت به آن بطور
مشخص و قطعى دستهبندى كرد و مثلا قول به اصالت وجود را از ويژگيهاى مكتب مشائى و
قول به اصالت ماهيت را از خصايص مكتب اشراقى به شمار آورد و به فرض اينكه اين
گروهبندى هم صحيح باشد نبايد فراموش كرد كه اصالت وجود از طرف اتباع مشائين هم به
گونهاى مطرح نشده كه جايگاه راستين خود را در مسائل فلسفى بيابد و تاثير آن در حل
ديگر مسائل روشن گردد بلكه ايشان هم غالبا مسائل را به صورتى طرح و تبيين كردهاند
كه با اصالت اهيتسازگارتر است
براى
اينكه مفهوم اين مسئله درست روشن شود و محل نزاع كاملا مشخص گردد لازم است نخست
توضيحى پيرامون واژههايى كه در عنوان مسئله به كار مىرود بدهيم و بعد مفاد عنوان
و محل نزاع را دقيقا تعيين كنيم .
اين
مسئله معمولا به اين صورت عنوان مىشود كه آيا وجود اصيل است و ماهيت اعتبارى يا
اينكه ماهيت اصيل است و وجود اعتبارى ولى خود صدرالمتالهين آن را به اين صورت
عنوان كرده است كه وجود داراى حقيقت عينى است و مفاد تلويحى آن به قرينه مقام اين
است كه ماهيت داراى حقيقت عينى نيست بنا بر اين واژههاى محورى اين مسئله عبارتند
از وجود ماهيت اصالت اعتبار حقيقت .
اما
واژه وجود را قبلا توضيح داديم كه گاهى به صورت مصدر بودن به كار مىرود زمانى به
صورت اسم مصدر هستى و گاهى هم در اصطلاح منطقيين به معناى حرفى است استعمال مىشود
.
روشن
است كه در اين بحث فلسفى معناى حرفى آن منظور نيست همچنين معناى مصدرى كه متضمن
نسبت به فاعل و مفعول است نيز اراده نمىشود معناى اسم مصدرى هم با قيد دلالت بر
حدث نمىتواند اراده شود مگر اينكه آن را از قيد مزبور تجريد كنيم به گونهاى كه
قابل حمل بر واقعيات عينى و از جمله ذات مقدس الهى باشد .
اما
واژه ماهيت كه مصدر جعلى از ما هو چيست مىباشد در اصطلاح فلاسفه به صورت اسم مصدر
چيستى به كار مىرود ولى با همان شرط تجريد از معناى حدث تا اينكه قابل حمل بر ذات
باشد .
اين
واژه در فلسفه به دو صورت استعمال مىشود كه يكى از آنها اعم از ديگرى است اصطلاح
خاص آن را به اين صورت تعريف مىكنند ما يقال فى جواب ما هو يعنى مفهومى كه در
پاسخ از سؤال درباره چيستى شيئى گفته مىشود و طبعا در مورد موجوداتى به كار
مىرود كه قابل شناخت ذهنى باشند و به اصطلاح داراى حدود وجودى خاصى باشند كه به
صورت معقولات اولى مفاهيم ماهوى در ذهن منعكس گردند و از اين روى در مورد خداى
متعال گفته مىشود كه ماهيت ندارد لا ماهيه لواجب الوجود چنانكه قائلين به اصالت
وجود درباره حقيقت عينى وجود نيز مىگويند كه خود وجود ماهيت ندارد و گاهى به اين
شكل تعبير مىكنند كه صورت عقلانى ندارد .
اما
اصطلاح اعم آن را به اين صورت تعريف مىكنند ما به الشيىء هو هو و آنرا شامل
حقيقت عينى وجود و شامل ذات مقدس الهى نيز مىدانند و طبق اين اصطلاح است كه در
مورد خداى متعال مىگويند الحق ماهيه انيته يعنى ماهيتخدا همان هستى او است .
در
اين مبحث منظور از واژه ماهيت همان اصطلاح اول است ولى نه مفهوم خود اين كلمه يا
ماهيت به حمل اولى بلكه بحث درباره مصاديق اين مفهوم يعنى ماهيت به حمل شايع مانند
انسان است زيرا قائلين به اصالت ماهيت هم اعتراف دارند كه خود اين مفهوم مفهومى
است اعتبارى (2) . و به تعبير ديگر بحث در باره مفاهيم ماهوى است نه
مفهوم ماهيت .
اما
واژه اصالت كه در لغت به معناى ريشهاى بودن در مقابل فرعيت به معناى شاخهاى بودن
به كار مىرود در اين مبحث در مقابل اعتبارى به معناى خاصى استعمال مىشود و مفهوم
دقيق آنها تواما روشن مىگردد .
در
درس پانزدهم چند معناى اصطلاحى براى واژه اعتبارى ذكر شد كه بر طبق بعضى از آنها
حتى مفهوم وجود هم مفهومى اعتبارى خواهد بود ولى منظور از اعتبار در اين مبحث در
مقابل اصيل معناى ديگرى است و اعتبارى بودن مفهوم وجود طبق اصطلاح قبلى هيچ
منافاتى با قول به اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت به معناى منظور در اين مبحث
ندارد .
