شامل:
مفهوم حركت وجود حركت شبهات منكرين وجود حركت و حل آنها
در
خلال بحثهاى گذشته مفهوم حركت نيز روشن گرديد و تعريف سادهاى براى آن بدست آمد كه
عبارت است از تغير تدريجى تعريفهاى ديگرى نيز براى حركتشده كه در ضمن بحثهاى
گذشته به برخى از آنها اشاره كردهايم از جمله خروج تدريجى شىء از قوه به فعل و
ديگرى تعريف منقول از ارسطو يعنى كمال اول براى موجود بالقوه از آن جهت كه بالقوه
است مىباشد كه در درس چهلم به آن اشاره شد و منظور وى اين است موجودى كه قوه و
استعداد براى كمالى را دارد و هم اكنون فاقد آن است در شرايط خاصى بسوى آن سير
مىكند و اين سير مقدمهاى براى رسيدن به كمال مطلوب است و اضافه كردن قيد حيثيت
از آن جهت كه بالقوه است براى احتراز از صورت نوعيه موجود متحرك است زيرا هر موجود
بالقوهاى خواه ناخواه صورت نوعيهاى دارد كه كمال اول براى آن بشمار مىرود اما
اين كمال اول از جهت فعليت داشتن آن است نه از جهت بالقوه بودنش و ربطى به حركت
ندارد اما كمال بودن حركت براى جسم به لحاظ بالقوه بودن آن است و اول بودنش از نظر
مقدميت آن براى وصول به غايت مىباشد .
اما
تعريف اول از نظر قلت الفاظ و وضوح مفاهيم بر ديگر تعريفها رجحان دارد هر چند
هيچكدام را به اصطلاح منطقى نمىتوان حد تام دانست زيرا حد تام مخصوص ماهياتى است
كه داراى جنس و فصل باشند ولى مفهوم حركت از معقولات ثانيه فلسفى است كه از نحوه
وجود متحرك انتزاع مىشود و در خارج جوهر يا عرضى بنام حركت نداريم بلكه حركت
عبارت است از تدريجى بودن وجود جوهر يا عرض و سيلان آن در امتداد زمان و حتى بر
حسب نظر شيخ اشراق كه حركت را از مقولات عرضى بشمار آورده است نيز نمىتوان حد
تامى براى آن در نظر گرفت زيرا مقوله جنس عالى است و ديگر جنس و فصلى ندارد .
نكته
ديگرى كه بايد ياد آور شويم اين است كه تغيرات دفعى از دو وجود يا دست كم از وجود
و عدم شىء واحدى انتزاع مىشوند اما حركت از يك وجود و گستردگى آن در ظرف زمان
انتزاع مىگردد و تعدد متغير و متغير اليه به لحاظ اجزاء بالقوه آن است كه دائما
موجود و معدوم مىشوند ولى هيچكدام وجود بالفعلى ندارند و به ديگر سخن حركت
مجموعهاى از موجودات نيست كه پى در پى بوجود بيايند بلكه از امتداد وجود واحدى
انتزاع مىشود و مىتوان آن را تا بى نهايت تقسيم كرد اما تقسيم خارجى آن مستلزم
پديد آمدن سكون و از بين رفتن وحدت آن است
در
درس پنجاه و يكم اشاره كرديم كه گروهى از فلاسفه يونان باستان مانند پارمنيدس و
زنون الئايى تغير تدريجى و حركت را انكار كردهاند اين سخن در آغاز عجيب بنظر
مىرسد و فورا اين سؤال را در ذهن خواننده و شنونده پديد مىآورد كه مگر ايشان اين
همه حركات مختلف را نمىديدهاند و مگر خود ايشان در روى زمين حركت نمىكردهاند
اما با دقت در سخنان ايشان روشن مىشود كه مطلب به اين سادگى نيست و حتى
بازگشتسخن بعضى از كسانى كه قائل به حركت بودهاند و سرسختانه از آن دفاع
كردهاند مانند بعضى از سخنان ماركسيستها نيز به قول الئاييان است .
راز
مطلب اين است كه ايشان تغيراتى كه بنام حركت ناميده مىشود را مجموعهاى از تغيرات
دفعى پى در پى تلقى مىكردهاند و مثلا حركت جسم از نقطهاى به نقطه ديگر را قرار
گرفتن پى در پى آن در نقاط متوسط بين دو نقطه مفروض مىانگاشتهاند و به ديگر سخن
حركت را بعنوان يك امر تدريجى پيوسته نمىپذيرفتهاند و آن را مجموعهاى از سكونات
پى در پى مىپنداشتهاند از اينروى اگر كسان ديگرى هم براى حركت اجزاء بالفعلى
قائل باشند در واقع بصف منكرين حركت پيوستهاند .
ولى
حقيقت اين است كه وجود حركت بعنوان امر تدريجى واحد قابل انكار نيست و حتى بعضى از
مصاديق آن مانند تغير تدريجى كيفيات نفسانى را مىتوان با علم حضورى خطا ناپذير
درك كرد و منشا اشتباه الئاييان شبهاتى در برابر وجدان و بداهت بوده است كه با حل
آنها جاى ترديدى باقى نمىماند
كسانى
كه وجود خارجى حركت را انكار كرده و آن را مفهومى ذهنى و حاكى از توالى سكونات
انگاشتهاند به شبهاتى تمسك كردهاند كه مهمترين آنها اين دو شبهه است:
1-
اگر حركت بعنوان امر ممتد واحدى در خارج وجود داشته باشد بايد بتوان براى آن
اجزائى در نظر گرفت و هر يك از اجزاء آن چون داراى امتداد مىباشد به نوبه خود
قابل قسمت به اجزاء ديگرى خواهد بود و اين تقسيمات تا بىنهايت ادامه خواهد يافت و
لازمهاش اين است كه حركت متناهى نامتناهى باشد .
ارسطو
از اين شبهه به اين صورت پاسخ داده است كه حركت اجزاء بالفعلى ندارد تا آنها
متناهى يا نامتناهى باشند بلكه مىتوان مثلا آن را به دو بخش تقسيم كرد كه در اين
صورت دو حركت وجود خواهد داشت نه يك حركت و همچنين هر بخشى از آن را مىتوان به دو
يا چند بخش ديگر قسمت كرد و از هر تقسيمى كه در خارج انجام پذيرد تعدادى از
موجودات بالفعل پديد خواهد آمد و اين تقسيمات تا بىنهايت قابل ادامه مىباشد پس
خود حركت مفروض متناهى و اجزاء بالقوه آن نامتناهى است و ميان اين دو قضيه تناقضى
وجود ندارد زيرا يكى از شرايط تناقض وحدت قوه و فعل است كه در اينجا منتفى است چون
تناهى صفت كل حركت و عدم تناهى صفت اجزاء بالقوه آن است .
اما
بهتر اين است كه از استدلال كننده سؤال شود كه منظور شما از نامتناهى بودن حركت
متناهى چيست اگر منظور نامتناهى بودن عدد اجزاء آن باشد چنين عددى بالفعل در هيچ
حركتى وجود ندارد و پيدايش هر عدد متناهى يا نامتناهى در حركت در گرو تقسيم خارجى
آن است و در آن صورت ديگر حركت واحدى وجود نخواهد داشت چنانكه هر چيزى كه قابل
قسمت به دو نيمه باشد فعلا واحد است اما هر وقت تقسيم شد دو واحد خواهد بود ولى
لازمه قابليت قسمت اين نيست كه هم يك باشد و هم دو .
و
اما اگر مقصود اين باشد كه لازمه قسمتپذيرى حركت تا بىنهايت اين است كه مقدار و
كميت متصلش و نه عدد آن از طرفى متناهى و از طرف ديگر نامتناهى باشد زيرا هر جزئى
از اجزاء نامتناهى آن مقدارى خواهد داشت و مجموع مقادير آنها نامتناهى خواهد بود
پاسخ اين اشكال آن است كه هر چند هر امتدادى قابل قسمت به بىنهايت اجزاء مىباشد
اما مقدار امتداد هر يك از اجزاء كسرى از همان مقدار كل خواهد بود پس مقدار مجموعه
كسرهاى نامتناهى از حركت هم همان مقدار متناهى خود حركت مىباشد .
لازم
به تذكر است كه اين شبهه اختصاص به حركت ندارد و در باره همه امتدادها مانند خط و
زمان هم جارى است و از اينروى صاحبان اين شبهه هر خط محدودى را نيز مركب از تعداد
محدودى نقطه بىامتداد و هر قطعه محدودى از زمان را مركب از تعداد معينى آن
دانستهاند و معتقد شدهاند كه در عين حالى كه نقطه امتدادى ندارد از مجموع چندين
نقطه خطى بوجود مىآيد و با اينكه آن طول و امتدادى ندارد از مجموع چندين آن
قطعهاى از زمان تحقق مىيابد و همچنين از مجموعهاى از سكونات حركتى پديد مىآيد
و در واقع آنچه وجود خارجى دارد نقاط و آنات و سكونات است و خط و زمان و حركت
مفاهيمى است كه از مجموعه آنها انتزاع مىشود .
به
تعبير ديگر ايشان از قائلين به جزء لا يتجزى هستند يعنى هر امتدادى را قابل قسمت
به اجزاء محدودى مىدانند و معتقدند كه آخرين تقسيم به جزئى منتهى مىشود كه ديگر
قابل تقسيم نيست و اين مسئلهاى است كه فلاسفه درباره آن بسيار سخن گفتهاند و
دلايل متعددى بر ابطال جزء لا يتجزى اقامه نمودهاند كه در اينجا مجال بررسى آنها
نيست .
2-
شبهه ديگر اين است هنگامى كه مثلا جسمى از نقطه الف بسوى نقطه ج حركت مىكند در آن
اول در نقطه الف و در آن سوم در نقطه ج قرار دارد و ناچار بايد در آن دوم از نقطه
ب كه در وسط آنها قرار دارد بگذرد وگرنه حركتى صورت نمىگيرد اكنون اگر فرض كنيم
كه جسم مزبور در آن دوم در نقطه ب قرار گرفته است لازمهاش اين است كه حركت آن
مجموعهاى از سه سكون باشد زيرا سكون چيزى جز قرار گرفتن جسم در مكانى نيست و اگر
در آن قرار نگرفته باشد لازمهاش اين است كه حركتى انجام نگرفته زيرا حركت آن بدون
گذر از نقطه دوم امكان ندارد پس لازمه حركت اجتماع نقيضين بودن و نبودن در نقطه
وسط است .
جواب
اين است كه در اين مثال سه امتداد منطبق بر يكديگر فرض شده است زمان و مكان و
حركتحال اگر براى هر يك از آنها سه جزء با امتداد در نظر بگيريم مىتوان گفت كه
در جزء اول زمان جسم متحرك در جزء اول مكان بوده و اولين جزء حركتش بر آنها انطباق
يافته است و همچنين جزء دوم و سوم آنها ولى معناى وقوع هر يك از اجزاء حركت در
اجزاء همتاى آن از زمان و مكان سكون جسم نيست و اما اگر نقطه و آن را بمعناى حقيقى
گرفتيم كه فاقد امتداد مىباشد بايد گفت كه در زمان و مكان آن و نقطه بالفعلى وجود
ندارد و فرض نقطه بالفعل در خط بمعناى تقسيم شدن آن به دو پارهخط است كه نقطه
مزبور پايان يكى و آغاز ديگرى بشمار مىرود و همچنين فرض آن در زمان و فرض سكون در
حركت و معناى بودن جسم در آن معينى در نقطهاى از مكان اين است كه اگر امتدادهاى
زمان و مكان و حركت قطع شود مقاطع آنها بر يكديگر منطبق مىگردد و لازمه آن وجود
سكون در ميان حركت نيست چنانكه مستلزم وجود نقطه در خط يا وجود آن در زمان
نمىباشد .
در
واقع منشا اين شبهه آن است كه از يك سوى بودن را مساوى با ثبات و سكون و استقرار
دانستهاند و از سوى ديگر زمان را مركب از آنات و خط را مركب از نقاط فرض كردهاند
و كوشيدهاند از راه تطبيق امتداد حركت بر امتدادهاى زمان و مكان آن را هم مركب از
ذرات سكون معرفى نمايند در صورتى كه بودن و هستى اعم از هستى ثابت و هستى سيال است
و آن و نقطه طرف امتدادهاى زمان و خط هستند و جزء آنها محسوب نمىشوند همچنين سكون
هم از پايان يافتن حركت پديد مىآيد نه آنكه در ميان حركت واحد وجود داشته باشد و
جزء آن بشمار آيد
1-
معروفترين تعريفهاى حركت از اين قرار است:
الف-
تغير تدريجى .