منظور
از دو مفهوم متقابل اصيل و اعتبارى در اينجا اين است كه كداميك از دو مفهوم ماهوى
و مفهوم وجود ذاتا و بدون هيچ واسطه دقيق فلسفى از واقعيت عينى حكايت مىكند يعنى
بعد از قبول اينكه واقعيت عينى در ذهن به صورت هليه بسيطه منعكس مىشود كه موضوع
آن يك مفهوم ماهوى و محمول آن مفهوم وجود است كه با حمل اشتقاق و به صورت مفهوم
موجود بر آن حمل مىشود و طبعا هر يك از آنها به شكلى قابل حمل بر واقعيت عينى
خواهد بود و مىتوان گفت مثلا اين شخص خارجى انسان است چنانكه مىتوان گفت اين شخص
موجود است و هيچكدام از آنها از نظر عرفى و ادبى مجازى نيست در عين حال از ديدگاه
دقيق فلسفى اين سؤال طرح مىشود كه با توجه به وحدت و بساطت واقعيت عينى و با توجه
به اينكه تعدد اين مفاهيم و حيثيات مخصوص به ظرف ذهن است آيا بايد واقعيت عينى را
همان حيثيت ماهوى دانست كه مفهوم وجود با عنايتخاص عقلى و با وساطت مفهوم ماهوى
بر آن حمل مىشود و از اين روى جنبه فرعى و ثانوى دارد يا اينكه واقعيت عينى همان
حيثيتى است كه با مفهوم وجود از آن حكايت مىشود و مفهوم ماهوى تنها انعكاسى ذهنى
از حدود و قالب واقعيت و وجود عينى است كه با عنايت دقيقى خود آن محسوب مىشود و
در واقع مفهوم ماهوى است كه جنبه فرعى و ثانوى دارد .
در
برابر اين سؤال اگر شق اول را پذيرفتيم و واقعيت عينى را مصداق ذاتى و بىواسطه
ماهيت دانستيم قائل به اصالت ماهيت و اعتبارى بودن وجود شدهايم و اگر شق دوم را
پذيرفتيم و واقعيت عينى را مصداق بالذات و بىواسطه مفهوم وجود دانستيم و مفهوم
ماهوى را قالبى ذهنى براى حدود واقعيتهاى محدود شمرديم قائل به اصالت وجود و
اعتبارى بودن اهيتشدهايم .
و
اما واژه حقيقت كه در كلام صدرالمتالهين در عنوان اين مسئله به كار رفته بود نيز
داراى اصطلاحات متعددى است از اين قرار:
1-
حقيقت به معناى استعمال لفظ در معنايى كه براى آن وضع شده در مقابل مجاز كه
استعمال آن در معنايى ديگرى است كه نوعى مناسب با معناى حقيقى داشته باشد مثلا
استعمال شير به معناى حيوان درنده معروف حقيقت و به معناى انسان نيرومند مجاز است
.
2-
حقيقت به معناى شناخت مطابق با واقع چنانكه در مبحثشناختشناسى گذشت .
3-
حقيقت به معناى ماهيت چنانكه گفته مىشود دو فرد انسان متفق الحقيقه هستند .
4-
حقيقت به معناى واقعيت عينى .
5-
حقيقت به معناى وجود مستقل مطلق كه منحصر به خداى متعال است و در اصطلاح عرفاء به
كار مىرود و در برابر آن وجود مخلوقات را مجازى مىنامند .
6-
حقيقت به معناى كنه و باطن چنانكه گفته مىشود حقيقت ذات الهى قابل درك عقلى نيست
.
روشن
است كه منظور از حقيقت در اينجا همان اصطلاح چهارم است
شكى
نيست كه هر موجودى كه داراى مفهوم ماهوى باشد مفهوم مربوط بر آن حمل مىشود چنانكه
مفهوم انسان بر اشخاص خارجى قابل حمل است همچنين شكى نيست كه مفهوم وجود به صورت
حمل اشتقاق بر هر موجود خارجى حمل مىگردد و حتى در مورد خداى متعال هم كه ماهيت
ندارد مىتوان گفت موجود است و به عبارت ديگر از ديدگاه عقلى هر موجود ممكن
الوجودى داراى دو حيثيت استيكى حيثيت ماهيت و ديگرى حيثيت وجود چنانكه فلاسفه
گفتهاند كل ممكن زوج تركيبى مركب من ماهيه و وجود و اين همان مطلبى است كه بارها
اشاره كردهايم كه انعكاس واقعيتهاى خارجى در ذهن به صورت قضيهاى است كه معمولا
يعنى در امور ذى ماهيت از يك مفهوم ماهوى و مفهوم وجود تشكيل مىيابد .
در
چنين مواردى اگر فرض شود كه در ازاى هر يك از اين دو مفهوم يك حيثيت عينى و خارجى
وجود دارد يعنى مفهوم ماهوى از يك حيثيت عينى و مفهوم وجود از حيثيت عينى ديگرى
حكايت مىكند كه در خارج با يكديگر تركيب شدهاند و به ديگر سخن تركيب موجود از
وجود و ماهيت تركيبى خارجى و عينى است معناى اين فرض آن است كه هم ماهيت اصيل است
و هم وجود .
ولى
اين فرض صحيحى نيست زيرا اگر هر موجودى داراى دو حيثيت عينى باشد هر يك از آنها به
صورت قضيه ديگرى در ذهن منعكس مىشود كه مشتمل بر دو مفهوم است و بايد در ازاء هر
يك از آنها حيثيت عينى ديگرى را فرض كرد و اين جريان تا بىنهايت ادامه مىيابد و
لازمهاش اين است كه هر موجود بسيطى مركب از بىنهايتحيثيتهاى عينى و خارجى باشد
.
و
اين همان مطلبى است كه فلاسفه گفتهاند كه تغاير وجود و ماهيت تغايرى ذهنى است: ان
الوجود عارض المهيه تصورا و اتحدا هويه
يعنى
عروض و حمل وجود بر ماهيت كه مقتضى تعدد و تغاير آنها است فقط در ظرف تصور ذهنى
حاصل مىشود و گر نه اين دو حيثيت از نظر هويتخارجى با يكديگر متحدند پس نمىتوان
هم ماهيت را اصيل و داراى واقعيت عينى دانست و هم وجود را چنانكه نمىتوان هر دو
را اعتبارى انگاشت زيرا بالاخره همين قضيه هليه بسيطه است كه از واقعيت عينى حكايت
مىكند و ناچار مشتمل بر مفهومى است كه در ازاء واقعيت عينى قرار مىگيرد پس امر
داير است بين اينكه ماهيت اصيل باشد و وجود اعتبارى يا بر عكس .
بنا
بر اين طرح مسئله به صورتى كه داراى دو فرض باشد مبتنى بر چند اصل است:
1-
پذيرفتن مفهوم وجود به عنوان مفهوم اسمى مستقل و به اصطلاح پذيرفتن وجود محمولى
زيرا اگر مفهوم وجود منحصر در معناى حرفى و رابط در قضايا باشد جاى چنين فرضى در
باره آن نيست كه حكايت از واقعيت عينى بكند و به قول صدرالمتالهين داراى حقيقت
عينى باشد و طبعا چارهاى جز قول به اصالت ماهيت نخواهد بود .
2-
پذيرفتن تحليل موجودات امكانى به دو مفهوم وجود و مفهوم ماهوى يعنى اگر كسى چنين
بپندارد كه مفهوم وجود چيزى جز مفهوم ماهيت نيست چنانكه از بعضى از متكلمين نقل
شده كه معناى وجود در هر قضيهاى همان معناى ماهيتى است كه موضوع آن را تشكيل
مىدهد در چنين فرضى باز جاى ترديد بين اصالت ماهيت و اصالت وجود باقى نمىماند و
اصالت ماهيت متعين خواهد بود ولى بطلان اين فرض در درس بيست و دوم روشن گرديد .
3-
پذيرفتن اينكه تركيب وجود و ماهيت تركيبى ذهنى است و در متن خارج دو حيثيت متمايز
وجود ندارد كه يكى در ازاء مفهوم ماهوى و ديگرى در ازاء مفهوم وجود قرار گيرد يعنى
فرض اصالت هر دو فرض صحيحى نيست چنانكه بيان شد .
بر
اساس اين سه اصل مسئله به اين شكل مطرح مىشود كه آيا واقعيت عينى اصاله در ازاء
مفهوم ماهوى قرار مىگيرد و بالعرض مفهوم وجود بر آن حمل مىشود يا بر عكس اصاله
در ازاء مفهوم وجود قرار مىگيرد و بالعرض مفهوم ماهوى بر آن حمل مىگردد و به
ديگر سخن آيا واقعيت عينى مصداق بالذات ماهيت استيا وجود بنا بر فرض اول شناخت
ماهيات و احكام ماهوى همان شناخت واقعيتهاى عينى است ولى بنا بر فرض دوم شناخت
ماهيات به معناى شناخت قالبهاى موجودات و حدودى است كه در ذهن منعكس مىشود نه
شناخت محتواى عينى آنها
ممكن
است چنين پنداشته شود كه بحث در باره اصالت وجود يا ماهيتيك بحث تفننى است و
تاثيرى در حل مسائل مهم فلسفى ندارد چنانكه هم قائلين به اصالت وجود اين مسائل را
حل كردهاند و هم قائلين به اصالت ماهيت .
ولى
اين پندار نادرستى است و چنانكه در طى مباحث آينده روشن خواهد شد حل بسيارى از
مسائل مهم فلسفى در گرو اصالت وجود است و راه حلهايى كه بر اساس اصالت ماهيت ارائه
مىشود تمام نيست و منتهى به بنبست مىشود چنانكه در مسئله تشخص ماهيت ديديم كه
بر اساس اصالت ماهيت راه حل صحيحى ندارد و البته اين مسئله در مقابل مسائل بسيار مهمى
كه مبتنى بر اصالت وجود مىشود قابل مقايسه نيست و اگر بخواهيم همه موارد را در
اينجا يادآور شويم سخن به درازا مىكشد علاوه بر اينكه بيان ارتباط آنها با اصالت
وجود نيازمند به طرح آن مسائل و نشان دادن نقطههاى حساس آنها است كه مىبايست در
جاى خودش بيان شود .