ب-
خروج تدريجى شىء از قوه به فعل .
ج-
كمال اول براى موجود بالقوه از آن جهت كه بالقوه است ولى تعريف اول سادهتر و
روشنتر است .
2-
حد تام منطقى براى حركت امكان ندارد زيرا مفهوم آن از قبيل معقولات ثانيه فلسفى
است كه از سيلان وجود جوهر و عرض انتزاع مىشود و بفرض اينكه حركت مقوله خاصى باشد
نيز حد تام نخواهد داشت زيرا مقوله جنس عالى است و خودش جنس و فصلى ندارد .
3-
حركت بر خلاف تغيرات دفعى از يك وجود انتزاع مىشود و تعدد متغير و متغير اليه به
لحاظ تعدد اجزاء بالقوه آن است .
4-
الئاييان حركت را بعنوان امر واحد ممتد انكار كرده و آن را مجموعهاى از سكونات پى
در پى انگاشتهاند .
5-
وجود حركتيقينى است و بعضى از مصاديق آن حركت در كيف نفسانى با علم حضورى خطا
ناپذير درك مىشود .
6-
نخستين دليل الئاييان اين است كه فرض وجود خارجى براى حركت مستلزم تناقض و اتصاف
آن به متناهى و نامتناهى است .
7-
ارسطو جواب داده است كه تناهى صفتخود حركت و عدم تناهى صفت اجزاء بالقوه آن است پس
در تناقض مفروض وحدت قوه و فعل وجود ندارد .
8-
نامتناهى بودن حركت به دو صورت فرض مىشود يكى نامتناهى بودن عدد اجزاء و آن
هنگامى است كه حركت عملا به اجزاء نامتناهى تجزيه شود و در اين صورت ديگر شىء
واحد متناهى وجود نخواهد داشت ديگرى نامتناهى بودن مقدار كميت متصل آن است از اين
راه كه چون هر يك از اجزاء نامتناهى آن مقدارى دارد ناچار مجموع مقادير آنها
نامتناهى خواهد بود ولى مقدار هر جزء كسرى از مقدار كل است و مجموع آنها مساوى با
مقدار متناهى آن مىباشد .
9-
اين شبهه در مورد ساير امتدادات نيز جارى است و از اينروى صاحبان اين شبهه هر
امتدادى را داراى اجزاء قسمت ناپذير محدودى دانستهاند ولى جزء لا يتجزى با دلايل
متعددى ابطال شده است .
10-
دليل ديگر الئاييان اين است كه حركت جسم از نقطهاى به نقطه ديگر مستلزم بودن آن
در نقطه يا نقاط متوسط بين آنها است و بودن آن در هر نقطه بمعناى سكون آن است پس
فرض حركت مستلزم نفى آن است .
11-
وقوع جزئى از حركت در جزئى از مسافت بمعناى سكون آن نيست اما نقطه جزئى از مسافت
نيست و در ميان هيچ خطى وجود بالفعل ندارد چنانكه آن نيز جزئى از زمان نيست بنا بر
اين معناى بودن شىء متحرك در آن معينى در نقطه خاصى جز اين نيست كه مقاطع سهگانه
حركت و زمان و مكان بر يكديگر منطبق مىشود و اين مقاطع هنگامى تحقق بالفعل
مىيابد كه امتدادهاى آنها قطع شود .
12-
مبناى اين شبهه مساوى شمردن بودن با سكون و مركب پنداشتن خط از نقاط و زمان از
آنات است و از تطبيق حركت بر آنها نتيجه گرفته شده كه حركت هم مركب از سكونات
مىباشد در صورتى كه بودن اعم از بودن ثابت و بودن سيال است و تجزيه خط و زمان هم
منتهى به نقطه و آن نمىشود
شامل:
مقومات حركت مشخصات حركت لوازم حركت
با
دقت در مطالبى كه در باره حركت گفته شد روشن مىشود كه تحقق حركت منوط به سه چيز
است كه مىتوان آنها را مقومات حركت ناميد و آنها عبارتند از:
1-
واحد بودن منشا انتزاع حركت زيرا حركت بر خلاف ساير اقسام تغير تنها از يك وجود
انتزاع مىگردد و از اينروى هر حركتى امر واحدى است كه اجزاء بالفعلى در آن يافت
نمىشود .
2-
سيلان و امتداد آن در گستره زمان زيرا امر تدريجى بدون انطباق بر زمان تحقق
نمىيابد و از اينروى حركت از امور دفعى و موجودات ثابتى كه خارج از ظرف زمان است
انتزاع نمىگردد و به آنها نسبت داده نمىشود .
3-
انقسام آن تا بىنهايت همانگونه كه هر امتدادى قابل قسمت تا بىنهايت مىباشد حركت
نيز چنين است و هر يك از اجزاء بالقوه آن نسبت به جزء بالقوه بعدى متغير و جزء
بعدى نسبت به جزء قبلى متغير اليه بشمار مىرود
علاوه
بر امور سهگانه فوق كه از تامل در ذات حركت بدست مىآيد و براى هر حركتى ضرورت
دارد امور ديگرى نيز هست كه مىتوان آنها را مشخصات حركت ناميد و با توجه به
اختلاف آنها مىتوان انواع خاصى را براى حركت در نظر گرفت و مهمترين آنها از اين
قرار است:
1-
بستر حركت ممكن است موجودى داراى حيثيات متعدد قابل تغيرى باشد مثلا ممكن استسيبى
از درختسقوط كند و حركت مكانى در آن پديد آيد چنانكه ممكن است رنگ آن تدريجا
تغيير يابد يا به دور خودش بچرخد اما هر كدام از اين حركات بستر خاصى دارد كه آن
را از ديگر حركات متمايز مىسازد مثلا بستر حركتسيب از درخت به روى زمين مكان است
و حركت آن حركت مكانى يا انتقالى يا حركت در مقوله اين مىباشد و بستر تغير تدريجى
رنگ آن رنگ است و اين حركت در مقوله كيف بشمار مىرود و بستر چرخش آن به دور خودش
وضع است و اين حركت در مقوله وضع محسوب مىشود .
2-
مدار حركت ممكن استحركتشىء در بستر واحد به شكلهاى گوناگونى انجام گيرد مثلا
حركت مكانى و انتقالى يك ستاره ممكن است به شكل دايره يا به شكل بيضى انجام پذيرد
يا حركت توپ از يك نقطه به نقطه ديگر ممكن است در خط مستقيم يا در خط منحنى واقع
شود و از اينروى مفهوم ديگرى را بايد در نظر گرفت كه اخص از مفهوم قبلى باشد و
مىتوان آن را مدار حركت ناميد ولى بايد توجه داشت كه واژه مدار در اينجا معنايى
وسيعتر از معناى لغوى محل دور زدن دارد چنانكه واژه منحنى در بعضى از علوم رياضى
معنايى وسيعتر از معناى معروفش دارد و منحنى نمايش تغيرات ممكن است بصورت خط
مستقيم باشد .
3-
جهتحركتحركتشىء در مدار واحد نيز ممكن است به صورتهاى مختلفى انجام بگيرد مثلا
حركت فرفره به دور خودش در مدار دايره محيطش انجام مىگيرد ولى ممكن است از راست
به چپ يا از چپ به راست باشد و از اينروى بايد مشخصه ديگرى را براى حركت در نظر
گرفت و آن عبارت است از جهتحركت .4 سرعتحركتسرعت مفهومى است كه از نسبت بين
زمان حركت و مسافت آن بدست مىآيد مثلا ممكن است جسمى فاصله مكانى معينى را در يك
دقيقه يا در دو دقيقه بپيمايد و وجه امتياز اين دو حركتسرعت آنها است .
5-
شتاب ممكن استسرعتحركتى تدريجا افزايش يا كاهش يابد چنانكه ممكن استسرعت آن
ثابت بماند در صورت اول حركت تند شونده يا داراى شتاب مثبت و در صورت دوم كند
شونده يا داراى شتاب منفى و در صورت سوم يكنواختيا بىشتاب يا داراى شتاب صفر
ناميده مىشود .
6-
فاعل حركت از جمله چيزهايى كه موجب تعدد نوع حركت مىشود اختلاف نوع فاعل حركت است
مثلا حركتى كه از فاعل ارادى سرمىزند اختلاف نوعى با حركتى دارد كه از فاعل طبيعى
پديد مىآيد هر چند ظاهر آنها تفاوتى نداشته باشد همچنين تعدد شخص فاعل موجب تعدد
شخص حركت مىگردد چنانكه تعدد نيروهايى كه متعاقبا از دو موتور هواپيما پديد
مىآيد موجب تعدد حركت آن مىشود هر چند دو حركت مزبور متصل و بدون فاصله زمانى
باشد و بنظر سطحى حركت واحدى بشمار آيد
فلاسفه
شش چيز را از لوازم حركتشمردهاند مبدا منتهى زمان مسافت موضوع متحرك فاعل محرك .
1
و 2- مبدا و منتهى براى لزوم مبدا و منتهى براى هر حركتى به بعضى از تعريفات آن
استناد شده است مثلا لازمه خروج تدريجى از قوه به فعل اين است كه در آغاز قوهاى
وجود داشته باشد و در پايان حركت فعليتى تحقق يابد پس مىتوان قوه و فعل را مبدا و
منتهاى حركت بشمار آورد .
ولى
بنظر مىرسد كه حركت ذاتا اقتضائى نسبت به مبدا و منتهى ندارد و از اينروى فرض
حركت نامتناهى و بى آغاز و پايان فرض نامعقولى نيست چنانكه فلاسفه پيشين حركت افلاك
را ازلى و ابدى مىشمردهاند از اينروى براى تطبيق مبدا و منتهى بر حركت آنها
تكلفاتى انجام گرفته است و مىتوان گفت كه مبدا و منتهى ويژه حركات محدود است و
لازمه محدوديت آنها مىباشد نه لازمه حركت بودن آنها چنانكه هر امتداد محدودى
داراى مبدا و منتهايى است و شايد منشا معتبر دانستن مبدا و منتهى براى حركت اين
است كه خواستهاند بدين وسيله جهتحركت را تعيين كنند .
به
هر حال نمىتوان مبدا و منتهى را از لوازم همه حركات بشمار آورد .
لازم
به تذكر است كه كسانى كه مبدا و منتهى را از لوازم حركتشمردهاند آنها را داخل در
متن حركت ندانستهاند زيرا هر جزئى از حركت امتدادى دارد و هر قدر كوچك فرض شود
قابل تجزيه خواهد بود و بار ديگر بايد براى آن جزئى آغازين در نظر گرفت و اگر جزئى
از حركت مبدا يا منتهاى حركت ناميده شود وصفى نسبى و اضافى براى آن خواهد بود .
اما
قوه و فعل را مبدا و منتهاى حركتشمردن خالى از مسامحه نيست زيرا عنوانهاى مبدا و
منتهى از طرف حركت انتزاع مىشود و حكم نقطه را نسبت به خط و آن را نسبت به زمان
دارد و حيثيتى عدمى بشمار مىرود بخلاف قوه و فعل و بويژه فعليت كه نمىتوان آنها
را امورى عدمى انگاشت .
افزون
بر اين ضرورت لحاظ قوه و فعل در حركت ثابت نيست و مىتوان گفت كه براى انتزاع
مفهوم حركت در نظر گرفتن چيزى جز تدريجى بودن وجود جوهر يا عرض لزومى ندارد و از
اينروى وجه امتياز ديگرى براى نخستين تعريف حركت تغير تدريجى ثابت مىشود .
3-
زمان قبلا اشاره شد كه تدريجى بودن امرى بدون انطباق آن بر زمان امكان ندارد و از
اينروى امتداد منطبق بر زمان را از مقومات حركت بشمار آورديم بلكه از اين نظر كه
زمان و حركت از عوارض تحليليه وجودهاى سيال هستند مىتوان آنها را دو رويه يك سكه
دانست .
4-
مسافت منظور فلاسفه از مسافتحركت مقولهاى است كه حركت به آن نسبت داده مىشود
مانند نسبتحركت وضعى به مقوله وضع و نسبتحركت انتقالى به مقوله اين .
مسافت
مانند كانالى است كه متحرك در آن جريان مىيابد و اگر فرض كنيم كه امتداد حركت قطع
شود و سكونى در آن پديد آيد مىتوان گفت كه جسم مزبور در آن كانال قرار دارد و از
اينروى مسافت بر بستر حركت منطبق مىشود اما ميان مسافت و بستر حركت مىتوان فرق
ظريفى قائل شد و آن اين است كه بستر حركت بر ماهيت نوعيه نيز اطلاق مىشود كه هر
جزء بالقوهاى از حركت فردى از آن بشمار مىرود اما مسافت در اصطلاح معروف بر جنس عالى
و مقوله اطلاق مىشود و به منزله كانال وسيعى است كه كانالهاى جزئى را در بر
مىگيرد .
توضيح
آنكه حركت چنانكه دانستيم از امتداد وجود جوهر يا عرض در گستره زمان انتزاع مىشود
و ممكن است وجودى كه منشا انتزاع حركت مىباشد در جريان حركت تكامل يابد به
گونهاى كه از بخشى از آن ماهيتخاصى انتزاع شود و از بخش ديگر ماهيتى ديگر مثلا
اگر فرض كنيم كه رنگ سيب تدريجا از سبزى به سرخى تحول مىيابد از بخشى از اين حركت
ماهيت عرضى سبزى و از بخشى ديگر ماهيت عرضى سرخى انتزاع مىگردد كه دو نوع از رنگ
شمرده مىشوند و رنگ نوعى از كيف محسوس و كيف محسوس نوعى از مقوله كيف بشمار
مىرود و مسافت اين حركت همان مقوله كيف است اما بستر حركت در مورد تحول فردى از
يك ماهيت نوعيه به فرد ديگرى هم اطلاق مىشود مثلا حركتيكنواخت جسمى از مكانى به
مكان ديگر مستلزم پديد آمدن انواعى از مقوله اين نيست بلكه همواره فردى به فرد
مشابه ديگرى تبديل مىشود با صرف نظر از مسامحهاى كه در تعبير فرد در مورد اجزاء
بالقوه حركت وجود دارد و همچنين مسامحهاى كه در اطلاق مقوله بر مفهوم انتزاعى اين
شده است .
به
هر حال فلاسفه با توجه به اينكه تحول نوعى به نوع ديگر را در جريان حركت جايز
دانستهاند مقوله را بعنوان كانال كلى براى حركت در نظر گرفتهاند كه هيچگاه حركت
از محدوده آن تجاوز نمىكند و آن را مسافت ناميدهاند .
ناگفته
نماند كه بعضى از فلاسفه اختلاف نوعى بين اجزاء بالقوه حركت را جايز بلكه لازم
دانستهاند اما بنظر مىرسد كه اختلاف نوعى را تنها در مبدا و منتهاى حركت مىتوان
در نظر گرفت زيرا انتزاع چند ماهيت از اجزاء بالقوه يك حركت مستلزم اين است كه
بتوان براى هر يك مرز مشخصى را در نظر گرفت و اين نشانه آن است كه حركت مفروض در
واقع تركيبى از چند حركت است هر چند بنظر سطحى حركت واحدى تلقى مىشود مثلا هر چند
تحول رنگ سيب از سبزى به زردى و از زردى به سرخى جريان واحدى بنظر مىرسد اما اگر
اين رنگها و احيانا رنگهاى ديگرى كه واسطه بين آنها است اختلاف نوعى داشته باشند
از مقاطع خاصى از اين حركت مفروض انتزاع مىشوند و فرض مقاطع متعدد به منزله فرض
پديد آمدن نقاط در خط و مستلزم گسستگى و تعدد آن است هر چند فاصله زمانى بين مقاطع
مفروض نباشد .
5-
موضوع يكى ديگر از چيزهايى را كه فلاسفه براى هر حركتى لازم دانستهاند موضوع
حركتيا متحرك است اما بايد دانست كه واژه موضوع در علوم عقلى اصطلاحات متعددى
دارد كه معروفتر از همه يكى اصطلاح منطقى است كه در برابر محمول بكار مىرود و
ديگرى اصطلاح فلسفى است كه در مورد جوهر از آن جهت كه محل عرض قرار مىگيرد
استعمال مىشود .
اما
اصطلاح اول از معقولات ثانيه منطقى است و بر جزء اول از هر قضيه حمليه اطلاق مىشود
و حتى مفهوم اجتماع نقيضين در اين قضيه اجتماع نقيضين محال است موضوع آن بشمار
مىرود و روشن است كه موضوع به اين اصطلاح ربطى به محل بحث ندارد .
و
اما اصطلاح دوم مخصوص موضوعات اعراض است و اگر حركت هم عرضى خارجى تلقى شود
آنچنانكه شيخ اشراق پنداشته است نيازمند به چنين موضوعى خواهد بود ولى دانستيم كه
حركت از قبيل اعراض خارجيه نيست بلكه از قبيل عوارض تحليليه وجود سيال است پس
اثبات موضوع براى هر حركتى تنها به اصطلاح سومى صحيح است كه شامل منشا انتزاع
عوارض تحليليه بشود و اما به اصطلاح معروف فلسفى تنها در مورد حركات عرضى لازم است
آن هم از جهت عرض بودن نه از جهتحركت داشتن .
6-
فاعل يا محرك ششمين چيزى كه فلاسفه براى هر حركتى لازم دانستهاند محرك يا فاعل
حركت است ولى بايد دانست كه فاعل بمعناى علت هستىبخش اختصاصى بحركت ندارد و هر
موجود معلولى نيازمند به علت فاعلى هستىبخش مىباشد بلكه اساسا حركت مابازاء عينى
خاصى وراى وجود جوهر يا عرضى كه از آن انتزاع مىشود ندارد و اين وجود جوهر يا عرض
است كه احتياج به علت هستىبخش دارد و مفهوم حركت از نحوه وجود آن انتزاع مىگردد
و جعل تاليفى به آن تعلق نمىگيرد و به ديگر سخن ايجاد جوهر يا عرض سيال عينا همان
ايجاد حركت جوهرى يا عرضى است و اما فاعل طبيعى كه ايجاد كننده و هستىبخش نيست و
به يك معنى از علل اعدادى بشمار مىرود مخصوص پديدههاى مادى است كه همگى آنها
داراى نوعى تغير و تحول و حركت مىباشند ولى چنين فاعلى را تنها براى حركات عرضى
مىتوان در نظر گرفت و در جاى خودش بيان خواهد شد كه حركت جوهريه نياز به چنين
فاعلى ندارد
1-
مقومات حركت عبارت است از:
الف-
وحدت منشا انتزاع و بتبع آن وحدت خود حركت .
ب-
امتداد حركت در طول زمان .
ج-
قابليت قسمت آن تا بىنهايت .
2-
بستر حركت مفهومى است كه قابل صدق بر همه مقاطع مفروض آن است .
3-
مدار حركت عبارت است از محدوده معينى كه حركت در آن انجام مىگيرد .
4-
جهتحركت مفهومى است كه از كيفيت ترتب اجزاء بالقوه آن بر يكديگر انتزاع مىشود
مانند اينكه از راست به چب يا بالعكس باشد .
5-
سرعتحركت از نسبت بين زمان و مسافت آن بدست مىآيد .
6-
شتاب حركت عبارت است از افزايش يا كاهش تدريجى سرعت آن و به لحاظ شتاب است كه حركت
تقسيم به تند شونده و كند شونده و يكنواخت مىگردد .
7-
از مشخصات حركت نوع فاعل آن است مانند حركت ارادى و طبيعى .
8-
هر حركت محدودى مبدا و منتهايى خواهد داشت اما اگر حركتى نامتناهى باشد مبدا و
منتهايى نخواهد داشت .
9-
مبدا و منتهى مفاهيمى است كه از طرف حركت انتزاع مىشود و بمنزله نقطه آغاز و
پايان براى خط است و از اينروى قوه و فعل را نمىتوان مبدا و منتهاى حركت دانست .
10-
براى انتزاع مفهوم حركت كافى است كه تدريجى بودن وجود جوهر يا عرض را در نظر
بگيريم و لحاظ قوه و فعل براى آن ضرورتى ندارد .
11-
مبدا و منتهى داخل در متن حركت نيست و اگر براى حركت جزء اول يا آخرى را در نظر
بگيريم مىتوانيم آنها را مبدا و منتهاى نسبى بشماريم .
12-
مسافت بمنزله كانالى است كه شىء متحرك در آن جريان مىيابد و اصطلاح معروف آن
مخصوص مقولهاى است كه حركت به آن نسبت داده مىشود مانند مقوله وضع براى حركت
وضعى و مقوله اين براى حركت انتقالى .
13-
ماهيتى كه اجزاء بالقوه حركت افرادى از آن تلقى مىشود را مىتوان بستر حركت دانست
بر خلاف مسافت كه معمولا بر مقوله و جنس عالى اطلاق مىشود .
14-
ممكن است موجود متحرك در جريان حركت تكامل يابد به گونهاى كه از مبدا آن ماهيتى
انتزاع شود و از منتهاى آن ماهيتى ديگر و در اين صورت جنس آن دو ماهيت بستر
ركتخواهد بود مانند جنس رنگ كه بستر حركتسيب از زردى به سرخى بشمار مىرود .
15-
بعضى از فلاسفه اختلاف نوعى بين اجزاء بالقوه حركت را نيز جايز بلكه لازم
دانستهاند اما بنظر مىرسد كه در چنين مواردى چندين حركت بدون فاصله زمانى انجام
مىگيرد .
16-
موضوع به اصطلاح منطقى مربوط به قضيه است و به اصطلاح معروف فلسفى مخصوص اعراض
خارجيه مىباشد و حركت از آن جهت كه از عوارض تحليليه بشمار مىرود موضوعى به اين
معنى نخواهد داشت و فقط مىتوان براى اعراضى كه متصف به حركت مىشوند چنين موضوعى
را در نظر گرفت اما اگر موضوع را بمعنايى در نظر بگيريم كه شامل منشا انتزاع عوارض
تحليليه بشود براى هر حركت موضوع و متحركى به اين معنى لازم خواهد بود .
17-
فاعل هستىبخش براى هر معلولى لازم است اما حركت وجودى مستقل از منشا انتزاعش
ندارد تا فاعل هستىبخش براى آن لازم باشد .
18-
فاعل طبيعى براى حركات عرضى لازم است ولى حركت جوهريه نيازى به چنين فاعلى ندارد
شامل:
مقدمه تقسيم حركت بر اساس شتاب تكامل متحرك در اثر حركت
دانستيم
كه مقومات حركت در تمام حركات وجود دارد و قابل تنوع و تفاوت نيست تا بر اساس
اختلاف آنها بتوان اقسام مختلفى را براى حركت در نظر گرفت اما مشخصات و لوازم حركت
كمابيش قابل تفاوت و تنوع است و مىتوان بر حسب اختلاف آنها اقسامى را براى حركت
اثبات كرد مثلا اختلاف مدار در حركات انتقالى كاملا محسوس است و اشكال مختلفى كه
براى آن تصور مىشود موجب تفاوت حركات مربوطه مىگردد ولى از يك سوى اختلاف مدارات
انواع محصورى ندارد و از سوى ديگر نتيجه فلسفى خاصى بر اين تنوع مترتب نمىشود از
اين روى تقسيم حركات بر حسب اختلاف مدارات چندان فايدهاى در بر نخواهد داشت .
همچنين
جهات حركات هر چند از نظر كلى قابل تقسيم به شش جهت اصلى معروف است اما اولا اين
اقسام قراردادى است و ثانيا تقسيم حركات بر حسب اختلاف آنها فاقد ثمره فلسفى
مىباشد نيز سرعتحركت مراتب بىشمارى دارد اما اين اختلاف مراتب تاثيرى در تحليل
فلسفى آنها ندارد .
اما
تقسيم حركت بر حسب اختلاف فاعلها در واقع تابع اقسام فاعل است كه در درس سى و هشتم
به آنها اشاره شد و بطور كلى مىتوان حركت را به دو قسم طبيعى و ارادى تقسيم كرد
زيرا فاعلهاى بالقصد و بالعنايه و بالرضا و بالتجلى همه فاعلهاى ارادى هستند و
فاعلهاى بالجبر و بالتسخير هم حالات خاصى از آن بشمار مىروند چنانكه فاعل قسرى
حالتخاصى از فاعل طبيعى محسوب مىشود .