در
اينجا فقط به دو مسئله بسيار مهم فلسفى اشاره مىكنيم كه هر يك به نوبه خود مبناى
مسائل ارزشمند ديگرى استيكى از آنها مسئله عليت و حقيقت رابطه معلول با علت است
كه نتيجه آن بر اساس اصالت وجود عدم استقلال معلول نسبت به علت هستى بخش مىباشد و
بر پايه آن مسائل بسيار مهمى از جمله نفى جبر و تفويض و توحيد افعالى حل مىگردد و
ديگرى مسئله حركت جوهرى اشتدادى و تكاملى است كه تبيين آن نيز متوقف بر پذيرفتن
اصالت وجود است و تفصيل آنها در جاى خودش بيان خواهد شد .
بنا
بر اين مسئله اصالت وجود يك مسئله كاملا جدى و بنيادى و در خور اهتمام فراوان است
و هيچگاه نبايد در باره آن مسامحه و سهلانگارى روا داشت
1-
مسئله اصالت وجود يا ماهيت قبل از صدرالمتالهين به صورت مسئله مستقلى مطرح نبوده و
هر چند در ميان فلاسفه پيشين گرايشهايى به يكى از دو طرف مسئله به چشم مىخورد ولى
نمىتوان هيچكدام از دو قول را به صورت قطعى به مكتب فلسفى خاصى نسبت داد .
2-
منظور او واژه وجود در اين مبحث معناى اسم مصدرى آن با حذف ويژگى حدث است .
3-
ماهيت داراى دو اصطلاح اعم و اخص است و منظور از آن در اين مبحث همين اصطلاح اخص
آن مىباشد آن هم ماهيت به حمل شايع .
4-
منظور از اصالت و اعتباريت در اين مبحث دو معناى متقابل خاص است و اولى يعنى مصداق
بالذات بودن واقعيت عينى براى يكى از اين دو مفهوم و دومى يعنى مصداق بالعرض بودن
آن .
5-
حقيقت داراى اصطلاحات متعددى است و منظور از آن در اينجا همان واقعيت عينى است .
6-
فرض اصيل بودن وجود و ماهيت با هم فرض صحيحى نيست و مستلزم تسلسل مىباشد .
7-
همچنين فرض اعتبارى بودن هر دو نادرست است زيرا لازمه آن اين است كه قضيه هليه
بسيطه مشتمل بر مفهومى نباشد كه از واقعيت عينى حكايت كند .
8-
طرح مسئله به صورتى كه داراى دو طرف اصالت وجود و اصالت ماهيت باشد مبتنى بر چند
اصل است پذيرفتن وجود محمولى وحدت مفهوم وجود و دوگانگى ماهيت وجود در ذهن نه در
خارج .
9-
معناى اصالت وجود اين است كه واقعيت عينى مصداق بالذات مفهوم وجود است و مفهوم
ماهوى تنها از حدود واقعيتحكايت مىكند و بالعرض بر آن حمل مىشود و معناى اصالت
ماهيت اين است كه واقعيت عينى مصداق بالذات مفهوم ماهوى است و مفهوم وجود بالعرض
به آن نسبت داده مىشود .
10-
نتيجه اين بحث در مسائل زيادى ظاهر مىشود كه از جمله آنها تشخص ماهيت رابط بودن
معلول نسبت به علت هستى بخش و حركت جوهرى تكاملى است
1-
ر ك اسفار ج 1 ص 49. 2- ر ك المقاومات ص 175 و المطارحات ص 361.
شامل:
ادله اصالت وجود مجاز فلسفى حل دو شبهه
براى
اينكه بدانيم كه آيا واقعيت عينى همان است كه مفاهيم ماهوى از آن حكايت مىكنند يا
اينكه ماهيات تنها نمايانگر حدود و قالبهاى واقعيتهاى خارجى هستند و آنچه حكايت از
ذات واقعيت و محتواى قالبهاى مفهومى آنها مىكند مفهوم وجود است كه عنوانى براى
خود واقعيت به شمار مىرود و ذهن به وسيله آن متوجه به ذات واقعيت مىگردد و به
عبارت ديگر براى اينكه بدانيم ماهيت اصيل استيا وجود راههاى مختلفى وجود دارد كه
سادهترين آنها تامل در پيرامون خود اين مفاهيم و مفاد آنها است .