در
ميان همه ويژگيهاى حركت مهمترين چيزى كه محور بحثهاى فلسفى در اقسام حركت واقع شده
بستر و مسافتحركت است ولى قبل از آنكه به اين مبحث بپردازيم سزاوار است بحث
كوتاهى در باره تقسيم حركت بحسب اختلاف شتاب داشته باشيم و ضمنا مسئله تكاملى بودن
حركت و رابطه آن را با شتاب مورد بررسى قرار دهيم
اتومبيلى
را در نظر بگيريد كه عقربه كيلومتر شمار آن تدريجا از صفر به طرف يكصد كيلومتر در
ساعت بالا مىرود و مدتى روى اين شماره مىايستد و سپس تدريجا به طرف صفر پايين
مىآيد اين اتومبيل در طول مدت حركتخود از نقطه الف به نقطه ب انتقال مىيابد كه
حركتى انتقالى و در بستر مكان مىباشد اما در اين جريان دو تغيير تدريجى ديگر هم
مشاهده مىشود يكى تغيير سرعت از صفر به يك صد و ديگرى تغيير آن از يك صد به صفر
اين تغيير نيز از نظر فلسفى مشمول تعريف حركت است و مىتوان آن را نوعى حركت كيفى
بشمار آورد از اين جهت كه تند شدن و كند شدن دو كيفيت ويژه حركت محسوب مىشوند كه
عارض كميتسرعت آن مىگردند .
نظير
همين تغيير را در انواع ديگرى از حركت مىتوان در نظر گرفت و حتى يك حركت كيفى از
نظر ديگرى مىتواند متصف به حركت كيفى ديگرى شود مثلا فرض كنيد كه جسم بى رنگى
تدريجا سياهرنگ مىشود و مدتى به همان حالتسياهى باقى مىماند و سپس رنگ آن
تدريجا مىپرد و دوباره بى رنگ مىگردد بى شك تغيير رنگ جسم حركتى در مقوله كيف
بشمار مىرود اما ممكن است درجه سياه شدن يا رنگ پريدن آن در همه اجزاء زمان
يكنواخت نباشد و مثلا سرعتسياه شدن آن تدريجا افزايش يابد و سپس به همين منوال رو
به كاهش برود اين تغيير سرعت تغيير ديگرى غير از اصل تغيير رنگ است و از اين روى
مىتوان آن را حركتى روى حركت اول تلقى كرد چنانكه مىتوان حركتيك نواخت را فاقد
اين تغيير دانست و آن را از نظر سرعت ثابتشمرد .
بنا
بر اين مىتوان حركت را از يك ديدگاه يعنى از ديدگاه ثبات يا تغير سرعت به سه قسم
تقسيم كرد:
1-
حركتيك نواخت و بى شتاب و داراى سرعت ثابت .
2-
حركت تند شونده و داراى سرعت افزاينده يا داراى شتاب مثبت .
3-
حركت كند شونده و داراى سرعت كاهنده يا داراى شتاب منفى .
وجود
حركت تند شونده و كند شونده و همچنين حركتيك نواخت امرى محسوس و غير قابل انكار
است و حتى مىتوان بعضى از مصاديق آنها مانند تغيير تدريجى افزايش و كاهش سرعتيا
يكنواختى آن را در كيفيات و حالات نفسانى با علم حضورى دريافت و بدون ترديد
مىتوان كاهش سرعتحركت را نوعى تنزل و ضعف و نقص تدريجى براى حركت بحساب آورد و
بدين ترتيب نوعى حركت تضعفى و تنزلى را اثبات كرد .
در
اين جا است كه ما با اين سؤال روبرو مىشويم كه آيا وجود حركت كند شونده منافاتى
با بعضى از تعاريف حركت مانند خروج تدريجى شىء از قوه به فعل و كمال اول براى
موجود بالقوه از آن جهت كه بالقوه است ندارد .
براى
پاسخ به اين سؤال بايد دو جهت بحث را از يكديگر تفكيك كرد يكى تكامل حركت و ديگرى
تكامل موجود متحرك .
توضيح
آنكه ممكن است متحرك در طول حركتخودش همواره به كمالات جديدى دستيابد اما سرعت
نايل شدن به اين كمالات متفاوت باشد يعنى در بخشى از زمان سرعت تكامل رو به افزايش
و در بخشى ديگر رو به كاهش و در بخش سومى ثابت و يك نواخت باشد و يكنواختى سرعت و
حتى كاهش آن منافاتى با تكامل يافتن متحرك ندارد زيرا مثلا جسمى كه آهنگ سياه شدن
آن كند مىشود بالاخره در لحظه بعدى سياهتر از لحظه قبلى خواهد بود گو اينكه تغيير
رنگ آن كندتر انجام مىپذيرد پس فرض اينكه حركت موجب كمال بيشترى براى موجود متحرك
باشد با فرض شتاب منفى براى سرعت تكامل هم منافاتى ندارد .
اما
اگر كسى ادعا كند كه هر حركتى در همان حيثيتحركت بودنش تكامل مىيابد ادعاى وى با
پذيرفتن حركتيك نواخت و حركت بى شتاب سازگار نيست و روشن است كه چنين ادعائى خلاف
وجدان و بداهت مىباشد و براى اثبات آن نمىتوان به پارهاى از تعريفات حركت
استناد كرد علاوه بر اينكه تعريفات ياد شده هم چنين ادعائى را اثبات نمىكنند زيرا
حد اكثر چيزى كه از آنها مىتوان استفاده كرد اين است كه موجود متحرك در اثر حركت
به فعليت و كمال جديدى مىرسد و چنانكه اشاره شد تكامل يافتن متحرك منافاتى با
نزولى بودن رعتحركت ندارد .
و
اما اينكه آيا هر حركتى موجب تكامل متحرك مىشود يا نه مسئله ديگرى است كه اينك به
بررسى آن مىپردازيم
دانستيم
كه تكاملى بودن حركت بمعناى شدت يافتن و شتاب گرفتن آن كليت ندارد و هيچكدام از
تعاريف حركت هم اشعارى به اين مطلب ندارد و اما بمعناى تكامل يافتن متحرك در اثر
حركت ممكن است از دو تعريف ياد شده چنين استنباطى بشود كه چون متحرك بواسطه حركت
به فعليت و كمال جديدى مىرسد ضرورتا هر حركتى اشتدادى و موجب تكامل يافتن متحرك
خواهد بود .
كسانى
كه چنين استنباطى را كردهاند خود را با مشكل بزرگى مواجه ديدهاند و آن اين است
كه بسيارى از اشياء تدريجا رو به ضعف و پژمردگى و نابودى مىروند و نه تنها حركات
و دگرگونيهاى تدريجى آنها بر كمالشان نمىافزايد بلكه پيوسته از كمالاتشان مىكاهد
و آنها را به مرگ و نيستى نزديك مىكند چنانكه نباتات و حيوانات پس از گذراندن
دوران رشد و شكوفايى وارد مرحله پيرى و ناتوانى مىشوند و حركت ذبولى و نزولى آنها
آغاز مىگردد .
براى
رهايى از اين مشكل به اين صورت چاره جويى كردهاند كه اينگونه حركات نزولى و
انحطاطى همراه با حركات موجودات رشد يابنده ديگرى است مثلا سيبى كه در اثر كرم
زدگى فاسد مىشود كرم درون آن رشد مىيابد و حركتحقيقى همان حركت تكاملى كرم است
كه موجب كاهش كمالات سيب مىگردد و پژمردگى و فاسد شدن آن حركتى بالعرض مىباشد .
ولى
صرف نظر از اينكه توام بودن حركت نزولى يك متحرك با حركت اشتدادى متحرك ديگر در
همه موارد قابل اثبات نيست نمىتوان تغيير تدريجى موجود رو به كاهش را ناديده گرفت
و از آن بعنوان حركت بالعرض ياد كرد و بالاخره اين سؤال باقى مىماند كه اين سير
نزولى تدريجى در موجود كاهش يابنده از نظر فلسفى چه مفهومى دارد .
و
اما اتكاء كردن بر تعريفهاى ياد شده براى نفى حركت غير تكاملى نمىتواند پاسخگوى
وجود غير قابل انكار آن باشد و بفرض اينكه مفاد اين تعريفها قابل انطباق بر حركت
نزولى نباشد بايد در صحت و كليت آنها ترديد كرد نه اينكه با استناد به آنها دست به
توجيهات غير قابل قبولى زد ولى در عين حال مىتوان براى تعريفهاى مذكور هم تفسيرى
را در نظر گرفت كه مستلزم نفى حركت غير تكاملى نباشد .
توضيح
آنكه همچنانكه در درس پنجاه و دوم بيان شد قوه و فعل دو مفهوم اضافى هستند كه از
ملاحظه تقدم موجودى بر موجود ديگر و مشتمل بودن موجود دوم بر كل يا جزئى از موجود
اول انتزاع مىشود و اين معنى به هيچ وجه مستلزم كاملتر بودن كل موجود دوم از كل
موجود اول نيست همچنين حركت را كمالى مقدمى براى رسيدن به كمال اصلى انگاشتن
مستلزم بقاء همه كمالات سابق در موجود لاحق نمىباشد زيرا ممكن است لازمه حركت و
رسيدن به كمالى كه نتيجه آن بشمار مىرود اين باشد كه متحرك بعضى از كمالات خودش
را از دست بدهد و كمالى كه در اثر حركت برايش حاصل مىشود مساوى با كمال از دست
رفته و يا حتى ضعيفتر از آن باشد .
پس
تطبيق تعريف ارسطو بر انواع حركت مستلزم اين نيست كه كمالى كه در اثر ركتحاصل
مىشود از نظر مرتبه وجودى بر كمالى كه از دست متحرك مىرود برترى و فزونى داشته
باشد و در نتيجه موجود متحرك در مقام مقايسه با وضع و موقعيتسابق لزوما كاملتر
گردد .
ولى
اساسا تكيه بر مفهوم قوه و فعل يا مفهوم كمال در تعريف حركت لزومى ندارد زيرا اين
مفاهيم كه خودشان نياز به توضيح و تفسير دارند نمىتوانند ابهامى را از حركت
بزدايند .
آيا
براستى مىتوان پذيرفت كه هر جسمى كه از مكانى به مكان ديگرى منتقل مىشود واقعا
كاملتر مىگردد و به كمال جديدى برتر از كمالى كه داشته است دست مىيابد و آيا
براستى مىتوان اثبات كرد كه پژمردگى و سير نزولى هر نبات و حيوانى نتيجه تكامل
موجود ديگرى است .
ممكن
استسؤال شود كه اگر حركت موجب افزايش كمال متحرك نمىشود چرا متحرك آن را انجام
مىدهد و چه انگيزهاى براى انجام آن مىتواند داشته باشد .
پاسخ
اين است كه اولا هر حركتى برخاسته از شعور و انگيزه متحرك نيست چنانكه در مورد
حركات طبيعى و قسرى گفته شد و ثانيا موجود با شعور هم ممكن است براى رسيدن به لذتى
واقعى يا خيالى حركتى را انجام دهد كه موجب از دست رفتن كمالات ارزشمندترى گردد يا
به جهت غفلت از اين نتيجه قهرى و يا به جهت علاقه شديد به لذت مورد نظر و به هر
حال عقلائى نبودن و حكيمانه نبودن چنين حركتى بمعناى محال بودن آن نخواهد بود .
ممكن
است گفته شود كه اگر برآيند حركات جهان مثبت نباشد و نتيجه مجموع آنها حصول كمالات
بيشترى براى موجودات اين جهان نباشد آفريدن چنين جهانى لغو و بيهوده خواهد بود .
پاسخ
اين است كه ما بر اساس حكمت الهى ثابت مىكنيم كه آفرينش جهان عبث و بيهوده نيست و
نتايجحكيمانهاى بر آن مترتب مىشود ولى لازمه مثبت بودن برآيند نتايجحركات اين
نيست كه هر حركتى ضرورتا تكاملى و موجب حصول كمال بيشترى براى خود متحرك باشد .
حاصل
آنكه تكامل يافتن هر متحركى در اثر حركت به اين معنى كه كمال جديد از نظر مرتبه
وجودى بر كمال سابق فزونى و برترى داشته باشد دليلى ندارد و تجارب بىشمار نشان
مىدهد كه نه تنها حركتيك نواخت بلكه حركت نزولى و تضعفى هم وجود دارد به اين
معنى كه متحرك تدريجا كمالات موجود را از دست بدهد يا كمالاتى را واجد شود كه برتر
از كمال از دست رفته نباشد و اگر بعضى از تعريفات قابل انطباق بر چنين حركاتى
نباشد بايد آن را دليل بر عدم جامعيت آنها بحساب آورد و تنها تكاملى بودن هر حركت
را به اين معنى مىتوان پذيرفت كه موجود متحرك به يك امر وجودى دست مىيابد كه
قبلا فاقد شخص آن بوده است هر چند قبلا شخص ديگرى مماثل و يا كاملتر از آن را
داشته است چنانكه نظير آن درباره رابطه قوه و فعل گفته شد
1-
حركت را مىتوان بر اساس اختلاف انواع فاعل به دو نوع طبيعى و ارادى تقسيم كرد .
2-
مهمترين محور تقسيم حركت بستر و مسافت آن است .
3-
حركت را مىتوان از نظر تغير يا ثابت بودن سرعت به سه قسم تقسيم كرد الف حركتيك نواخت
و بى شتاب .
ب-
حركت تند شونده و داراى سرعت افزاينده .
ج-
حركت كند شونده و داراى سرعت كاهنده .
4-
تغير تدريجى سرعتحركت را مىتوان حركت ديگرى روى حركت اول تلقى كرد كه مبدا آن
درجه خاصى از سرعت و منتهاى آن درجه ديگرى از آن و بستر حركتخود سرعت مىباشد .
5-
اين اقسام سهگانه را با علم حضورى در مورد كيفيات نفسانى مىتوان دريافت و در
ساير اشياء به كمك حس مىتوان اثبات كرد .
6-
تكاملى دانستن هر حركت به اين معنى كه خود حركت از حيثيتحركت بودنش شدت و شتاب
يابد مستلزم انكار حركات يك نواخت و كند شونده است .
7-
حركتيك نواخت و كند شونده منافاتى با تكامل متحرك ندارد چنانكه وقتى آهنگ سياه
شدن جسمى كند هم مىشود بالاخره بر سياهى آن افزوده مىگردد .
8-
هيچيك از تعاريف حركت منافاتى با وجود حركتيك نواخت و كند شونده ندارد زيرا حد
اكثر چيزى كه از آنها استفاده مىشود حصول كمال و فعليت جديد براى متحرك است و اين
معنى در حركات يك نواخت و كند شونده هم حاصل است .
9-
اما ممكن است از بعضى از تعاريف حركت چنين استنباط شود كه متحرك بايد در اثر حركت
كاملتر شود بطورى كه موقعيت آن بعد از حركت بر موقعيت آن قبل از حركت برترى داشته
باشد .
10-
بر اساس اين استنباط حركت نزولى حركتى بالعرض و نتيجه حركت تكاملى موجود ديگر
شمرده شده است .
11-
اولا توام بودن هر حركت نزولى با حركت تكاملى موجود ديگر قابل اثبات نيست .
12-
ثانيا تكاملى بودن حركت ديگر موجب نفى حقيقتحركت از سير نزولى نمىشود و اين سؤال
باقى مىماند كه سير نزولى از نظر فلسفى چه مفهومى دارد .
13-
تكيه كردن بر بعضى از تعريفها براى نفى حركت غير تكاملى موجه نيست و بفرض اينكه
تعاريف مزبور شامل حركت نزولى نشود بايد صحت آنها را مورد ترديد قرار داد .
14-
براى تعاريف ياد شده مىتوان تفسيرى را در نظر گرفت كه مستلزم نفى حركت غير تكاملى
نباشد به اين صورت كه لازمه حركت رسيدن متحرك به فعليت جديدى است هر چند ملازم با
از دست رفتن فعليت مساوى يا كاملترى باشد نيز كمال بودن حركت و نتيجه آن منافاتى
با از دست رفتن كمال مساوى يا برترى ندارد .
15-
ولى اساسا تكيه بر مفهوم قوه و فعل يا مفهوم كمال در تعريف حركت لزومى ندارد و
بهترين تعريف آن همان تغير تدريجى است .
16-
هر حركتى برخاسته از شعور و انگيزه نيست تا گفته شود كه اگر متحرك تكامل نيابد
انگيزهاى براى حركت نخواهد داشت .
17-
حتى موجود با شعور و با انگيزه هم ممكن استحركتى را به انگيزه لذتى انجام دهد كه
مستلزم از دست دادن كمال ارزشمندترى باشد .
18-
بر اساس حكمت الهى مىتوان اثبات كرد كه مجموعا حركات جهان به كمالات ارزندهترى
مىانجامد اما معناى آن تكامل يافتن هر متحرك در اثر حركت نيست .
19-
تكاملى بودن هر حركت را تنها به اين معنى مىتوان پذيرفت كه در هر حركتى شخص كمال
امر وجودى جديدى تحقق مىيابد هر چند مساوى با شخص كمال سابق و يا پستتر از آن
باشد .
20-
شبهه تكاملى بودن هر حركت در اثر تفسير نا درست براى رابطه قوه و فعل نشات گرفته
است
شامل:
مقدمه حركت مكانى حركت وضعى حركت كيفى حركت كمى
حركاتى
كه عموم مردم مىشناسند حركات مكانى و وضعى است مانند حركت انتقالى زمين به دور
خورشيد و حركت وضعى آن حول محور خودش اما فلاسفه مفهوم حركت را به هر گونه تغيير تدريجى
توسعه داده و دو نوع ديگر از حركت را اثبات كردهاند يكى حركت كيفى مانند تغيير
تدريجى حالات و كيفيات نفسانى و رنگ و شكل اجسام و ديگرى حركت كمى مانند اينكه
درخت تدريجا رشد مىيابد و بر مقدارش افزوده مىشود و بدين ترتيب حركت را بر حسب
مقولهاى كه به آن نسبت داده مىشود به چهار قسم تقسيم كردهاند كه همگى آنها به
مقولات عرضى نسبت داده مىشوند حركت مكانى حركت وضعى حركت كيفى حركت كمى .
فلاسفه
پيشين حركت در جوهر را جايز نمىدانستهاند و تنها از بعضى از فلاسفه يونان باستان
سخنانى نقل شده كه قابل تطبيق بر حركت در جوهر مىباشد در ميان فلاسفه اسلامى
مرحوم صدر المتالهين حركت در جوهر را تصحيح و دلايل متعددى بر وجود آن اقامه كرد و
از زمان وى مسئله حركت جوهريه در ميان فلاسفه اسلامى شهرت يافت .
ما
در اينجا نخست به بررسى اقسام چهارگانه حركت عرضى مىپردازيم و سپس حركت جوهريه را
بصورت مستقلى مورد بحث قرار خواهيم داد
چنانكه
اشاره شد محسوسترين انواع حركتحركت مكانى است كه بستر آن مكان اجسام مىباشد و
فلاسفه مقوله اين را بعنوان مسافت آن معرفى كردهاند ولى همچنانكه قبلا گفته شد
مقوله اين مانند ديگر مقولات نسبى ماهيت نوعى يا جنسى نيست بلكه مفهومى است اضافى
و نسبى كه از نسبتشىء به مكان انتزاع مىشود و خود مكان هم از عوارض تحليليه
اجسام است و مابازاء عينى ندارد و در واقع مكان هر چيزى جزئى از حجم كل جهان مادى
است كه جداگانه در نظر گرفته مىشود نه اينكه وجود منحازى داشته باشد . به هر حال
حركت مكانى يا ارادى است مانند اينكه انسان به اراده خودش از جايى به جاى ديگر
منتقل شود و يا غير ارادى است مانند حركات مكانى اجسام بى جان حركت غير ارادى به
نوبه خود به حركت طبيعى و قسرى منقسم مىگردد زيرا يا مقتضاى طبيعتشىء است و يا در
اثر نيروى قاسرى پديد مىآيد .
اما
حركت ارادى كه مستند به نفس اراده كننده مىباشد در واقع فعلى است تسخيرى كه بدون
واسطه از نفس سر نمىزند بلكه نفس حيوان و انسان يك عامل طبيعى را براى تحريك بدن
يا جسم ديگرى بكار مىگيرد پس فاعل قريب و بىواسطه حركت ارادى هم طبيعت است .
از
سوى ديگر حركت قسرى هم خواه مستند به قاسر باشد چنانكه ما آن را تاييد كرديم و
خواه مستند به مقسور آنچنانكه اكثر فلاسفه قائل شدهاند بالاخره از طبيعت جسم صادر
مىشود پس هر حركتى مستند به طبيعت مىباشد و بر اين اساس طبيعت به عنوان مبدا
فاعلى براى حركت اجسام معرفى شده است به ديگر سخن هر حركتى مبدا ميلى دارد كه يا
از خواص طبيعت جسم است و يا به واسطه تاثير طبيعت ديگرى در آن پديد مىآيد .
فلاسفه
پيشين براى مبدا ميل در اجسام متحرك بياناتى داشتهاند كه در درس سى و هشتم به
بعضى از آنها اشاره شد ولى اين بيانات مبتنى بر فرضيههاى علوم طبيعى سابق بوده و
با نظريات علمى جديد وفق نمىدهد اما بطور كلى مىتوان گفت كه حركت اجسام از دو
حال خارج نيستيا مقتضاى طبيعت موجود متحرك است و در اين صورت تا مانعى براى آن
پديد نيايد ادامه مىيابد و يا ذات موجود متحرك اقتضائى براى حركت ندارد بلكه در
اثر عامل خارجى تحقق مىيابد و اگر آن عامل خارجى هم ذاتا اقتضائى نسبت به حركت
نداشته باشد عامل ديگرى خواهد داشت و سرانجام به يك عامل مادى منتهى خواهد شد كه
ذاتا اقتضاى حركت داشته باشد اين عامل قابل انطباق بر چيزى است كه در فيزيك جديد
بنام انرژى ناميده مىشود و انتقال انرژى به اجسام است كه موجب حركت آنها مىگردد
ولى بايد توجه داشت كه اعتبار اين تطبيق هم در گرو اعتبار نظريه علمى مربوط است
اما وجود عامل طبيعى كه ذاتا اقتضاى حركت داشته باشد نظريهاى است فلسفى كه صحت و
سقم نظريات علمى تغييرى در آن پديد نمىآورد
تقريبا
همه آنچه در باره حركت مكانى گفته شد در باره حركت وضعى هم جارى است و اساسا
مىتوان حركت وضعى را به حركت مكانى باز گرداند زيرا هر چند در حركت وضعى مكان كل
جسم تغييرى نمىيابد ولى اجزاء جسم متحرك تدريجا جابجا مىشوند و مثلا جزئى كه در
سمت راست واقع شده به سمت چپ مىرود يا جزئى كه در بالا واقع شده به پائين مىآيد
.
سخن
در باره مقوله بودن وضع هم نظير مقوله اين است و تقسيم حركت وضعى به ارادى و غير
ارادى هم نظير تقسيم حركت مكانى به اين اقسام مىباشد .
نكته
قابل توجه اين است كه فلاسفه حركت دورى را مقتضاى طبيعت نمىدانند و نظير آن در
فيزيك جديد گفته مىشود كه حركت در غير خط مستقيم برآيند چند نيرو مىباشد و قضاوت
نهائى در اين گونه مسائل به عهده علوم تجربى است
سومين
مقولهاى كه حركت در آن اثبات شده مقوله كيف است كه با توجه به انواع آن مىتوان
اقسام جزئىترى را براى حركت كيفى در نظر گرفت مانند حركت در كيف نفسانى و حركت در
كيفيات محسوسه و حركت در كيفيات مخصوص به كميات و حركت در كيف استعدادى .
اما
حركت در كيف نفسانى از قطعىترين اقسام حركت كيفى بلكه يقينىترين نوع حركت است
زيرا با علم حضورى خطا ناپذير درك مىشود مثلا هر كسى در درون خود مىيابد كه نسبت
به چيزى يا شخصى علاقه و محبت پيدا مىكند و تدريجا علاقهاش شدت مىيابد يا نسبت
به چيزى يا كسى كراهت و نفرت پيدا مىكند و تدريجا كراهتش شدت مىيابد و يا بر عكس
حالت غضب و عصبانيتشديدى پيدا مىكند و تدريجا رو به كاهش مىنهد يا حالت انبساط
و شادى شديدى پيدا مىكند و تدريجا از بين مىرود اين تغييرات تدريجى از ديدگاه
فلسفى حركتشمرده مىشود .
نظير
اين حركات را در كيفيات محسوسه مانند رنگها مىتوان در نظر گرفت ولى مىدانيم كه
حقيقت رنگ و كيفيتشدت و ضعف يافتن آن هنوز هم در ميان فيزيكدانان محل بحث و گفتگو
است و از اين جهت وجود اين قسم از حركت كيفى به اندازه قسم سابق يقينى نخواهد بود .