هنگامى
كه يك مفهوم ماهوى مانند مفهوم انسان را مورد دقت قرار مىدهيم مىبينيم كه اين
مفهوم هر چند بر تعدادى از موجودات خارجى اطلاق مىشود و قابل حمل بر آنها
استحملى كه در عرف محاوره حقيقى و بدون تجوز تلقى مىگردد ولى اين مفهوم به
گونهاى است كه مىتوان وجود را از آن سلب كرد بدون اينكه تغييرى در مفاد آن حاصل
شود و اين همان مطلبى است كه فلاسفه بر آن اتفاق دارند كه ماهيت از آن جهت كه
ماهيت است نه موجود است و نه معدوم يعنى نه اقتضاى وجود دارد و نه اقتضاى عدم
الماهيه من حيث هى هى ليست الا هى لا موجوده و لا معدومه و به همين جهت است كه هم
موضوع براى وجود واقع مىشود و هم براى عدم پس ماهيت به خودى خود نمىتواند
نمايانگر واقعيتخارجى باشد وگرنه حمل معدوم بر آن نظير حمل يكى از نقيضين بر
ديگرى مىبود چنانكه حمل عدم بر وجود چنين است .
شاهد
ديگر بر اينكه ماهيت نمايانگر واقعيت عينى نيست اين است كه براى حكايت از يك
واقعيتخارجى ناچاريم از قضيهاى استفاده كنيم كه مشتمل بر مفهوم وجود باشد و تا
وجود را بر ماهيتحمل نكنيم از تحقق عينى آن سخنى نگفتهايم و همين نكته بهترين
دليل است بر اينكه مفهوم وجود است كه دلالت بر واقعيت عينى مىكند و به 306 قول
بهمنيار در كتاب التحصيل (1) چگونه وجود داراى حقيقت عينى نباشد در
حالى كه مفاد آن چيزى جز تحقق عينى نيست .
بعضى
از طرفداران اصالت ماهيت گفتهاند درست است كه خود ماهيت در ذات خودش فاقد وجود و عدم
است و اقتضائى نسبت به هيچكدام از آنها ندارد و به اين معنى مىتوان آن را اعتبارى
محسوب داشت ولى هنگامى كه انتساب به جاعل و ايجاد كننده پيدا مىكند اقعيتخارجى
مىيابد و در چنين حالى است كه گفته مىشود ماهيت اصالت دارد .
ولى
روشن است كه انتسابى كه توام با واقعيتيافتن ماهيت مىباشد در گرو ايجاد يعنى
وجود بخشيدن به آن است و اين نشانه آن است كه واقعيت آن همان وجودى است كه به آن
افاضه مىشود .
دليل
ديگر بر اعتبارى بودن ماهيت اين است كه اساسا تحليل واقعيت عينى به دو حيثيت ماهيت
و وجود تنها در علم حصولى و در ظرف ذهن تحقق مىيابد و در علوم حضورى اثرى از
ماهيتيافت نمىشود در صورتى كه اگر ماهيت اصالت مىداشت مىبايست متعلق علم حضورى
نيز واقع شود زيرا در اين علم است كه خود واقعيت عينى بدون وساطت صورت يا مفهوم
ذهنى مورد ادراك و مشاهده درونى قرار مىگيرد .
ممكن
است به اين دليل اشكال شود كه همانگونه كه در علم حضورى اثرى از مفاهيم ماهوى يافت
نمىشود اثرى از مفهوم وجود هم ديده نمىشود و به ديگر سخن همانگونه كه مفاهيم
ماهوى از تحليل ذهنى حاصل مىشود مفهوم وجود هم در ظرف تحليل ذهنى تحقق مىيابد
بنا بر اين نمىتوان گفت كه وجود هم اصالت دارد .
در
پاسخ اين اشكال بايد گفتشكى نيست كه دو حيثيت ماهيت و وجود تنها در ظرف ذهن از
يكديگر انفكاك مىيابند و دوگانگى آنها مخصوص به ظرف تحليل ذهنى است و به همين جهت
است كه مفهوم وجود هم از آن نظر كه مفهوم ذهنى است عين واقعيتخارجى نيست و اصالتى
ندارد ولى در عين حال همين مفهوم وسيلهاى است براى حكايت از اينكه واقعيتى در
خارج هست كه مفهوم ماهوى از آن انتزاع مىشود و منظور از اصالت وجود و واقعيت عينى
داشتن آن هم همين است .
افزون
بر اين در درس قبلى روشن شد كه امر داير بين اصالت وجود يا ماهيت است و با ابطال
اصالت ماهيت اصالت وجود ثابت مىشود .
دليل
ديگر بر اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت اين است كه همانگونه كه در درس بيست و
پنجم اشاره كرديم حيثيت ذاتى ماهيتحيثيت تشخص نيست در صورتى كه حيثيت ذاتى
واقعيتهاى خارجى حيثيت تشخص و اباء از كليت و صدق بر افراد است و هيچ واقعيتخارجى
از آن جهت كه واقعيتخارجى است نمىتواند متصف به كليت و عدم تشخص گردد از سوى
ديگر هيچ ماهيتى تا وجود خارجى نيابد متصف به تشخص و جزئيت نمىشود و از اينجا به
دست مىآيد كه حيثيت ماهوى همان حيثيت مفهومى و ذهنى است كه شانيت صدق بر افراد
بىشمار را دارد و واقعيت عينى مخصوص وجود مىباشد يعنى مصداق ذاتى آن است .