شامل:
مقدمه شبهه منكرين حركت در جوهر حل شبهه دلايل وجود حركت در جوهر
چنانكه
اشاره شد فلاسفه پيشين اعم از مشائى و اشراقى حركت را ويژه اعراض مىدانستهاند و
نه تنها حركت در جوهر را اثبات نمىكردهاند بلكه آن را امرى محال مىپنداشتهاند
از فلاسفه يونان باستان هم كسى را نيافتهايم كه صريحا حركت در جوهر را مطرح و آن
را اثبات كرده باشد تنها از هراكليتوس سخنانى نقل شده كه قابل تطبيق بر حركت
جوهريه است و حد اكثر به كسانى از فلاسفه و متكلمين اسلامى و غير اسلامى كه قائل
به آفرينش مستمر و نو به نو بودهاند نيز مىتوان گرايش به حركت جوهريه را نسبت
داد اما كسى كه صريحا اين مسئله را عنوان كرد و بر خلاف فيلسوفان بنام جهان
شجاعانه بر اثبات آن پاى فشرد فيلسوف عظيم اسلامى صدر المتالهين شيرازى بود .
ما
در اينجا نخست به بيان شبهه منكرين حركت در جوهر و حل آن مىپردازيم سپس نظريه صدر
المتالهين و دلايلى را كه وى براى اثبات آن اقامه كرده است بيان مىكنيم
سخنان
كسانى كه حركت در جوهر را محال مىپنداشتهاند بر اين محور دور مىزند كه يكى از
لوازم بلكه مقومات هر حركتى وجود متحرك و به اصطلاح موضوع حركت است چنانكه وقتى
مىگوييم كره زمين به دور خودش و به دور خورشيد مىچرخد يا سيب از سبزى به زردى و
سرخى تحول مىيابد يا نهال درخت و نوزاد حيوان و انسان رشد و نمو مىكند در همه
اين موارد ذات ثابتى داريم كه صفات و حالات آن تدريجا دگرگون مىشود اما اگر
بگوييم خود ذات هم ثباتى ندارد و همانگونه كه صفات و اعراض آن دگرگون مىشوند جوهر
آن هم تحول مىيابد اين دگرگونى را به چه چيزى نسبت بدهيم و به ديگر سخن حركت در
جوهر حركتى بى متحرك و صفتى بى موصوف خواهد بود و چنين چيزى معقول نيست
خاستگاه
اين شبهه نارسايى تحليلى است كه در باره حركت انجام دادهاند و در نتيجه بعضى
مانند شيخ اشراق آگاهانه و بعضى ديگر ناخود آگاه آن را از اعراض خارجيه بشمار
آوردهاند و از اين روى براى آن موضوع و موصوف عينى مستقلى را لازم دانستهاند كه
در جريان حركت باقى و ثابت باشد و حركت و دگرگونى بعنوان عرض و صفتى به آن نسبت
داده شود .
اما
همچنانكه قبلا روشن شد حركت همان سيلان وجود جوهر و عرض است نه عرضى در كنار ساير
اعراض و به ديگر سخن مفهوم حركت از قبيل مفاهيم ماهوى نيست بلكه از قبيل معقولات
ثانيه فلسفى است و بعبارت سوم حركت از عوارض تحليليه وجود است نه از اعراض خارجيه
موجودات و چنين مفهومى نياز به موضوع به معنايى كه براى اعراض اثبات مىشود ندارد
و تنها مىتوان منشا انتزاع آن را كه همان وجود سيال جوهرى يا عرضى است موضوع آن
بشمار آورد به معنايى كه موضوع به عوارض تحليليه نسبت داده مىشود يعنى موضوعى كه
وجود خارجى آن عين عارض است و انفكاك بين آنها جز در ظرف تحليل ذهن محال است .
بنا
بر اين هنگامى كه مىگوييم جوهرى دگرگون مىشود مانند آن است كه بگوئيم رنگ سيب و
نه خود سيب تغيير مىيابد و روشن است كه در جريان تحول رنگ رنگ ثابتى وجود ندارد
كه تحول به آن نسبت داده شود و حتى موضوع مستقلى كه به حركات عرضى نسبت داده
مىشود به لحاظ عرض بودن است نه به لحاظ حركت بودن و از اين روى اگر اعراض مورد
حركتساكن هم باشند نيازمند به موضوع خواهند بود چنانكه رنگ سيب خواه ثابت باشد و
خواه در حال تغيير نيازمند به خود سيب مىباشد .
حاصل
آنكه حركت و ثبات دو وصف تحليلى براى وجود سيال و ثابت هستند و چنين اوصافى نياز
به موصوف عينى مستقل از وصف ندارند و همچنانكه وصف ثبات عرضى نيست كه در خارج عارض
موجودى شود به گونهاى كه صرف نظر از عروض آن متصف به عدم ثبات باشد وصف حركت هم
عرضى خارجى نيست كه بر وجود خاصى عارض شود به گونهاى كه صرف نظر از عروض آن متصف
به ثبات و عدم حركت باشد و به تعبير اصطلاحى عوارض تحليليه نيازى به موضوع مستقلى
ندارند بلكه وجود آنها عين وجود معروضشان مىباشد .
شايسته
است در اينجا به نكته ظريفى اشاره كنيم كه بنا بر اصالت وجود بايد حركت را بعنوان
عارض تحليلى به وجود نسبت داد و نسبت دادن آن به ماهيت جوهر يا عرض نسبتى بالعرض
مىباشد
مرحوم
صدر المتالهين براى اثبات حركت جوهريه به سه صورت استدلال كرده است:
1-
نخستين دليل وى بر حركت جوهريه از دو مقدمه تشكيل مىشود يكى آنكه تحولات عرضى
معلول طبيعت جوهرى آنها است و مقدمه دوم آنكه علت طبيعى حركت بايد متحرك باشد
نتيجه آنكه جوهرى كه علت براى حركات عرضى بشمار مىرود بايد متحرك باشد .
اما
مقدمه اول همان اصل معروفى است كه در درس قبلى به آن اشاره شد يعنى فاعل قريب و
بىواسطه همه حركات طبيعت است و هيچ حركتى را مستقيما نمىتوان به فاعل مجرد نسبت
داد .
و
اما مقدمه دوم به اين صورت قابل توضيح و تبيين است كه اگر علت قريب و بىواسطه
معلول امر ثابتى باشد نتيجه آن هم امر ثابتى خواهد بود و براى تقريب به ذهن
مىتوان از اين مثال بهره گرفت كه اگر چراغى در مكانى ثابت باشد نورى كه از آن
مىتابد تا شعاع خاصى را روشن مىكند اما اگر چراغ حركت كند روشنايى آن هم تدريجا
گسترش مىيابد و به پيش مىرود پس جريان اعراض متحرك كه در گستره زمان پيش مىروند
نشانه اين است كه علت آنها همراه خود آنها جريان دارد .
ممكن
استسؤال شود كه اگر طبيعت جوهرى ذاتا متحرك است پس چرا گاهى معلولات آن كه همان
اعراض باشند ساكن و بىتحرك هستند و چرا نمىتوان سكون اعراض را دليل بر سكون
طبيعت جوهرى دانست .
از
اين سؤال به اين صورت مىتوان پاسخ داد كه طبيعت جوهرى علت تامه حركت نيست بلكه
تاثير آن منوط به شرايط خاصى است كه با فراهم آمدن آنها حركات عرضى هم تحقق
مىيابد و حركت فعلى است كه نيازمند به فاعل طبيعى مىباشد هر چند فاعل آن علت
تامه براى انجام آن نباشد بر خلاف سكون كه امرى عدمى عدم ملكه حركت است و نمىتوان
آن را فعلى نيازمند به فاعل بحساب آورد .
از
سوى ديگر ممكن استسؤال شود كه قائلين به حركت جوهريه هم ناچارند حركت در جوهر را
به فاعل مجردى نسبت دهند كه ثابت و غير قابل تغير و حركت است پس چرا استناد حركات
عرضى را به جوهر ثابت صحيح نمىدانند .
پاسخ
اين است كه حركت جوهريه عين وجود جوهر است و تنها نيازمند به فاعل الهى و هستىبخش
مىباشد و ايجاد جوهر عينا همان ايجاد حركت جوهرى است ولى ايجاد جوهر عين ايجاد
اعراض و حركات عرضى نيست و به همين جهت است كه به طبيعت جوهرى نسبت داده مىشود و
فعلى براى آن بشمار مىرود و چنين فعلى است كه احتياج به فاعل طبيعى دارد و تغير
آن نشانه تغير فاعل مىباشد .
اما
در باره اين دليل اشكال دقيق ديگرى را مىتوان مطرح كرد كه پاسخ به آن به آسانى
پاسخ به دو اشكال قبلى نيست و آن اين است كه حركت همچنانكه خود صدر المتالهين
تبيين فرموده است مابازاء عينى مستقلى از منشا انتزاعش يعنى وجود سيال جوهرى يا عرضى
ندارد پس حركت چه در جوهر فرض شود و چه در عرض عين وجود آن خواهد بود و علت آن هم
همان علت وجود جوهر يا عرض مىباشد بنا بر اين چه مانعى دارد كه وجود سيال عرض را
مستقيما به فاعل الهى و ماوراء طبيعى نسبت دهيم و نقش جوهر را در تحقق آن نظير نقش
ماده براى تحقق صورت بحساب آوريم نه بعنوان علت فاعلى و اگر چنين فرضى صحيح باشد
ديگر از راه فاعليت جوهر براى اعراض و حركات آنها نمىتوان براى اثبات حركت در
جوهر استدلال كرد و در واقع بازگشت اين اشكال به ترديد در مقدمه اول است ولى به هر
حال اين دليل دست كم بعنوان يك بيان جدلى براى كسانى كه فاعليت طبيعت جوهرى را
براى اعراض و حركات آنها پذيرفتهاند نافع خواهد بود .
2-
دليل دوم نيز از دو مقدمه تشكيل مىشود يكى آنكه اعراض وجود مستقلى از موضوعاتشان
ندارند بلكه در واقع از شؤون وجود جوهر مىباشند و مقدمه دوم آنكه هر گونه تغيرى كه
در شؤون يك موجودى روى دهد تغيرى براى خود آن و نشانهاى از تغير درونى و ذاتى آن
بشمار مىرود نتيجه آنكه حركات عرضى نشانههايى از تغير وجود جوهرى است .
صدر
المتالهين در توضيح اين دليل مىگويد هر موجود جسمانى وجود واحدى دارد كه خود بخود
متشخص و متعين است چنانكه در درس بيست و پنجم بيان شد و اعراض هر موجودى نمودها يا
پرتوهايى از وجود آن هستند كه مىتوان آنها را علامات تشخص آن بشمار آورد و نه علت
تشخص آن بنا بر اين دگرگونى اين علامات نشانه دگرگونى صاحب علامت مىباشد پس حركت
اعراض نشانهاى از حركت وجود جوهرى خواهد بود .
در
اين دليل چنانكه ملاحظه مىشود بر معلول بودن حركات عرضى نسبت به طبيعت جوهرى تكيه
نشده بلكه اعراض بعنوان نمودها و شؤون وجود جوهر معرفى شدهاند و اين مطلب در مورد
كميتهاى متصل قابل قبول است زيرا ابعاد و امتدادات موجود جسمانى چيزى جز چهرههايى
از آن نمىباشد چنانكه در درس چهل و هفتم توضيح داده شد و مىتوان آن را در مورد
كيفيتهاى مخصوص به كميات مانند اشكال هندسى نيز جارى دانست اما مقولات نسبى چنانكه
بارها گفته شده مفاهيم انتزاعى است و تنها منشا انتزاع بعضى از آنها مانند زمان و
مكان را مىتوان از شؤون وجود جوهر بشمار آورد كه بازگشت آنها هم به كميات متصل
است و اما كيفياتى از قبيل كيفيات نفسانى كه بمعناى دقيق كلمه اعراض خارجيه
مىباشند هر چند به يك معنى نمودها و جلوههايى از نفس بشمار مىروند ولى وجود
آنها عين وجود نفس نيست بلكه نوعى اتحاد و نه وحدت ميان آنها با نفس برقرار است و
از اين روى جريان اين دليل در چنين اعراضى دشوار است .
3-
سومين دليل صدر المتالهين بر وجود حركت در جوهر دليلى است كه از شناختن حقيقت زمان
بعنوان بعدى سيال و گذرا از ابعاد موجودات مادى بدست مىآيد و شكل منطقى آن اين
است هر موجود مادى زمانمند و داراى بعد زمانى است و هر موجودى كه داراى بعد زمانى
باشد تدريجى الوجود مىباشد نتيجه آنكه وجود جوهر مادى تدريجى يعنى داراى
ركتخواهد بود .