دليل
ديگرى بر اصالت وجود نيز مىتوان اقامه كرد مبنى بر آنچه مورد قبول فلاسفه است كه
ذات مقدس الهى منزه از حدودى است كه با مفاهيم ماهوى از آنها حكايتشود يعنى ماهيت
به معناى مورد بحث ندارد در صورتى كه اصيلترين واقعيتها و واقعيت بخش به هر موجودى
است و اگر واقعيتخارجى مصداق ذاتى ماهيت بود بايستى واقعيت ذات الهى هم مصداق
ماهيتى از ماهيات باشد .
البته
اين دليل مبتنى بر مقدمهاى است كه بايد در بخش خدا شناسى اثبات شود ولى چون مورد
قبول طرفداران اصالت ماهيت نيز هست در اينجا هم مىتوان از آن استفاده كرد و دست
كم به عنوان جدال به احسن با ايشان احتجاج نمود
در
اينجا ممكن استشبههاى به ذهن بيايد كه مبناى اصالت وجود اين است كه واقعيت عينى
مصداق ذاتى وجود است و لازمهاش اين است كه مصداق بالعرض براى ماهيت باشد يعنى حمل
ماهيتى مانند انسان بر افراد خارجيش بالعرض و با واسطه در عروض باشد و اتصاف به
چنين مفهومى اتصافى مجازى و قابل سلب است بنا بر اين بايد سلب مفهوم انسان از
افراد خارجى صحيح باشد و اين چيزى جز سفسطه نيست .
پاسخ
اين است كه همانگونه كه در تقرير دليل اول اشاره كرديم حمل هر ماهيتى بر افراد
خارجيش از نظر عرفى و ادبى حمل حقيقى و خالى از تجوز است اما احكام دقيق فلسفى
تابع حقيقت و مجاز عرفى و ادبى نيست چنانكه كليد حل آنها را نمىتوان از ميان
قواعد مربوط به الفاظ جستجو كرد و چه بسا استعمالى كه از نظر ادبى حقيقت باشد و از
نظر فلسفى مجاز شمرده شود و بر عكس چه بسا اطلاقى كه از نظر ادبى مجاز ولى از نظر
فلسفى حقيقت باشد .
مثلا
علماء ادبيات و اصول فقه گفتهاند كه معناى حقيقى مشتقات عبارت است از ذاتى كه
مبدا اشتقاق براى آن ثابت باشد معنى المشتق ذات ثبت له المبدء چنانكه عالم يعنى
كسى كه علم دارد و موجود يعنى چيزى كه وجود دارد پس اگر واژه موجود بر خود وجود
عينى اطلاق شود از نظر ادبى مجاز خواهد بود ولى از نظر فلسفى چنين نيست .
در
اينجا هم امر به همين منوال استيعنى از نظر عرفى بين حد و محدود تفكيك نمىشود و
همانگونه كه موجود محدود امرى واقعى به شمار مىرود حد آن هم امرى واقعى و عينى
تلقى مىگردد در صورتى كه از نظر فلسفى چنين نيست و حدود موجودات در واقع از امور
عدمى انتزاع مىشوند و واقعى شمردن آنها مجازى و اعتبارى است .
براى
تقريب به ذهن مثالى مىآوريم اگر صفحه كاغذى را به اشكال مختلف مثلث و مربع و ...
ببريم پاره كاغذهايى خواهيم داشت كه هر كدام علاوه بر كاغذ بوده صفت ديگرى به نام
مثلثيا مربع يا ... را خواهند داشت در صورتى كه قبل از بريدن كاغذ چنين صفاتى
وجود نداشت .
تلقى
عرفى در اين مورد آن است كه اشكال و صفات خاصى در كاغذ به وجود آمده و امورى وجودى
بر آن افزوده شده است در حالى كه در كاغذ مذكور غير از بريدگيها كه امورى عدمى
هستند چيزى به وجود نيامده است .
به
ديگر سخن خطوط كه حدود و مرزهاى اشكال مختلف را تشكيل مىدهند چيزى جز منتهى اليه
سطح پارههاى كاغذ نيستند چنانكه خود سطح هم در حقيقت همان منتهى اليه حجم است ولى
اين حدود و مرزهاى عدمى از نظر عرفى و سطحى امورى وجودى و صفاتى عينى تلقى مىشوند
و سلب وجود از آنها از قبيل انكار بديهيات به شمار مىرود .
اكنون
مىافزاييم كه مفهوم ماهوى كاغذ به عنوان مثال نسبت به واقعيت عينى همين حال را
دارد يعنى حكايت از حدود واقعيتخاصى مىكند البته حدود مفهومى نه حدود هندسى
حدودى كه به منزله قالبهاى تهى براى واقعيتها به شمار مىروند و واقعيت عينى
محتواى آنها را تشكيل مىدهد و ماهيت چيزى جز همين قالب مفهومى براى واقعيتخارجى
نيست ولى چون وسيله و مرآتى براى شناخت موجود خارجى است و به طور استقلالى ملاحظه
نمىشود به منزله خود واقعيتخارجى تلقى مىگردد و همين است معناى اعتبارى بودن
ماهيتيعنى ماهيت را واقعيت انگاشتن يا مفهوم را عين مصداق خارجى شمردن .