اما
مقدمه اول در درس چهل و سوم روشن شد و حاصل بيان آن اين است كه زمان امتدادى است
گذرا از موجودات جسمانى نه ظرف مستقلى از آنها كه در آن گنجانيده شوند و اگر
پديدههاى مادى داراى چنين امتداد گذرايى نبودند قابل اندازهگيرى با مقياسهاى
زمانى مانند ساعت و روز و ماه و سال نمىبودند چنانكه اگر داراى امتدادهاى مكانى و
مقادير هندسى نبودند با مقياسهاى طول و سطح و حجم اندازهگيرى نمىشدند و اساسا
اندازهگيرى شدن هر چيزى با مقياس خاصى نشانه سنخيت بين آنها است و از اين روى
هرگز نمىتوان وزن چيزى را با مقياس طول يا بر عكس طول چيزى را با مقياس وزن سنجيد
و به همين دليل است كه مجردات تام داراى عمر زمانى نيستند و نمىتوان آنها را
زمانا مقدم بر حادثهاى يا مؤخر از آن دانست زيرا وجود ثابت آنها سنخيتى با امتداد
گذرا و نو شونده زمان ندارد .
و
اما مقدمه دوم با اين بيان قابل توضيح است كه زمان امرى است گذرا كه اجزاء بالقوه
آن متواليا بوجود مىآيند و تا جزئى نگذرد جزء ديگرى از آن تحقق نمىيابد در عين
حال كه مجموع اجزاء بالقوهاش وجود واحدى دارند با توجه به حقيقت زمان به آسانى
مىتوان دريافت كه هر موجودى كه در ذات خودش چنين امتدادى را داشته باشد وجودى
تدريجى الحصول و داراى اجزائى گسترده در بستر زمان خواهد داشت و امتداد زمانى آن
قابل تقسيم به اجزاء بالقوه متوالى خواهد بود كه هيچگاه دو جزء زمانى آن با يكديگر
جمع نمىشوند و تا يكى از آنها نگذرد و معدوم نشود جزء ديگرى از آن بوجود نمىآيد
.
با
توجه به اين دو مقدمه نتيجه گرفته مىشود كه وجود جوهر جسمانى وجودى تدريجى و گذرا
و نو شونده است و همين است معناى حركت در جوهر .
صدر
المتالهين در توضيح اين دليل مىگويد همچنانكه جوهر مادى داراى مقادير هندسى و
ابعاد مكانى است همچنين داراى كميت متصل ديگرى بنام زمان است كه بعد چهارم آنرا
تشكيل مىدهد و همانگونه كه امتدادهاى دفعى الحصول آن اوصاف ذاتى وجودش بشمار
مىروند و وجود منحازى از وجود جوهر مادى ندارند همچنين امتداد تدريجى الحصول آن
وصفى ذاتى و انفكاك ناپذير براى آن است و همانگونه كه هويتشخصى هيچ جوهر جسمانى
بدون ابعاد هندسى تحقق نمىيابد بدون بعد زمانى هم تحقق نمىپذيرد و نمىتوان هيچ
موجود جسمانى را فرض كرد كه ثابت و منسلخ از زمان باشد و در نتيجه نسبت آن به همه
زمانها يكسان باشد پس زمان مقوم وجود هر جوهر جسمانى است و لازمهاش اين است كه
وجود هر جوهر جسمانى تدريجى الحصول باشد و اجزاء بالقوه آن متواليا و نو بنو بوجود
بيايند .
اين
دليل متقنترين دلايل حركت جوهريه است و هيچ اشكالى در باره آن بنظر نمىرسد
1-
منكرين حركت در جوهر استدلال كردهاند كه وجود موضوع ثابت براى هر حركتى لازم است
ولى براى حركت در جوهر چنين موضوعى را نمىتوان در نظر گرفت .
2-
پاسخ اين است كه موضوع به معنايى كه در مورد اعراض بكار مىرود مخصوص وجود عرض
مىباشد و چنين موضوعى براى حركت لازم نيست زيرا حركت از قبيل اعراض خارجيه
نمىباشد .
3-
حركت از عوارض تحليليه وجود است و بالعرض به ماهيت جوهر يا اعراض نسبت داده مىشود
.
4-
نخستين دليل بر وجود حركت در جوهر اين است كه دگرگونيهاى اعراض معلول طبيعت جوهرى
آنها است و فاعل طبيعى اين دگرگونيها بايد مانند خود آنها متغير باشد پس طبيعت
جوهرى كه فاعل طبيعى براى حركات عرضى بشمار مىرود بايد متحرك باشد .
5-
طبيعت جوهرى علت تامه براى حركات عرضى نيست و به همين جهت است كه هميشه همه اعراض
در حال دگرگونى نيستند و اما سكون اعراض امرى عدمى است و نياز به فاعل ندارد .
6-
حركت جوهريه عين وجود جوهر است و نيازى به فاعل طبيعى ندارد و فقط نيازمند به علت
هستىبخش مىباشد بر خلاف حركات عرضى كه نيازمند به فاعل طبيعى هم هستند .
7-
ولى شايد بتوان گفت كه طبيعت جوهرى فقط بعنوان موضوع مورد نياز اعراض و حركات عرضى
كه عين وجود آنها است مىباشد و نه بعنوان علت فاعلى .
8-
دليل دوم بر وجود حركت در جوهر اين است كه اعراض از شؤون وجود جوهر و علامات تشخص
آن هستند و تحول آنها علامت تحول در ذات جوهر است .
9-
اين دليل در مورد عوارض تحليليه مانند كميتها و لوازم آنها روشن است اما در مورد
اعراض خارجيه مانند كيفيات نفسانى و كيفيات محسوسه قابل مناقشه مىباشد زيرا
نمىتوان وحدت وجود آنها را با موضوعاتشان اثبات كرد .
10-
سومين و متقنترين دليل بر وجود حركت جوهريه اين است كه هر موجود جسمانى داراى بعد
و امتداد گذرا و اجزاء گسترده در بستر زمان است و تا جزء بالقوهاى از آن معدوم
نشود جزء ديگرى بوجود نمىآيد و همين است معناى حركت در جوهر
شامل:
يادآورى چند نكته اقسام حركت جوهريه رابطه حركت جوهريه با قوه و فعل پيوستگى حركات
جوهريه پيوستگى طولى پيوستگى عرضى
در
پيرامون حركت جوهريه مسائل مهمى طرح مىشود كه در پايان اين بخش به بررسى آنها
مىپردازيم اما قبل از پرداختن به آنها چند نكته را يادآور مىشويم:
1-
حركت جوهريه در واقع نو شدن دمادم وجود جوهر است و ربطى به حركات ستارگان و
كهكشانها و سحابيها ندارد همچنين حركات اتمها و ملكولها و حركات ذرات درون اتم به
دور هسته و حتى اگر حركتى در درون هسته هم فرض شود ربطى به حركت جوهريه نخواهد
داشت زيرا همه اينها حركت در مكان و اعراض است و اساسا حركت جوهريه مسئلهاى است
فلسفى و عقلى نه علمى و تجربى .
2-
اعراضى كه ساكن و بىحركت بنظر مىرسند داراى حركت نامحسوس دائمى هستند زيرا وجود
آنها هم در بستر زمان گسترده است و تا يك جزء زمانى از آنها نابود نشود جزء ديگرى
پديد نمىآيد بنا بر اين همه جهان مادى يكسره در حال نابود شدن و پديد آمدن و نو
شدن مىباشد و هيچ موجود ثابت و ساكنى در آن يافت نمىشود و به ديگر سخن وجود سكون
نسبى است و سكون مطلقى وجود نخواهد داشت .
3-
ممكن استيك موجود مادى در زمان واحد داراى حركات متعددى باشد چنانكه كره زمين
مانند همه جواهر مادى حركتى جوهرى دارد و بر اساس آن دائما وجودش نو مىشود و
همچنين همه صفات و اعراضش نو به نو بوجود مىآيند بعلاوه هم بدور خودش و هم به دور
خورشيد مىچرخد و نيز حركات ديگرى دارد كه دانشمندان علم هيئت اثبات كردهاند .
همچنين
ممكن است جسمى بتبع جسم متحرك ديگرى داراى يك يا چند حركت تبعى باشد مثلا موجودات
روى زمين بتبع آن حركاتى دارند هر چند خودشان مستقلا حركت نكنند چنانكه خود زمين
بتبع منظومه شمسى حركتى در كهكشان و بتبع كهكشان حركتى در فضا دارد بنا بر اين
وحدت متحرك هيچگاه دليل وحدت حركت نخواهد بود هر چند وحدت شخصى حركت بدون وحدت
متحرك معنى ندارد .
4-
گاهى حركات متعدد مستقيما به متحرك نسبت داده مىشود ولى گاهى هم حركتى بواسطه
حركت ديگرى عارض متحرك مىشود و بدون آن امكان تحقق ندارد چنانكه حركت مارپيچى
زمين بواسطه حركت انتقالى آن حاصل مىشود و در واقع صفتى براى اين حركت مىباشد يا
حركت اتومبيل متصف به افزايش يا كاهش تدريجى سرعتشتاب مىشود يا حركت جوهرى اجسام
متصف به اشتداد و تكامل مىگردد چنين حركاتى را مىتوان حركت بر حركت ناميد .
5-
چنانكه قبلا گفته شد مفهوم سرعت از نسبت بين زمان و مسافت بدست مىآيد و از اين
روى خود زمان متصف به سرعت نمىشود و طبعا شتاب و افزايش يا كاهش سرعت هم در باره
آن مفهومى نخواهد داشت بنا بر اين آنچه گفته مىشود كه زمان به تندى يا كندى
مىگذرد و بنام زمان روانشناختى نامگذارى مىگردد تعبيرى مسامحه آميز و مبنى بر
كيفيت درك گذشت زمان مىباشد نظير اين مطلب در باره زمان فيزيكى هم جارى است
حركت
جوهريه مانند ديگر حركات خود بخود اقتضاى تكامل و اشتداد ندارد و دلايل وجود آن هم
چيزى بيش از تغير تدريجى و نو به نو شدن وجود جوهر را اثبات نمىكند از اين روى
مانند حركات عرضى مىتوان سه حالت را براى آن در نظر گرفتيا آن را به سه قسم
تقسيم نمود:
1-
حركتيك نواخت كه همه اجزاء بالقوه جوهر از نظر كمال و مرتبه وجود مساوى باشند .
2-
حركت اشتدادى كه هر جزء مفروضى از آن كاملتر از جزء سابق باشد .
3-
حركت تضعفى يا نزولى كه هر جزء لاحقى ضعيفتر و ناقصتر از جزء سابق باشد .
و
مىتوان حركتهاى اشتدادى و تضعفى را مركب از دو حركتشمرد كه يكى بواسطه ديگرى
عارض متحرك مىشود و حركت بىواسطه نمايانگر بقاء جوهر و حركت باواسطه نمايانگر
تكامل يا تنزل آن باشد نظير حركتشتابدار كه افزايش يا كاهش سرعت آن حركتى صعودى
يا نزولى روى حركت مكانى يا حركت ديگرى بشمار مىرود و مىتوان حركتى را كه در
آغاز شتاب مثبت و سپس شتاب منفى دارد بصورت خط مستقيمى نمايش داد كه از همان نقطه
آغازش خطى منحنى روى آن رسم مىشود و سپس در نقطه پايانى به آن مىپيوندد و قوس
صعودى آن نمودار شتاب مثبت و قوس نزولى آن نمودار شتاب منفى مىباشد .
اين
تصوير در مورد جوهرهايى كه داراى دو صورت متراكب باشند مصداق روشنترى پيدا مىكند
بدين ترتيب كه صورت زيرين داراى حركت جوهرى يكنواختى باشد و مرتبه وجود آن تكامل
يا تنزلى پيدا نكند ولى صورت فوقانى داراى حركت صعودى يا نزولى باشد بعنوان مثال
عناصر تشكيل دهنده گياه به همان حالت اوليه باقى مىمانند اما صورت نباتى تدريجا
تكامل مىيابد و سپس وارد مرحله ذبول و انحطاط مىگردد و سرانجام فاسد و نابود
مىشود و آن همان نقطه پيوستن قوس نزولى به خط مستقيم مىباشد .
اما
كسانى كه به استناد بعضى از تعريفات حركت ضرورت تكاملى بودن آن را استنباط
كردهاند در مورد حركت جوهريه هم قائل شدهاند به اينكه لزوما اشتدادى و تكاملى
است هر چند حس ما نتواند اشتداد آن را درك كند و همچنين حركات نزولى و تضعفى را
حركاتى بالعرض قلمداد كردهاند و در درس پنجاه و هفتم اين استنباط مورد نقادى قرار
گرفت و ضعف آن روشن گرديد و ديگر نيازى به تكرار نيست
چنانكه
قبلا توضيح داده شد قوه و فعل دو مفهوم انتزاعى است كه از نسبت بين دو موجود متقدم
و متاخر و بقاء موجود سابق يا جزئى از آن در موجود لاحق انتزاع مىشود اكنون با
توجه به اينكه همه موجودات مادى دائما در حال نو شدن و پديد آمدن و نابود شدن
هستند اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه مىتوان بقاء موجود سابق را تصور كرد و تعريف
قوه و فعل را بر مبدا و منتهاى حركت تطبيق نمود .
گاهى
به اين صورت پاسخ داده مىشود كه هر چند موجود سابق عينا باقى نمىماند ولى كمال
وجودى آن در موجود لاحق محفوظ مىماند و نتيجه گرفته مىشود كه هر حركتى تكاملى و
اشتدادى مىباشد .
اما
علاوه بر اينكه نتيجه مذكور با واقعيات عينى وفق نمىدهد اصل پاسخ هم مشكل اساسى
را حل نمىكند زيرا با توجه به معدوم شدن موجود سابق باقى ماندن كمال آن جز اين
معنايى نخواهد داشت كه موجود لاحق در مقام مقايسه با آن كاملتر مىباشد و بازگشت
آن به اين است كه باقى ماندن چيزى از موجود بالقوه در موجود بالفعل لازم نيست و
اين معنى با فرض توالى موجودات متعدد كه هر كدام كاملتر از ديگرى باشد و با تفسير
حركت به توالى فعليتها كه در حكم توالى سكونات است نيز سازگار مىباشد .
ممكن
است گفته شود كه بنا بر قول به ثبوت حركت اجزاء سابق و لاحق تعدد بالفعلى ندارند و
همگى با وجود واحدى موجود هستند بر خلاف قول به توالى سكونها كه هر كدام وجود
بالفعل خاصى خواهند داشت و نيز در صورت اول يك وجود سيال تا بىنهايت قابل تجزيه
مىباشد بر عكس صورت دوم كه مبنى بر وجود اجزاء محدود و تجزيه ناپذير مىباشد .
ولى
سخن در باره قوه و فعل بعنوان مبدا و منتهاى حركت است كه خارج از متن حركت مىباشد
نه در باره اجزاء بالقوه حركت توضيح آنكه حركت را به خروج و سير تدريجى از قوه به
فعل تعريف كردهاند كه قوه مبدا حركت و فعليت منتهاى آن بشمار مىرود و اما قوه
ناميدن جزء سابق حركت نسبت به جزء لاحق اصطلاح خاصى است كه بحسب آن بقاء چيزى از
جزء سابق لازم شمرده نمىشود و در اين صورت ديگر جايى براى سير تدريجى از قوه به
فعل و فاصله زمانى بين آنها باقى نمىماند .
بنظر
مىرسد كه تطبيق تعريف مزبور بر حركات جوهرى بسيار دشوار است و تنها در مورد
صورتهاى متراكب كه صورت زيرين قبلا موجود باشد مىتوان آن را نسبت به تحقق صورت
فوقانى كه عين حركت جوهريه مىباشد بالقوه دانست هر چند خودش هم عين حركت است زيرا
بقاء جزئى از حركت آن هنگام تحقق يافتن صورت فوقانى كافى است اما در مورد حركت
جوهرى بسيط و يك نواخت نمىتوان قوه و فعل را بعنوان دو موجود خارج از متن حركت و
بعنوان مبدا و منتهاى آن اثبات كرد .
راستى
اگر فرض كنيم كه تنها جسم بسيطى در عالم وجود داشته باشد و همواره با همان مرتبه
وجودى خاص خودش در طول زمان باقى بماند و پيوسته اجزاء بالقوه آن موجود و معدوم
گردد آيا ضرورتى دارد كه موجودى قبل يا بعد از آن بعنوان مبدا يا منتهاى آن وجود
داشته باشد .
بنا
بر اين رجحان تعريف تغير تدريجى براى مطلق حركت بر ساير تعاريف وضوح بيشترى
مىيابد
در
درس بيست و نهم بحثى در باره وحدت جهان مطرح شد و معانى مختلفى كه براى آن تصور
مىشد مورد بررسى قرار گرفت ولى اثبات وحدت به هيچكدام از معانى ياد شده در گرو
اثبات حركت جوهريه نبود اما گاهى براى اثبات وحدت جهان مادى به حركت جوهريه استناد
مىشود بلكه وحدت جهان بعنوان يكى از نتايج قول به حركت جوهريه قلمداد مىگردد و
چنين گفته مىشود كه با اثبات حركت جوهريه كل جهان مادى حركت جوهريه واحدى خواهد
بود كه از هر يك از مقاطع آن ماهيتخاصى انتزاع مىشود و كثرت موجودات مادى مستند
به تعدد اين ماهيات مىباشد .
اين
مطلب را به اين صورت مىتوان تقريب كرد كه اعراض و حركات آنها از شؤون و نمودهاى
وجود جوهر هستند و در واقع وجود آنها طفيلى وجود جواهر مىباشد اما خود جوهرهاى
مادى در حقيقتحركات جوهريه پيوستهاى هستند كه با توجه به پيوستگى آنها مىتوان
آنها را وجود واحدى تلقى كرد و بر اين اساس مىتوان گفت كه كل جهان مادى وجود واحد
پيوستهاى است .
ولى
پيوستگى حركات جوهريه را به دو صورت مىتوان در نظر گرفتيكى پيوستگى حركاتى كه در
طول زمان متواليا بوجود مىآيند و مىتوان آن را پيوستگى طولى ناميد و ديگرى
پيوستگى حركات همزمان كه در كنار هم تحقق مىيابند و مىتوان آن را پيوستگى عرضى
نامگذارى كرد از اين روى هر يك از دو صورت را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم
در
مورد پيوستگى طولى موجودات مادى و حركات جوهريه آنها مىتوان گفت هر موجود مادى
خاصى را كه در نظر بگيريم حركت جوهريه خاصى است كه در ماده پديد مىآيد مثلا وجود
يك گياه حركت جوهريهاى است كه در عناصر تشكيل دهنده آن رخ مىدهد ولى ماده قبلى
آن نيز به نوبه خود حركت جوهريهاى دارد و همچنين هر چه بعقب برگرديم به حركات
جوهريه ديگرى خواهيم رسيد كه هيچگاه ميان آنها سكونى فاصله نشده است بنا بر اين
مىتوان گفت كه پديدههاى متوالى حركت جوهريه واحد و داراى مقاطع متعددى است كه از
هر يك از مقاطع آن ماهيتخاصى انتزاع مىشود .
اما
اين بيان از دو جهت قابل مناقشه است اولا چنان نيست كه هر يك از مقاطع خاص وجود
واحد و حركت جوهريه واحدى داشته باشد بلكه ممكن است موجودى مركب از چند صورت
متراكب و داراى چند حركت جوهريه باشد چنانكه در درس پنجاه و چهارم به اثبات رسيد .
ثانيا
پيوستگى دو حركت جوهريه متوالى در صورتى بمعناى وحدت حقيقى آنها مىباشد كه مرز
مشخصى ميان آنها وجود نداشته باشد در صورتى كه تبدل موجودات مادى به يكديگر چنين
نيست و دليل آن آثار مختلفى است كه بر هر يك از آنها مترتب مىشود مثلا آثار نباتى
يعنى نمو و توليد مثل آثار جديدى است كه در ماده پديد مىآيد و اصلا سابقهاى در
ماده بىجان ندارد و از هنگامى شروع مىشود كه صورت نباتى در ماده تحقق يابد و گر
چه صورت نباتى عين حركت جوهريه نباتى است اما داراى مرز معينى است كه آن را از
حركت جوهريه ماده سابق جدا مىكند و به ديگر سخن در امتداد حركت جوهريه ماده
نقطهاى رسم مىشود كه مرز بين جماد و نبات بشمار مىرود و از آن نقطه حركت جوهريه
جديدى پديد مىآيد كه مىتوان آن را با يك خط منحنى نمايش داد كه در دو نقطه خط
مستقيم زيرين را قطع مىكند و بنا بر اين حركات جوهريه متوالى پاره خطهاى
پيوستهاى هستند كه نقاط خاصى آنها را از يكديگر متمايز مىسازد و هر كدام از آنها
ويژگيهاى خاص خود را دارند .
ولى
چون اين نقاط بوسيله خطهاى فوقانى رسم مىشوند مىتوان خط مستقيم زيرين را كه در
امتداد زمان پيش مىرود خط واحدى دانست كه نمودار وحدت اتصالى ماده اوليه جهان در
طول زمان مىباشد و تنها به اين معنى مىتوان وحدتى را براى جهان مادى اثبات كرد
و
اما در باره پيوستگى عرضى موجودات مادى و حركات جوهريه آنها مىتوان گفت كه چون
ميان اجزاء ماده عدمى فاصله نشده و خلا محضى وجود ندارد همگى آنها داراى وحدتى
اتصالى خواهند بود و چنين موجود واحدى حركت جوهريه واحدى خواهد داشت .
اما
صرف نظر از اينكه در اين بيان پيوستگى حركات جوهريه از وحدت ماده استنتاج شده نه
اينكه وحدت جهان از راه وحدت حركت جوهريه اثبات شود اشكال ديگرى بر آن وارد است و
آن اينكه وحدت اتصالى ماده جهان دليلى بر وحدت صورتهاى آن و وحدت حركات جوهريه
آنها نمىشود زيرا بديهى است كه هر كدام از صورتها داراى مرز مشخص و آثار ويژهاى
است كه ربطى به آثار ماده مشترك ندارد .
بنا
بر اين پيوستگى عرضى موجودات مادى و حركات جوهريه آنها هم تنها به لحاظ وحدت
اتصالى ماده آنها صحيح است و چنين وحدت و پيوستگى منافاتى با كثرت صورتها و كون و
فساد آنها ندارد
1-
حركت جوهريه نو به نو شدن دمادم وجود جوهر است و ربطى به حركات اتمها و اجسام كلان
ندارد .
2-
وجود اعراض ساكن هم نو شونده است و سكون مطلق در اعراض هم يافت نمىشود .
3-
ممكن است موجود واحدى داراى چند حركت اصلى و تبعى باشد و وحدت متحرك نشانه وحدت
حركت نيست ولى وحدت حركت نشانه وحدت متحرك مىباشد .
4-
گاهى حركتى بواسطه حركت ديگرى به متحرك نسبت داده مىشود و مىتوان آن را حركت بر
حركت ناميد .
5-
گذشت زمان هميشه بيك منوال است و تند شدن و كند شدن در باره آن معنى ندارد .
6-
حركت جوهريه را مىتوان به سه قسم تقسيم كرد:
الف-
حركتيك نواخت و متشابه الاجزاء .
ب-
حركت تكاملى و اشتدادى .
ج-
حركت تضعفى و نزولى .
7-
اشتداد و تضعف را مىتوان مانند شتاب مثبت و منفى حركت بر حركت قلمداد كرد .
8-
موجوداتى كه داراى دو يا چند صورت متراكب باشند چند حركت جوهريه خواهند داشت .
9-
اگر موجودى داراى صورت و حركت جوهريهاى باشد و در زمان بعد صورت و حركت جوهريه
ديگرى در آن پديد آيد مىتوان آن را نسبت به صورت دوم بالقوه ناميد زيرا جزئى از
صورت و حركت جوهريه آن همراه با حركت دوم باقى مىماند .
10-
حركت جوهريه در جسم بسيط را نمىتوان به خروج تدريجى از قوه به فعل تفسير كرد و
قوه را مبدا و فعليت را منتهاى آن شمرد زيرا نمىتوان بقاء جزئى از موجود سابق را
در آن فرض كرد بنا بر اين تعريف مزبور براى حركت كليت ندارد .
11-
اطلاق قوه و فعل بر اجزاء سابق و لاحق حركت به اصطلاح ديگرى است كه بحسب آن بقاء
چيزى از موجود سابق لازم شمرده نمىشود و تبدل چنين قوه و فعلى تدريجى و با فاصله
زمانى نخواهد بود .
12-
پيوستگى حركات جوهريه به دو صورت تصور مىشود پيوستگى حركات متوالى در طول زمان و
پيوستگى حركات همزمان .
13-
حركات متوالى هر چند بدون فاصله زمانى تحقق مىيابند اما با توجه به مرزهايى كه
آنها را از يكديگر متمايز مىسازد نمىتوان آنها را حركت واحدى قلمداد كرد .
14-
وحدت اتصالى اجزاء ماده دليل وحدت حركات همزمان آن نمىشود زيرا هر بخشى از آن
صورت مستقلى دارد كه حركت جوهريه خاص به خودش را خواهد داشت