از
اين روى مىتوان ذهن را به آينهاى تشبيه كرد كه مفاهيم ماهوى همانند عكسهايى در
آن ظاهر مىشود و به وسيله آنها از حدود واقعيتهاى خارجى و گونههاى وجود مطلع
مىشويم و در اين نگرش آلى و مرآتى توجه استقلالى به خود عكسها نمىكنيم بلكه از
راه آنها توجه ما به سوى صاحبان عكسها يعنى واقعيتهاى عينى معطوف مىگردد و از اين
جهت چنين مىانگاريم كه اين عكسها همان صاحبان عكسها هستند چنانكه هنگامى كه عكس
خود را در آينه تماشا مىكنيم چنين مىانگاريم كه مشغول تماشاى خودمان هستيم در
صورتى كه آنچه در آينه ديده مىشود انعكاسى از رنگها و خطوط چهره ما استيعنى
انعكاسى از حدود و نه ذات محدود ولى با نظر سطحى مىتوانيم بگوييم آنچه را در آينه
مىبينيم چهره خودمان است .
حمل
ماهيات بر موجودات عينى هم از اين قبيل است و هر چند از نظر عرفى حمل حقيقى به
شمار مىرود ولى با نظر دقيق فلسفى روشن مىگردد كه تنها انعكاسى از قالبهاى آنها
است و نه عين آنها و چنين است 310 كه صدرالمتالهين بارها در كتابهاى خودش تاكيد
مىكند كه ماهيتشبح ذهنى يا قالب عقلى براى حقيقت عينى است . (2)
با
اين توضيحات روشن شد كه جايگاه حقيقى ماهيات از آن جهت كه ماهيت است فقط ذهن است و
تحقق عينى آن همان وجود افرادش مىباشد و با نظر دقيق فلسفى هيچگاه ماهيت بالذات
تحقق عينى نمىيابد پس وجود ماهيت مخلوطه و به دنبال آن وجود كلى طبيعى در خارج هم
تنها به معناى اعتبارى قابل قبول است چنانكه در پايان درس بيست و پنجم اشاره شد .
و
از اين روى مىتوان گفت كه قائل شدن به وجود حقيقى براى كلى طبيعى همان قول به
اصالت ماهيت است و قائل شدن به اينكه وجود كلى طبيعى بالعرض است و افراد واسطه در
عروض وجود براى كلى طبيعى هستند در حقيقت همان قول به اصالت وجود مىباشد يعنى كلى
طبيعى كه همان ماهيت است امرى اعتبارى و نسبت وجود و تحقق خارجى به آن بالعرض و
نوعى مجاز فلسفى است
قائلين
به اصالت ماهيت به شبهاتى تمسك كردهاند كه مهمترين آنها اين دو شبهه است .
ش
1- اگر وجود اصيل و داراى واقعيت عينى باشد بايستى بتوان مفهوم موجود را بر آن حمل
كرد و معنايش اين است كه وجود داراى وجود است پس بايد براى آن وجود عينى ديگرى فرض
كرد كه به نوبه خود موضوع براى موجود واقع مىشود و اين جريان تا بىنهايت ادامه
مىيابد و لازمهاش اين است كه هر موجودى داراى بىنهايت وجود باشد .
از
اينجا به دست مىآيد كه وجود امرى است اعتبارى و تكرار حمل موجود بر آن تابع
اعتبار ذهن است .
ج
1- مبناى اين شبهه استناد به قواعد لفظى است كه لفظ موجود از آن جهت كه مشتق است
دلالت بر ذاتى مىكند كه مبدا اشتقاق وجود براى آن ثابت باشد و لازمه آن تعدد ذات
و مبدا است پس هنگامى كه مفهوم موجود بر وجود عينى حمل مىشود بايد آن را ذاتى فرض
كرد كه مبدا اشتقاق كه امر ديگرى است براى آن ثابت باشد و همچنين ... .
اما
بارها خاطر نشان كردهايم كه مسائل فلسفى را نمىتوان بر اساس قواعد صرف و نحو و
دستور زبان حل و فصل كرد و مفهوم موجود در عرف فلسفى تنها نشانهاى از تحقق عينى و
خارجى استخواه حيثيت تحقق خارجى در ظرف تحليل ذهنى غير از حيثيت موضوع قضيه باشد
و خواه عين آن باشد مثلا هنگامى كه اين مفهوم بر ماهيتى حمل مىشود بين موضوع و
محمول تعدد و تغايرى منظور مىگردد ولى هنگامى كه بر ذات وجود عينى حمل مىشود
معنايش اين است كه وجود خارجى عين حيثيت موجوديت است .
و
به ديگر سخن حمل مشتق بر ذات هميشه نشانه تعدد و تغاير ذات با مبدا اشتقاق نيست
بلكه گاهى نشانه وحدت آنها است و حاصل آنكه معناى حمل موجود بر وجود عينى اين است
كه خودش عين موجوديت و واقعيت عينى و منشا انتزاع مفهوم موجود است نه اينكه با
وجود ديگرى موجود شده باشد .
ش
2- شبهه ديگر اين است كه اگر واقعيت عينى مصداق بالذات وجود باشد معنايش اين است
كه هر واقعيتى بالذات موجود است و لازمهاش اين است كه هر واقعيتخارجى واجب
الوجود باشد در صورتى كه موجود بالذات تنها خداى متعال است .
ج
2- مبناى اين شبهه خلط بين دو اصطلاح بالذات و در واقع مغالطهاى از باب اشتراك
لفظى است .
توضيح
آنكه واژه بالذات گاهى در مقابل بالغير به كار مىرود و معنايش اين است كه واسطه
در ثبوت ندارد چنانكه در مورد خداى متعال گفته مىشود كه موجود بالذات يا واجب
الوجود بالذات استيعنى بالغير نيست و علت ايجاد كننده ندارد و به تعبير ديگر حمل
موجود يا واجب الوجود بر او نيازمند به واسطه در ثبوت نيست .
همين
واژه گاهى در مقابل بالعرض نيز به كار مىرود و معنايش اين است كه حمل محمول نياز
به واسطه در عروض ندارد هر چند نيازمند به واسطه در ثبوت باشد چنانكه بنا بر اصالت
وجود مىگوييم واقعيت عينى مصداق بالذات موجود است ولى ماهيت مصداق بالعرض آن
مىباشد .
طبق
اصطلاح دوم هم وجود خداى متعال كه واسطه در ثبوت ندارد و طبق اصطلاح اول نيز
بالذات است مصداق بالذات وجود مىباشد و هم وجود مخلوقات كه علت آفريننده و واسطه
در ثبوت دارد و معنايش اين است كه موجوديت صفتحقيقى وجود آنها است نه صفت
ماهيتشان و از ديدگاه فلسفى ماهيتها بالعرض متصف به موجوديت مىشوند
1-
سادهترين دليل بر اصالت وجود اين است كه ماهيت ذاتا اقتضائى نسبت به وجود و عدم
ندارد و چنين چيزى نمىتواند نمايانگر واقعيت عينى باشد نيز تا مفهوم وجود را حمل
بر ماهيت نكنيم از واقعيت عينى آن سخنى نگفتهايم .
2-
بعضى از طرفداران اصالت ماهيت گفتهاند كه ماهيت اصيل ماهيتى است كه انتساب به
جاعل يافته باشد در برابر آنان بايد گفت انتسابى كه توام با واقعيتيافتن ماهيت
باشد هنگامى حاصل مىشود كه جاعل آن را ايجاد كند پس اصالت از آن وجودى است كه به
ماهيت افاضه مىشود .
3-
دليل دوم بر اصالت وجود اين است كه در علم حضورى كه خود واقعيت عينى بىواسطه مورد
شهود قرار مىگيرد اثرى از ماهيتيافت نمىشود .
4-
دليل سوم اين است كه حيثيت ذاتى واقعيتهاى خارجى حيثيت تشخص و اباء از صدق بر
افراد است در صورتى كه ماهيت ابائى از صدق بر افراد ندارد و بدون وجود تشخص
نمىيابد .
5-
دليل چهارم اين است كه اگر واقعيتخارجى مصداق ذاتى ماهيت بود بايد خداى متعال هم
داراى ماهيت باشد .
6-
ممكن است توهم شود كه اگر واقعيت عينى را مصداق بالعرض ماهيت بدانيم بايد سلب
ماهيت از آن صحيح باشد در صورتى كه مثلا سلب انسان از اشخاص خارجى صحيح نيست .
7-
پاسخ آن است كه منظور از مصداق بالعرض بودن واقعيت براى ماهيت اين است كه ماهيت
تنها از حدود و قالبهاى واقعيات حكايت مىكند نه از ذات آنها و اين حدود هر چند از
نظر عرفى داراى واقعيت هستند اما از نظر دقيق فلسفى امورى عدمى به شمار مىروند .
8-
نتيجه آنكه قول به وجود حقيقى براى كلى طبيعى در خارج همان قول به اصالت ماهيت است
و قول به اينكه وجود آن بالعرض است همان قول به اصالت وجود مىباشد .
9-
يكى از شبهات طرفداران اصالت ماهيت اين است كه اگر وجود امرى عينى بود بايد حمل
موجود بر آن صحيح باشد يعنى وجودى براى آن اثبات شود كه به نوبه خود موضوع براى
مفهوم موجود قرار گيرد و لازمه آن اثبات وجودهاى نامتناهى براى هر موجود واحدى است
.
10-
پاسخ اين است كه حمل موجود بر وجود عينى به اين معنى است كه خود واقعيت عينى منشا
انتزاع اين مفهوم است .
11-
شبهه ديگر آنكه اگر واقعيت عينى مصداق بالذات موجود باشد لازمهاش اين است كه هر
موجودى واجب الوجود باشد .
12-
پاسخ اين است كه منظور از بالذات در اينجا در مقابل بالعرض است نه در مقابل بالغير
و مفادش اين است كه واسطه در عروض ندارد نه اينكه واسطه در ثبوت هم نداشته باشد تا
لازمهاش واجب الوجود بودن هر موجودى باشد
1-
ر. ك التحصيل ص 286. 2- ر ك اسفار ج 1 ص 198 و ج 2 ص 236.